اس ام اس عاشقانه جدید

رمان عاشقانه ،رمان ازدواج ،رمان هیجان انگیر،رمان جوان ،رمان پرطرفدار،زمان زیبا،رمان جدید ،رمان احساسی،رمان دانشگاه،رمان دنباله دار،داستانهای جوانان

کانال تلگرام ما ما را از طریق کانال دنبال کنید.
جنس دلتان از چیست ؟ که اصلا تنگ نمی شود …
یکشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۶




رمان عاشقانه ،رمان ازدواج ،رمان هیجان انگیر،رمان جوان ،رمان پرطرفدار،زمان زیبا،رمان جدید ،رمان احساسی،رمان دانشگاه،رمان دنباله دار،داستانهای جوانان،داستان عاشقانه ،داستان دنباله دار،داستان احساسی،داستان عاطفی،رمان عاطفی،رمان هیجان انگیز،داستان شنیدنی،داستان هیجان انگیز،رمان جدید،رمان واقعی،رمان عشق

رمان عاشقانه ،رمان ازدواج ،رمان هیجان انگیر،رمان جوان ،رمان پرطرفدار،زمان زیبا،رمان جدید ،رمان احساسی،رمان دانشگاه،رمان دنباله دار،داستانهای جوانان،داستان عاشقانه ،داستان دنباله دار،داستان احساسی،داستان عاطفی،رمان عاطفی،رمان هیجان انگیز،داستان شنیدنی،داستان هیجان انگیز،رمان جدید،رمان واقعی،رمان عشق

تو همین حین صدای مادرم هم دراومد
مادر: ای بابا باز شما دوتا مثل سگ و گربه افتادین به جون هم؟!خندیدم و گفتم
شقایق: اون اول افتاد به جون من….مادر بحث بین مارو تموم کرد و من هم که فرصت رو مناسب میدیدم جفت پا اشکان رو انداختم تو اتاقش و گفتم که مزاحم خلوت من و مامانم نشه….خیلی آروم و شمرده به مامانم گفتم
شقایق: مامان…. من و میشا و نفس…. قبول شدیم…
(ادامه مطلب)مادرم با خوشحالی گفت
مامان: وای چه خوب تو تهران قبول شدی….سرم رو انداختم پایین و گفتم
شقایق: نه … تو … تو شیراز..مامانم کپ کرد. منم هی واسش توضیح میدادم که نفس و میشا هم قبول شدن و کلی دلیل آوردم ولی گوش مادرم بدهکار نبود…. مرغش یه پا داشت…هی میگفت نمیتونی بری اگه بلایی سرت بیاد چی؟ از ما دوری اجازه نمیدم از من دور باشی و از این نگرانی هایی که هرمادری داره….. ولی تا شب هرکاری کردم راضی نشد…. بالاخره به نفس زنگ زدم و گفتم که به هیچ وجه مادرم راضی نمیشه….. اونم باهام قرار گذاشت و قرار شد همو ببینیم….. فرداش با سرعت جت آماده شدم و تیپ پسر کش(ارواح عمت) زدم و رفتم بیرون!وقتی موضوع رو با میشا و نفس در میون گذاشتم قرار شد بیان و با طرفندهای خودشون مادرم رو راضی کنند….فردای اون روز نفس و میشا اومدن خونه ی ما تا مادرم رو با داییم رو راضی کنن….. البته به مادرم حق میدادم از دار دنیا فقط منو داشت و پدرم هم که خیلی زود دار فانی رو وداع گفت….بگذریم فقط باید اونجا بودید و میدید که نفس چطوری مادرم رو راضی کرد اینقدر تعریف کرد و اطمینان به مامان و دایی داد که دوتاییشون بالاخره راضی شدن….. مادرم کلا خیلی به میشا و نفس اطمینان داشت به خاطر همین با اومدن اونا خیالش راحت شد….ولی از شانس بد ما وقتی رفتیم شیراز تمام خوابگاها پر بود و به همین دلیل ما مجبور شدیم برای چند روز بریم هتل تا ببینیم چی میشه….تو همین افکار بودم که صدای پچ پچ که چه عرض کنم حرف زدن میشا و نفس رو شنیدم و من رو از افکارم بیرون کشید..
میشا : داشتم با نفس حرف میزدم وبه این نتیجه رسیدیم که ازفردابریم دنبال خونه..راستش ازدست نفس هم من هم شقایق خیلی عصبی بودیم ولی خب دیگه اونم صلاح ما رو میخواد دیگه اگه برمیگشتیم تایک سال دانشگاه بی دانشگاه….یکهو صدای شقایق پارازیت اداخت:شقایق:چی میگیدنیم ساعته؟
من:هیچی توبگیربکپ پارازیت.شقایق:میشااینجوری مثل این مادراحرف نزن که بازوربچه رو میفرستن داخل تخت خواب..خنده ام گرفت چون مادرخودمم بچه بودم منو همین جوری میفرستادتورخت خواب گفتم
من:باباهیچی میخوایم ازفردا بریم دنبال خونه..شقایق:چی؟؟میدونید قیمت خونه اجاره کردن باخوابگاه چه قدرفرق داره؟؟پولشو ازسرقبرمن میارید.نفس:خفه بمیری.مثل این پیرزنای هشتادساله یکدم غرمیزنه..بابامگه من این گندو نزدم؟خودمم درستش میکنم.پولش بامن شماهرچقدرداریدبدید..من:اخ قربون دوست گلم برم.بیابغلم یک ماچ بلبلی کنمت..نفس درحالی که میرفت زیرپتو گفت:نفس:برواونور الان ابیاریم میکنی.نه به اون موقع که میخواسی بزنی نه الان.شقایق:بگیریدبخوابیدفردا رو که ازتون نگرفتن.من:چشب خانم معلم الان میخوابیم
بعدم یک شکلک دراوردم که شقایق متکاشو پرت کرد سمتم
شقایق:میشایامیخوابی یا میام اون متکاتومیکنم توحلقت.من:باشه منو باش میخواستم نصف شبی یکم بخندونمتون که شب خوابای خوب ببینید.شقایق:ازاین لطفا به مانکن توبکپ..بالاخره خوابیدیم ومن رفتم به زمانی که من به مامان بابام گفتم توشیرازقبول شدم.
رفتم داخل خونه یک اپارتمان معمولی که ماطبقه ی دومش میشستیم.میدونستم الان باباومامان خونه هستند..کلیدوانداختم واردشدم باباداشت جلوی تلویزیون تخمه میشکست وفیلم میدید.تودلم گفتم:من:پدر من اخه این همه تخمه شکستی وفیلم دیدی چی شده؟؟ اصغرفرهادی شدی؟؟منو دریاب..الان همه دارن ازاسترس میمیرن که دخترشون قبول شده یا نه بابای ماداره فیلم میبینه..رفتم جلو یکم خودشیرینی کنم بلکه حداقل سرزنش نشم رفتم پریدم بقل بابام گفتم:من:چاکربابای خودم…بابام:دختر سکده ام دادی که..من:ای بابا.اگه منم همینجوری میرفتم توفیلم سکته میکردم دیگه..
بابام:دختر حالابلبل زبونی نکن…بگو کجاقبول شدی؟؟تهران نیست نه؟
من:بابا تو ازکجا فهمیدی؟
بابام:از اون جایی که اینجوری به من لم دادی خودشیرین..حالا کجاقبول شدی بگو مامانتو اماده کنم..
من:بابامگه تنوره میخوای اماده کنیش؟باباجای دوری نیست همین بغله شیراز..
بابام:رو روبرم هی..شیراز همین بغله دیگه؟
من:اره دیگه خانم شیرازی این بغله دیگه..
بابام خندید نوک بینیمو فشار داد گفن:
بابام:خوشم میاد از زبون کم نمیاری..
من:دختر بابامم دیگه..
داشتیم خرف میزدیم که یکهو مامانم درحالی که چاقو دستش بود اومد از اشپزخونه بیرون وگفت:
مامانم:سلام خانوم خانوما..چی شد کجا قبول شدی؟؟
تودلم گفتم:
من:اوه اوه باصلاح سرد اومد..جون من اول برواون چاقو رو بذار زمین که منو با اون شقه نکنی..
بابام به دادم رسیدو گفت:
بابام:خانم اول برو اون چاقو روبذار زمین دستتاتم بشور بیابعدباز جویی کن..
من:بابامگه میخواین منو بکشین بخورین میگی برو دستتاتو بشوربیا..
بابام اروم جوری که خودم بشنوم گفت:
بابام:بچه زبون به کام بگیر مامانتو دارم میفرستم پی نخودسیاه..
مامانم رفت داخل اشپزخونه بعد اومد بیرون من چسبیده بودم به بابام یکهو بلندشدم و درحالی که میگفتم:
مامان من و نفس وشقایق شیراز قبو ل شدیم
دویدم داخل اتاق و دروقفل کردم..مامانم یکجوری دادمیزد که دلم واسه بابای بیچاره ام سوخت که الا بدبخت گوشش کرشده.
مامانم می گفت: اخه بچه چه قدربهت گفتم بشین بخون هی گفتی مخم باز دهی نداره.ای اون باز دهیت بخوره توسرت..میدونستم هیچی نمی شی..
داد زدم:ا مامان شیراز قبول شدم دیگه..تازه نفسم برامون میخواد خوابگاه بگیره..
مامانم:حالا رفتی اون تو بلبل شدی باشه چون نفس باهات هست و من بهش اطمینان دارم میذارم بری..
تودلم گفتم:دکی مامان مارو باش به بچه ی مردم به جای بچه ی خودش اطمینان داره…
نفس : من- ببخشید اقا ما میخواستیم چندتا خونه دانشجویی بهمون معرفی کنید
فکر کنم این اخرین بنگاهی باشه که تو شیراز هست از ساعت ۹ صبح تا الان که ساعت نه شبه دنبال خونه بودیم مگه پیدا میشد دیگه کل خیابونا رو متر کرده بودیم همه بنگاهیا رو هم رفته بودیم این فکر کنم اخریش بود مرد بنگاهیه که یه مرد شکم گنده قد کوتوله بود و حدود۴۰ یا۴۵ میزد سرش رو از رو میزش بلند کرد و یه نگاه به ما کرد و با صدای کلفتی گفت
مرد- اول رضایتنامه پدر یا مادر یا قیم داری؟
اههههههه دیگه از این سوال خسته شدم همهی بنگاهیا همین رو میپرسیدن وبا جواب منفی ما میگفتن خونه نداریم دست بچه ها رو گرفتم و از بنگاه کشیدم بیرون
شقایق با لحنی حرسی که معلوم بود اگه میتونست منو میکشت دستشو از دستم بیرون کشید و گفت
شقایق- چته تو چرا همچین میکنی چرا جواب ندادی؟
من- چون اول یه نگا بهمون میکرد بعد تا میفهمید تنهاییم چشماش ستاره پرت میکرد مثل بقیه بنگاهیا.
شقایق دیگه هیچی نگفت ماشینو نیو ورده بودیم و باید پیاده میرفتیم داشتیم میرفتیم سمت هتل که با صدای قاروقور شکم میشا چشمامون از حدقه در اومد اخه همین الان یه پیراشکی خورده بود میشا یه نگا به منو شقایق کرد بعد دستشو گذاشت رو شکمش و گفت
میشا- الهی مامان فدات شه اروم باش ابرومون رفت
اینا رو همچین مظلوم گفت منو شقایق غش کردیم
من- کی میاد بریم فست فود مهمون من
میشا اگه مهمون تو باشیم که اره میاییم ولی اگه نه من بچمو راضی میکنم ساکت شه که خرج نندازه رو دستم
یه خنده کردم و دست دوتاشون رو گرفتم رفتم سمت فست فود اونور خیابون رفتیم تو. یه فست فود بود بادکور نارنجی و طوسی که دوطبقه بود با بچه ها رفتیم طبقه دوم پشت میز نشستیمو گارسون اومد سفارشا رو گرفتو رفت همه پیتزا مخصوص سفارش دادیم.
شقایق- نفس بیا از خر شیطون پایین بزار برگردیم سال بعد دوباره کنکور میدیم قبول میشی باشه بیا برگردیم تاکی میخواییم دروغ بگیمو پنهون کاری کنیم؟
میشا- راست میگه دیگه به هر دری زدیم نشد دیگه
میخواستم بگم باشه برگردیم که توجه هم به حرفایه سه تا پسر که میز بقلیمون نشسته بودن جلب شد
من – بچه ها یه دقیقه خفه
یه پسر خوش هیکل که پشتش به من بود و موهای بلوطی خرمایی داشت که بقلاش کوتاه بود و بالاش نسبت به بقلاش بلندتر بود داشت به پسر روبرویی میگفت
پسر-اخه اتردین ما یه هفته ای چه جوری ازدواج کنیم؟
اتردین-سامیار جان من میگم صوری ازدواج کنیم نمیگم که واقعی
پسر سومیه-مگه کشکه یا دوغ یا رمان عاشقونه که صوری ازدواج کنیم؟
سامیار-خودت دیدی که صابخونه شرطش رو متاهل بودن ما گذاست تا بهمون خونه بده
اتردین- اخه دانشگاه کم بود ما برای تخصص شیراز قبول شیم؟
باورم نمیشد مشکل مارو داشتن ولی متفاوت
من – بچه ها شنیدید؟
میشا- اره چه جیگرایی
همون موقعه سامیار از جاش بلند شد چه قدی چه هیکلی وای چه صورتی
شقایق- نفس چه تیپه این سامیاره با تو ست شده
یه نگا به لباسم کردم یه مانتویه کوتاه که تازه مد شده بود به رنگ عسلی همرنگ چشمام پوشیده بودم با شلوار قهوه ای و شال قهوه ای با کیف و کفش عروسکی عسلی تیپم اس بود (من نگم کی بگه؟ یه نگام به لباسای سامیار کردم کپی من بود در حال انالیز کردن تیپ خودمو سامیار بودم که جیغ کوتایه میشا منو پروند
میشا- نفس چشماش کپی رنگ چشمایه تو ا وایییییییی
من چشمام عسلی روشن بود با رگه های طوسی که اگه لباسم طوسی میشد رنگش طوسی میشد چشمام تیله ای نبود چون فقط تویه همین دو رنگ در تغیر بود بیشترم عسلی بود تا طوسی
سامیار دوباره برگشت نشست سرجاش منم در یه تصمیم انی گوشیمو در اوردم و الکی گذاشتم در گوشم و بلند طوری که پسرا صدام رو بشنون شروع کردم به صحبت
من- اقای کاشانی ما اینجا نه خوابگا پیدا کردیم نه خونه دانشجویی چون همشون یا باید متاهل میبودی یا به درد نمیخوردن ما برمیگردیم تهران
میشا با تعجب طبق معمول با صدایه بلند
میشا- با کی حرف میزنی؟ من با صدایه بلند – وکیل بابام
تو همین هیری ویری باصدایه اتردین سرمو بلند کردم و الکی با شخص خیالی پشت تلفن خداحافظی کردم
من- بله بفرمایید
اتردین – ببخشید میتونم بشینم
من- به چه دلیل؟
بجای اتردین سامیار جواب داد.
سامیار- یه کار مهم…. روش رو برم…. اون پسر خوشتیپه هم که چشم من رو گرفته بود اومد کنارشون نشست…. ماشالا ، ماشالا خیلی جیگر بود….. ولی من و سحر(دختر داییم) به الاغ میگفتیم جیگر و به همین دلیل خنده ام گرفت و اتردین و اون پسره یا به قولی شهید گمنام(!) نگاهم کردن و از خنده ام برداشت بدی کردن یا بهتره بگم فکر کردن که دارم به قیافه خوشگلشون لبخند ژکوند میزنم…. به خاطر همین با خجالت سرم رو انداختم پایین و شال یاسی ام روی موهای کهربایی ام جابه جا کردم…. تاحالا هیچ وقت اینطوری ضایع نشده بودم…. اصلا میمردم اون لبخند مسخره رو نمیزدم؟! بیا اینم نتیجه اش حالا اون خوشتیپه(همون که چشممو گرفته!) داره بهم پوزخند میزنه…. اه اه اه مرتیکه خودشیفته اصلا غلط کردم چشمم تورو گرفت…. همینطور که با انگشتای بلند و کشیده ام بازی میکردم داشتم فکر میکردم که این آقا سامیار چی میخواد بگه…. البته حدس میزدم چی میخوادبگه ولی خب من از نتیجه اش میترسم….. تو عمراً اینطوری پنهون کاری نکرده بودم…. من؟ شقایق فروزان فر و دروغ؟! اونم به مادرش؟! عمراً…. اما چیکار میتونستم بکنم؟ این رازی بود بین ما سه تا پس اگه من میگفتم اون دوتاهم به دردسر میوفتادن اما حالا که شده دیگه کاریشم نمیشه کرد…… زیر چشمی به میشا نگاه کردم…. اونم عین من استرس داشت….. شاید همه داشتیم به این فکر میکردیم که نتیجه این کار چیه؟! دیگه حوصله ام سر رفته بود میشا و نفس هم سکوت کرده بودن به امید این که این پسرا یه چیزی بلغور کنن اما پسرا هم بد تر از ما! خودم سکوت رو شکستم شقایق: ببخشید آقا گفتید یه کار مهم دارید میشه زودتر بگید؟!
سامیار یه دور هر سه ی مارو از نظر گذروند…. خواست لب باز کنه که غذاهارو آوردن و آتردین گفت که غذای اونارو هم بیارن رو میز ما بذارن…. سامیار تشکر کرد و شروع کرد به زر…. ببخشید سخن گفتن(!) اول از وضعیتشون گفت و بهمون گفت که اونا هم وضعیت مارو دارن…. بعد از کلی مقدمه چیدن بالاخره رفت سر اصل مطلب سامیار: خب حالا ما از شما میخوایم که با ما ازدواج کنید….

به این پست امتیاز دهید.
Likes3Dislikes0
60 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : ۰ - در انتظار بررسی : 0
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.