اس ام اس عاشقانه جدید

رمان دنباله دار،رمان عاشقانه،رمان داماد موقت،رمان زیبای ایرانی،رمان جدید،دانلود رمان

کانال تلگرام ما ما را از طریق کانال دنبال کنید.
جنس دلتان از چیست ؟ که اصلا تنگ نمی شود …
یکشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۶




رمان دنباله دار،رمان عاشقانه،رمان داماد موقت،رمان زیبای ایرانی،رمان جدید،دانلود رمان ،رمانهای زیبا،رمان ازدواج،رمان جوانان،رمان ایرانی جدید،

رمان دنباله دار،رمان عاشقانه،رمان داماد موقت،رمان زیبای ایرانی،رمان جدید،دانلود رمان ،رمانهای زیبا،رمان ازدواج،رمان جوانان،رمان ایرانی جدید،

من _ پس خودمو کامل برا شما معرف می کنم ، راحیل محبی هستم ، ۲۴ سالمه ، کارشناس بیمه هستم البته اینم بگم که به زور خانواده وارد این رشته شدم چون کلا علاقه ای به ادامه تحصیل نداشتم برا همین پدرم منو فرستاد اتریش برای ادامه تحصیل که منم به محض گرفتن لیسانس برگشتم ایران ، اگه به پوششم دقت کنید می بینید که از خانواده مذهبی هستم برای همین شما هم باید کاملا مذهبی باشید … دیگه چی بگم؟
(ادامه ی مطلب)

اها و اینکه چرا شما رو وارد قضیه کردیم … یه قضیه خیلی کلیشه ای ، پدرم خواستن با پسر شریکش ازدواج کنم …. منم چون از اون اقا خوشم نمی اومد مجبور به این کار شدم .. الان هم خانوادم خبر ندارن که من برگشتم ایران ، چون سریع قضیه ازدواج منو ردیف می کردن منم می رفتم خونه شوهر برای همین مجبور شدم بدون اطلاع بیام ایران و با همکاری پسر عمو و دختر عموم یه راه حل پیدا کنم . همین
امین _ در ضمن شما باید تو این مدت به عنوان معاون شرکت و دوست من وارد قضیه بشین …
فلاحت تو فکر بود ، یهو روشو کرد سمت امین و گفت
_ خب خانوادت نمی فهمن که من تازه باهات اشنا شدم؟
امین _ نه بابا .. خانوادم با دوستای من اشنا نیستن ، تو کارای کارخونه هم دخالت نمی کنن.
امینه _ پس همه چی ردیفه …
فلاحت _ نه کجاش ردیفه ، من این مدت باید کجا زندگی کنم ؟
من _ نگران نباشید ، ما یه خونه خریدیم که شما می تونید برید اونجا ساکن بشید ، ماشین هم که امادست .
فلاحت _ خب دست شما درد نکنه ، همه چی حل شد ، فقط من باید به درسم برسم ، نمی تونم درسو ول کنم
من _ نگران نباشید ، خب پس فردا می ریم برای شما خرید کنیم
فلاحت _ من لباس دارما ..
من_ نه حتما باید لباسایی مخصوص بگیرین
(خیلی ادم پررویه)
……
فلاحت از اتاق پرو اومد بیرون یه بولوز یقه ولایتی ( همون یقه اخوندی یا دیپلماتی ) پوشیده بود ، قیافش با اون صورت هشت تیغش اخر خنده شده بود مخصوصا با شلوار جین پاره پاره ، یه فیگوری اومد و یه لبخند ملیح زد به ما سه تا … امینه و امینه دلشونو گرفته بودن و می خندیدن .. منم سرمو کرده بودم زیر چادرمو می خندیدم
امین_ شهرام تو مدلی چیزی نبودی ؟(بعد هم با یه حالت مسخره خندید)
شهرام _ بابا ما رو دست کم گرفتی؟
شهرام رفت تو اتاق پرو و با یه لباس دیگه اومد بیرون این دفعه یه بولوز مردونه ساده ابی چرک پوشیده بود با یه جین سرمه ای و یه پالتو تا روی رون پا
امینه سرشو اورد زیر گوشمو گفت
_ بابا این بنده خدا حیفه ، تورش کن دیگه دردسر هم نداری
شهرام بادی به غب غب انداخت و گفت : چطوره ؟
امین _ میشه تحملت کرد
شهرام دوباره رفت تو اتاق پرو این دفعه با یه دست کت و شلوار مشکی و بلوز خاکستری برگشت بیرون که یقه بولوز رو کیپ کیپ کرده بسته بود …. منم همش فکر می کردم اگه ان یقه کیپ رو فاکتور بگیریم در کل یه کره خر خوشتیپ بود
دفعه بعد با یه شلوارپارچه ای طوسی و یه بولوز یقه اخوندی سفید برگشت بیرون .. یه دست کشید یه ریش نداشتش بعد یه نگاه به امین انداخت وبا یه حالت جدی گفت
_ کفن میت چند تیکست امین ؟
هر ۴ تا خندیدیم
امین خندیدو گفت
_ بستگی به هیکل میت داره
امینه یکی زد پس کله امین و گفت
_ امین با این چیزا شوخی نکن ، اما محض اطلاع کفن میت سه تیکست

چند دست از لباسا رو برداشتیم ،کارتمو هم دادم به امین که حساب کنه
شهرام _ حساب می کنم .
امین _ تعارف نکن تا اخر قرار همه مخارج با ماست
شهرام _ باشه ، فقط راحیل خانم اخرش باباتون رو معرفی نکردین
من _ پدر من حمید محبی مدیر عامل بیمه … هستن .
شهرام _ اوووووووووو میگم همچین مایه دار خرج میکنین پس دلیل داره
امین _ بچه ها بریم یه جایی شام بخوریم ، دارم می میرم از گرسنگی
همه قبول کردیم و با ماشین امین رفتیم یه سفره خونه سنتی ، وقتی رسیدیم به سفره خونه رفتیم سمت یه تخـ ـت که زیر درخت بید گذاشته بودن و اونجا نشستیم ، منو امینه کفشامونو کندیم و خودمون ول دادیم رو تخـ ـت ، امینو شهرام هم که پاهشونو از تخـ ـت اویزون کرده بودند به ترتیب کنار امینه و من نشستند . من هم خودمو جمع کردم تا با شهرام برخوردی نداشته باشم بعد هم که همه سفارش غذا دادیم
شهرام _ بچه ها تا غذا رو بیارن یه بازی کنیم
امین _ خب چه بازی؟
شهرام _ پانتومیم البته همینطور نشسته که مردم به عقلمون شک نکنن
همه قبول کردیم
شهرام _ پس خودم شروع میکنم ، بازی رو که بلدین دیگه
همه گفتیم که بلدیم
شهرام _ یک دو سه شروع
همونجور که نشسته بود شروع کرد به بیرون دادن نفسش وقتی دید که هیچ کاری نمی کنیم دوباره به خودش اشاره زد و دوباره تکرار کرد
امین _ بازدم
شهرام سرشو به علامت منفی نشون داد
من _ نفس ؟

شهرام دوباره گفت نه
امینه _ ها؟
شهرام پرید هوا و یه بشکن زد یعنی اینکه درسته
بعد هم ادای تف کردنو در اورد
صورتمون به حالت چندش شدن جمع شد
امین _ اه پسر حالمو به هم زدی چرا هی تف میکنی
شهرام ابروشو اناخت بالا و دوباره تف کرد
امین _ بس کن دیگه ابرومونو بردی
شهرام هم نامردی نکرد و یکی زد پس گردن امین و به حالت جدی اشاره زد به تف کردنش
من _ تف؟
شهرام هم دستاشو زد به هم و خندید ، دوباره برای چند لحظه مکس کرد و بعد نقشه ایران رو کشید و امینه گفت ایران ، شهرام هم گفت درسته اما صبر کنه بعد هم با کلی بدبختی اصفهانی رو بهمون حالی کرد
دوباره فکر کردو یه مـ ـستطیل کشید و مثلا دستگیرشو باز کرد که تابلو بود ما سه تا هم گفتیم در ، همون لحظه غذا رو اوردن اونم چند دقیقه صبر کرد وقتی کار پیش خدمت تموم شد دیس برنج رو گرفت و اورد بالا
امینه _ برنج ؟
شهرام سرشو به حالت منفی تکون داد
من _ غذا؟
بازم منفی
این دفعه دستشو کشید به دیس برنج امین هم بلافاصله گفت
_ دیس؟
اونم دوباره دستاشو زد به همو سرشو به علامت مثبت تکون داد
بعد هم بهمون گفت اخریه ، یهو دستاشو به یه حالت باز کرد با حالت سوالی انگار بگه کجاست
امین _ کجاست؟
شهرام _ نه
من _ کو ؟ ( البته دوستان دقت کنید که کو به زبان مازندرانی میشه کجاست )
شهرام _ افرین ، افرین ، حالا همه کلمات رو بچسبونید به هم
امینه _ ها تف اصفهانی در دیس کو
من _ خب این یعنی چی؟
شهرام با یه لبخند ذوق زده گفت
_ بیشتر فکر کنید
امین یه بشکن زدو با کفشش زد به شلوارشهرام
_ هاتف اصفهانی در دیسکو ؟
منو امینه _ چی؟
امین _ بابا یه ساعت اسگلومون کرد اخرش شد هاتف اصفهانی در دیس کو
شهرام دلشو گرفته بود و می خندید و سرشو به علامت اره تکون داد
_ خدایش خیلی به خودتون فشار اوردین ( دوباره خندید)
ما هم شروع کردیم به خنده ….
جلوی یه اپارتمان ۱۰ طبقه از ماشین پیاده شدیم ، نمای ساختمون با گرانیت مشکی کار شده بود که خیلی شیکش کرده بود ، همه با هم وارد لابی ساختمون شدیم ، نگهبان با دیدن ما بلند شد و با احترام سلام کرد ، ما هم سلام کردیم اما تا به شهرام نگاه کرد چشاش همچین گشاد شده بود که بیا و ببین
نگهبان _ سلام جناب…
شهرام فوری پرید تو حرفش گفت
_ اوهوم اوهوم سلام اقا خسته نباشید ( بعد با سرفه چند بار ابروهاشو انداخت بالا )
نگهبان _ممنون اقا
امین که داشت می رفت سمت اسانسور
امین _ بچه ها بیاین دیگه … بابا دیر شد انقدر وقتو تلف نکنین
شهرام هم هولوهولکی
_ اره دیر شد ….( با دستاش به اسانسور اشاره کرد ) خانما بفرمائید
ما هم بی خیال قضیه شدیم و رفتیم سمت اسانسور … طبقه۹ از اسانسور بیرون اومدیم، امین هم با کلید در باز کرد
امین _ خب اینم خونه اقا شهرام ، اینجا هر طبقش دو واحده ، هر واحد هم ۱۵۰ متر.
یه نگاهی به خونه ای که دکور شده بود انداختم …خوب بود اما معلوم بود که کار دکوراتور ..دو تا خواب داشت که با یه راهروی کوچیک از حال خونه جدا می شد … حال هم با سه تا پله به پذیرایی وصل می پذیرایی که فوق العاده بود .. سمت راستش پنجره سراسری بود که.. رفتم سمت پنجره ای که به تراس وصل بود و بازش کردم .. تو تراس ایستادم ..خودمو به خاطر سردی هوا جمع کردم و دستامو زیر چادر جمع کردم … فضای اطراف ساختمون خیلی قشنگ بود … با اینکه درختا به خاطر زمـ ـستون لخـ ـت و عریون شده بودن اما خیلی رویایی بودن … وقتی که خیلی سردم شد برگشتم داخل خونه .. بچه ها دور هم نشسته بودن منم رفتم کنارشون نشستم .
امین _ خب راحیل سه شنبه اومدو تو هم دیگه مثلا باید برگردی ایران …..
_ اره خیلی باید هواسم جمع باشه فقط شما دوتا هم باید خیلی سر بابا اینا رو گرم کنید که متوجه چیزی نشن
امینه _ نگران نباش ، همچن کولی بازی براشون در بیارم که بیا ببین ، خیر سرت دوساله که نیومدی ایران ، منم که دلم برات تنگ شده خودمو می زنم به درو دیوار( خودش خندید )
شهرام _ راحیل خانم یه سوال بپرسم؟
_ بفرمائید
شهرام_ یه موقع ناراحت نشین ؟
لبخند زدم : خواهش میکنم راحت باشید .
شهرام _ راستش از وقتی شنیدم که شما یه مدت اتریش بودین برام سوال شده که پوشش شما اونجا چی بوده

دیگه این سوال برام عادی شده بود ، هر وقت کسی می فهمید من اروپا بودم در مورد پوششی که اونجا داشتم ازم سوال می پرسید

اقا شهرام حقیقتش اینه که من چادرو خیلی دوست دارم و پوشش اولم تو ایران چادره ، اما تو اروپا چون مردم هنوز با حجاب و مسلمونا کامل اشنا نشدن من چادر نمی نداختم رو سرم ، پوششم روسری و شال بود اما جوری بودم که کمبود چادر رو احساس نکنم ، با این حال بازم کمی احساس ناراحتی میکنم چون یه جورایی دورنگو دورو می شم و اینو خیلی دوست ندارم
شهرام _ خب چرا اصلا چادر سرتون می ندازید؟
یه نگاه به امین و امینه انداختم
_ اولین عاملش اعتقاد قلبیمه و اینکه خودم در مورد این قضیه تحقیق کردم و خیلی چیزا رو به چشم خودم دیدم با اینکه چادر کمی دستو پا گیره اما به من ارامش میده ، تو تابستون گرمه و تو زمـ ـستون نگه داشتنش سخت اما ارامشی که با چادر دارم جور دیگه ای پیدا نکردم ( دوستان غیر چادری من همه رو دوست دارم اما نظر راحیل خانم اینه .. بیاین به عمه های هم احترام بذاریم[عکس: -۲-۲۷-.gif])
دومین عامل هم خانوادم بودن چون خیلی پایبند به دین هستن ، (ابرو هاشو به یه حالتی انداخت بالا ) اینجوری هم نگاه نکنین نه خشک مقدسن و نه ریا کار
امینه _ درسته ، همه دخترای خانواده پوششون رو خودشون انتخاب کردن ، مثلا خود من چادر رو انتخاب نکردم و خانواده هم مشکلی نداشتن
امین هم با افتخار گفت
_ اما همه با حجب و حیا هستن و حجابشون رو دارن
_ منم چادر رو خودم انتخاب کردم نه با فشار خانواده ، به پوشش دیگران هم احترام می ذارم .

شهرام _ اقا اصلا بی خیال بذارین یه خاطره از طرف دوستم بگم،
میگفت ﻳﻪ ﺑﺎﺭ ﻣﺎمانم ﺑﻬﻢ ﺷﻚ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺳﻴﮕﺎﺭ ﻣﻲ ﻛﺸﻢ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺩﺍﻳﻴﻢ ﺑﻴﺎﺩ ﻧﺼﻴﺤﺘﻢ ﻛﻨﻪ ، ﻧﺰﺩﻳﻚ ﻇﻬﺮ ﺑﻮﺩ ﺩﺍﻳﻴﻢ ﺍﻭﻣﺪ ﻭﺿﻮ ﮔﺮﻓﺖ ﻧﻤﺎﺯﺷﻮ ﺧﻮﻧﺪ ﻧﺎﻫﺎﺭﺷﻮ ﺧﻮﺭﺩ ﺧﻴﻠﻲ ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﺧﺎﻛﻲ ﺍﻭﻣﺪ ﺭﻭ ﻣﺒﻞ ﭘﻴﺸﻢ ﻳﻪ ﺳﻴﺐ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﮔﻔﺖ : عزیزم ﺍﻳﻦ ﺳﻴﺐ ﺭﻭ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﻲ؟ گفتم بله دایی گفت ﺩﻳﮕﻪ ﺳﻴﮕﺎﺭ ﻧﻜﺶ!!!
امین _ ای جان چه دایی با حالی داشته
شهرام _ اقا یه چیز دیگه ، قبول دارین واقعا شانس آوردیم همه بیماریها رو خارجی ها کشف میکنن و اسم خودشونو میذارن روش؟
امینه _ چطور مگه؟
شهرام خیلی جدی به ما نگاه کرد
شهرام _ اگه ایرانی ها کشف میکردن مثلا بجای پارکینسون باید میگفتیم مرض کامبیز یا درد حاج مرتضی وبرادران به غیر مجتبی
خودمونو ول دادیم رو مبل و خندیدیم
امین _ ای تو روحت شهرام مردم از خنده
شهرام با دندوناش لب پایینشو گاز گرفت
_ هییییییین بی تربیت

ساعت ۱۰ صبح بود که با شهرام وارد فرودگاه شدیم ، قرار بود شهرام تا قبل اومدن بابا اینا همرام باشه ، امین و امینه هم که همراه فک و فامیل می اومدن استقبالم ، ساعت ۱۲ هم که هواپیما می نشست رو زمین .
این شهرامه همش تو دست و پا بود مثل بچه اردکا که دنبال مامانشون هستن اینم دنبال من بود هی حرف میزد ،غر می زد ، کلا رو مغز من پیاده روی می کرد . از وقتی که دیدمش به این فکر میکنم این بشر چجوری امتحان دکتری رو قبول شد ، اصلا چجوری تو مصاحبه ردش نکردن . باور کنین خیلی حرفه .همینجوری که من می رفتم اینم پشت من داشت می اومد یهو ایستادم و رومو کردم بهشو با تشر
_ ساکت میشی دکتر؟
همچین مثل سکته ای ها بهم نگاه کرد، دهنش باز مونده بود
شهرام _ ها؟

داشتم با حرص نگاش میکردم که گوشیم زنگ خورد منم با کلی دردسر از تو کیفم درش اوردم
_ بفرمائید
امینه _ سلام راحیل ما راه افتادیم سمت فرودگاه
_ ای تف به این شانس ، اخه چرا انقدر زود؟
اینو که گفتم چشای شهرام گشادتر شد، الان میگه چقدر این دختر بی تربیته
امینه _ چیکار کنم؟ زن عمو ذوق زده بود گفت باید زودتر راه بیافتن
_ تو الان با کی هستی؟
امینه _ من و امین با هم داریم میایم اخه من بهونه اوردم که می خوام برم خونه چیزی بردارم برا همین ما زودتر جیم شدیم ، فکر کنم منو امین تا نیم ساعت دیگه باشیم فرودگاه
_ باشه منتظرتون هستم خداحافظ
گوشی رو قطع کردم
شهرام هنوز داشت مثل بز بهم نگاه میکرد
شهرام – کی بود؟
یه پوفی کردمو سرمو چرخوندم یه سمت دیگه
_ امینه بود میگفت همه راه افتادن تا یه ساعت دیگه هم می رسن ، حالا من از ساعت ۱۱ تا ۱۲ کجا برم؟
شهرام _ فکر کنم شما اگه برین تو اب دریا برا شنا اب دریا بخشکه . ببین الان دو تا بدشانسی می تونی داشته باشی ، اول اینکه مامانت اینا زودتر بیان دومم اینکه هواپیما تاخیر داشته باشه ، اونوقت چه شود … ابروهاشو برا حرص من چند بار انداخت بالا
بس که این بشر حرصمو در می اورد دیگه تحویلش نگرفتم . جهنم بذار فکر کنه من از دماغ فیل افتادم .
۲۰ دقیقه گذشته بود
_ شما چرا پیشنهاد ما رو قبول کردین؟
کپ کرد بعد هم با استرس چشاشو به سقف سالن انتظار انداخت.

به این پست امتیاز دهید.
Likes3Dislikes0
283 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : ۰ - در انتظار بررسی : 0
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.