اس ام اس عاشقانه جدید

رمان دنباله دار همسر اتفاقی – قسمت دوم - اس ام اس هاي عاشقانه,اس ام اس جديد

کانال تلگرام ما ما را از طریق کانال دنبال کنید.
جنس دلتان از چیست ؟ که اصلا تنگ نمی شود …
یکشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۶




رمان همسر اتفاقی،رمان دنباله دار،رمان عاشقانه ،دانلود رمان دنباله دار،دانلود رمان ،کتاب داستان،داستان شب،رمانهای زیبا،

تو همین لحظه در اتاق به صدا در اومد و یه زن و یه پسر وارد اتاق شدن و با پویان سلام علیک کردن و بعد هم اون خانمی که سنش بیشتر بود رو کرد به من و در حالی که به صورت و پشت دست خودش ضربه می زد گفت:
– الهی بمیرم ببین دختر بیچاره رو به چه روزی انداختی؟!
” خانم عزیز که نمی دونم کی هستی شما چه بمیری چه نمیری این بلا سر من اومده!
پویان- ایشون مادر من هستن…
اون یکی پسر که قیافش شبیه پویان بود گفت:
– بله درسته ایشون نرگس جون هستن یعنی مامان من و پویان و من هم پیمان هستم برادر این قاتل جانی.
” از رفتار اون پسر جا خورده بودم… اخه کی به برادر خودش می گه قاتل جانی؟ (ادامه ی مطلب)
پویان- بس کن پیمان… مامان جان واسه چی اینو با خودت اوردی بیمارستان… شلوغ می کنه، آرامش همه بیمارا رو به هم می زنه.
نرگس خانم- بالاخره من باید با یکی میومدم بیمارستان.
پیمان- اگه نامزدت بفهمه چه غلطی کردی حسابی حالت رو می گیره.
پویان- شما حرص نخور زنگ زدم بهش گفتم، قرار شده که وقتی کارش تموم شد بیاد بیمارستان.
نرگس خانم با اخم: بالا سر این دختر انقدر سر و صدا نکنین اصلا برین بیرون بزارین یه ذره راحت باشه.
پویان و پیمان بیرون رفتن یعنی نرگس خانم بیرونشون کرد.بعد هم کیسه کمپوتی که دستش بود رو روی میز گذاشت و گفت:
– میلت میکشه الان یه کمپوت باز کنم بخوری دخترم.
– نه نه ممنون..
نرگس خانم- امان از دست بچه ها. صد دفه بهشون گفتم که وقتی دارن رانندگی می کنن حواسشون رو جمع کنن ولی بازم کار خودشون رو می کنن… خوب بگو ببینم حالا اسمت چیه دخترم؟! به خانوادت خبر دادن؟!
دوباره داغ دلم تازه شد و رفتم تو لک متأستفانه نه می دونم کی هستم نه می دونم خانوادم کجان؟! من حافظم رو از دست دادم؟!
نرگس خانم با تعجب گفت: پویان به من نگفته بود… اون فقط به ما گفت هیچ مدرکی همراهت نبوده که بفهمن کی هستی!!
– وقتی به هوش اومدم چیزی یادم نمی اومد… دکتر گفته یه کم زمان می بره که حافظم برگرده.
نرگس خانم- تا اون موقع چی؟!
– نمی دونم… هنوز نمی دونم باید چه کار کنم، یه دفتر تو کیفم بوده که مربوط به برنامه های روزانم بوده شاید بتونم از تو اون چیز به درد بخوری پیدا کنم. دعا کنین زودتر همه چی درست بشه.
نرگس خانم تو حال خودش بود و داشت از پسرش شکایت می کرد.. پشت سر هم.. بدون وقفه!
– اگه الان پدرش نبود داشت تو بازداشگاه آب خنک می خورد… آخه میدونی پدرش سرهنگ بازنشستس… از نفوذش استفاده کرد و آزادش کرد البته به این شرط که وقتی خودت به هوش بیای از این که اون آزاد بگرده رضایت داشته باشه… ولی…
” تیز فهمیدم چی تو سرشه… انقدر مهربون بود دلم نیومد ناراحتش کنم.. البته جدا هم زندان انداختن پس اون واسه من فایده ای نداشت.. نه فعلا کس و کاری داشتم که بتونه بره دنبال کارای زندان نه خودم می تونستم برم!
نیم چه لبخندی زدم: نرگس خانم زندان انداختن پسر شما واسه من فایده نداره دلیلی نداره که بخوام تو زندان باشه… انشاا… تا وقتی که من حالم خوب بشه و از بیمارستان مرخص بشم خانوادۀ منم پیدا میشن… یعنی امیدوارم که پیدا بشن وگرنه من جایی رو ندارم که برم.
نرگس خانم لبخند مهربونی زد و گفت: بعد از این که حالت خوب شد مسئولیتت با ماست… می تونیم اگه دوست داشته باشی یه تعهد بدیم و ببریمت خونمون ازت مراقبت کنیم یا اگر دوست نداشته باشی بیای خونه ما باید واست تو هتل یا یه جایی که رفاه برات تأمین باشه یه اتاق بگیریم.
” و البته در بی خبری از گذشته و گذشتگان…
صدای قارو قور شیکمم بلند شد. خیلی گشنم بود گفتم:
– ببخشید خیلی گرسنمه می تونین یه چیزی برام بیارین بخورم؟!
نرگس خانم- الان می رم واست یه چیزی میارم. رئیس اینجا دوست شوهرمه… الان می گم برات غذا بیارن. هر قوت چیز دیگه ای هم خواستی تعارف نکن… بگو عزیزم.
نرگس خانم از اتاق بیرون رفت. خیلی مهربون و دوست داشتنی به نظر میومد. اون قدر که من داشتم فراموش می کردم پسر اون باعث مشکل فعلی من شده.
در اتاق به صدا در اومد و وقتی اجازۀ ورود دادم در اتاق باز شد و پیمان وارد اتاق شد.
– فکر کردم مادرتونه!
پیمان- نه منم… مادرم رفت براتون سوپ بگیره. اگه می خواین برم.
– نه خواهش می کنم!
پیمان چند قدمی به تخـ ـتم نزدیک تر شد: من آدم شوخ طبعی هستم اینو گفتم که اگه یهو نتونستم خودمو کنترل کنم و یه حرفی زدم از دستم ناراحت نشین.
” واااا خب شوخی بدی نکن که ادم ناراخت بشه!!
– اشکالی نداره، راحت باشین!پیمان- پویان بهم گفت چه اتفاقی براتون افتاده واقعا متأثر شدم… این طور که معلومه باید دست به دست هم بدیم تا خانوادۀ شما رو پیدا کنیم…
– بله البته اگه دلتون بخواد زودتر از شر من خلاص شین…
یکم هول شد: نه… من می خواستم بگم که اگه کمکی از دست من بر میاد بگین… می خواستم اعلام آمادگی کنم. باور کنید اصلا منظورم این نبود که مزاحمین.
یه پرستار وارد اتاق شد و فشار خونم رو کنترل کرد و سرمم هم که آخرش بود رو از دستم جدا کرد و گفت:
– ظاهرا حالت خوبه… نه؟!
– فقط یکمی سرم درد می کنه.
پرستاره که بر خلاف پرستار قبلی خیلی خوش اخلاق بود لبنخد مهربونی زد گفت: کسی که از نظر پزشکی احتمال ضربه مغزی شدنش زیاد بوده باید به یه سر درد راضی بشه… اگه مشکلی داشتی زنگ کنار تخـ ـتت رو فشار بده. ( به زنگ اشاره کرد )
سرم رو به نشونۀ فهمیدن تکون دادم و اونم یه لبخند دیگه زد و خارج شد.
پیمان- مامانم رفت سوپ رو خونه درست کنه بیاره…
با فکر این که نرگش خانم واقعا رفته خونه پریدم وسط حرفشو گفتم: من راضی نبودم نرگس خانوم بره خونه… آخه چرا این کار رو کردن.
پیمان زد زی خنده: منظورم این بود که دیر کرده نه اینکه رفته خونه.
چپ چپ نگاش کردم: امان از دست شما فکر کردم دارین جدی میگین…
پیمان- راستی یه چیز خیلی جالب!
– چی ؟!
پیمان- نامزد پویان هم تصادف کرده! می بینین اینا چقدر با هم تفاهم دارن…
لبخندی زدم: شوخیه جالبی بود.
پیمان- نه به خدا این یکی جدی بود… البته اون زده به یه ماشینه دیگه و خدا رو شکر کشته یا زخمی به جا نذاشته فقط خسارت مالیه…
– آدم نمی تونه تشخیص بده کدوم حرفتون جدیه کدومش شوخی.
سری تکون داد و گفت: حالا کم کم می تونین تشخیص بدین… عجله نکنین… مهرتاش… نامزد پویان رو می گم اونم نمی تونست اولش تشخیص بده کدوم حرف من جدیه کدومش شوخی کم کم یاد گرفت. من برم دنبال مامانم ببینم کجا رفت فکر کنم که الان کل بیمارستان رو بهم ریخته.
پیمان علاوه بر خوش چهره بودنش به نظر میومد اخلاق جالبی هم داشته باشه. البته رفتارش به چهره زیبا و نمکی که داشت می خورد. ولی این طور که پویان رفتار می کرد به نظر نمیومد از نظر رفتاری با هم هیچ سنخیتی داشته باشن… پویان یه آدم آروم و نسبتا جدیه ولی بر عکس اون پیمان یه آدم شیطون و شوخ طبع به نظر میومد! ولی شایدم پویا فقط تحت فشار این اتفاق انقدر جدی و خشک برخورد می کنه و واقعا اخلاق این نباشه!
اما قیافۀ هر دوشون عالی بود. هر دو قدی بلند داشتن. چشم هر دوشون هم قهوه ای سوخته بود. از نظر هیکلی پیمان چاق تر بود.. هم چاق تر بود هم هیکل عضلانی تری داشت. احتمالا بیشتر از پویان به بدن سازی و این حرفا اهمیت می داد.
بالاخره بعد از ده دقیقه پیمان با نرگس خانم به اتاق برگشتن.
پیمان- خوبه به مادر ما بگن که یکی یه کار اورژانسی داره! با خیال راحت یکی از همسایه های قدیمیشون رو دیده وایساده بود با اون به حرف زدن.
نرگس خانم چشم غره ای به پیمان رفت و گفت: امان از دست تو بچه وقتی اون بهم سلام کرد جواب سلامش رو نمی دادم؟
پیمان- مادر من سلام کردن یه ربع طول می کشه؟!
نرگس خانم- انقدر پر حرفی نکن بچه…
پیمان- بیا و خوبی کن… الان اگه من نمی رفتم سوپو بگیرم می خواستین چی کار کنین؟!
قبل از اینکه نرگس خانم جواب بده من گفتم:
– هیچی ! وقتی صحبتشون با همسایۀ قدیمیشون تموم شد می رفتن خودشون می گرفتن.
” و تو دلم گفتم احتمالا منم تا اون موقع معدم سوراخ می شد!
نرگس خانم- ایول… بازم به تو که ازم دفاع می کنی…
پیمان انگشتشو گاز گرفت و گفت: مامان جان واسه شما زشته، عیبه، قباحت داره والا.
نرگس خانم- چی زشته و عیبه؟
پیمان- تازه قباحتم داره…
نرگس خانم- خب حالا… چی زشته و عیبه و قباحت داره؟!
پیمان- مادر من ایول یعنی چی! از شما بعیده!

به این پست امتیاز دهید.
Likes3Dislikes1
888 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : ۰ - در انتظار بررسی : 0
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.