اس ام اس عاشقانه جدید

رمان عاشقانه ،رمان ازدواج ،رمان هیجان انگیر،رمان جوان ،رمان پرطرفدار،زمان زیبا،رمان جدید ،رمان احساسی،رمان دانشگاه،رمان دنباله دار،داستانهای جوانان،

کانال تلگرام ما ما را از طریق کانال دنبال کنید.
جنس دلتان از چیست ؟ که اصلا تنگ نمی شود …
یکشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۶




رمان عاشقانه ،رمان ازدواج ،رمان هیجان انگیر،رمان جوان ،رمان پرطرفدار،زمان زیبا،رمان جدید ،رمان احساسی،رمان دانشگاه،رمان دنباله دار،داستانهای جوانان،داستان عاشقانه ،داستان دنباله دار،داستان احساسی،داستان عاطفی،رمان عاطفی،رمان هیجان انگیز،داستان شنیدنی،داستان هیجان انگیز،رمان جدید،رمان واقعی،رمان عشق

رمان عاشقانه ،رمان ازدواج ،رمان هیجان انگیر،رمان جوان ،رمان پرطرفدار،زمان زیبا،رمان جدید ،رمان احساسی،رمان دانشگاه،رمان دنباله دار،داستانهای جوانان،داستان عاشقانه ،داستان دنباله دار،داستان احساسی،داستان عاطفی،رمان عاطفی،رمان هیجان انگیز،داستان شنیدنی،داستان هیجان انگیز،رمان جدید،رمان واقعی،رمان عشق

نفس: اه میشا اینقدرابغوره نگیر اعصابم خورد شد دختر
میشا با یه صدای حرصی زنگدار در حالی که داشت اشکاشو با کلنکس پاک میکرد روبه من گفت
– تو برو سرتو بزار بمیر همش تقصیرتوشد
شقایق در حالی که دست کمی از میشا نداشت واماده بود کلمو بکنه گفت
– ننه ی مارو بگونمیدونم تو این چی دیدن که بهش مثل چشماش اعتماد داره
– هوی مراقب حرف زدنتون باشیدا گفته باشم منم از کجا بدونم پذیرش خوابگاه ها پر شده؟
(ادامه ی مطلب)

میشا دوباره حالت تحاجمی به خودش گرفت
– نه مثل اینکه برای اوارگیمون توی غربت بدهکارم شدیم
-اولا تو گریه تو با اب بینی تو جمع کن صداش رو نرومه بعدشم این هزاربار من از…..
شقایق پابرهنه و جفت پا و نمیدونم شیش پل پریدبین نطق بلند من
– بله بله مادمازل شما از کجا باید میدونستین پذیرش خوابگاها پر شده؟
اخه ادم حسابی پس چرا به ننه بابایه ما گفتی خوابگاه گرفتم
نخیر نمیشه مثل اینکه باید دوباره امپربچسبونم
– به خاطر اینکه شما تا فهمیدید من برای لیسانس دارم میرم شیراز مثل کنه بهم اویزون شدید
( اینا رو تقریبا که چه عرض کنم کاملا داد زدم و گفتم)
یه نگاه بهشون کردم دیدم لال شدن میشا هم گریه اش بند اومده بودو هی سکسکه میکرد یه اههههههههههه صدا دار کردم ورو به میشا گفتم
– دایه فین فین کردنت تموم شد ای شروع شد
میشا همچین مظلوم نگاه میکرد بهم که یه لحظه دلم براش سوخت که فکر کرده میتونه خرم کنه !!!!
میشا با همون نگاش یواش گفت
– ببخشید
بعد اروم زیر لب جوری که من نشنوم گفت
-دوباره مثل سگ پاچه گرفت دلم خوش بود اومده اینجا دیگه پاچه نمیگیره واقعا تا الانم نگرفته بودا
با صدای بلند رو کردم بهش گفتم
– د اخه لیاقت
ندارین مثل ادم باهاتون حرف بزنم مدام روعصاب من فوتبال بازی میکنین
شقایقم مثل خودم طلبکارجواب داد
– خوبه یه متر پیش ما زبون داره ولی جلویه دختر پسرایه دیگه ومامان باباها انقدر خانوم و باکلاس و عشوه ایه که شک میکنم دوستم باشی بابا به دلم صابون زدم دیگه سگ اخلاقی نمیکنی و …
مثل خودش پریدم وسط حرفش وگفتم
_اخه شما مگه اعصاب میزارین برا من زود باشیدبریم هتل که امروز حسابی حرسم دادین
بعدم رامو کشیدم و رفتم سمت ماشین حوصله رانندگی نداشتم به خاطر همین بدون حرف سوئیچ رو گرفتم سمت شقایق توسکوت صندلی عقب نشسته بودم و داشتم خیابونا رو دید می زدم از دست خودمم شاکی بودم که با بچه ها اون طوری حرف زدم
– بچه ها معذرت می خوام اونطوری باهاتون حرف زدم اعصابم خورد بود
میشا با مهربونی نگام کرد وگفت
-اشکال نداره
شقایقم مثل اون
تویه راه به روزی فکر میکردم که بالاخره بابا رضایت داد برای تحصیل برم شیراز…….

*******

تازه نتایج کنکور برای ارشد اومده بود از شانس بد من و دوستام افتاده بودیم شیراز الانم تو محوطه داشتیم در مورد همین موضوع بحث میکردیم شقایق که از همون اول گفت من نمیام عمرا مامانم بزاره میشا هم که گفت باید با مامان باباش حرف بزنه که تازه بعید میدونه بزارن منم که میگفتن عمرا بابات بزاره ولی من اونقدر یه دنده و لجباز بودم که تا یه چیزی رو میخواستم باید حتما انجامش میدادم شقایق با لحنی که انگار شوهرش مرده رو به من کرد وگفت
شقایق- نفس من که میدونم نمیزارن بریم جلویه گروه این سارا اینا ضایع میشیم
میشا هم با لحنی که به شدت مضطرب بود ادامه حرف شفایق رو گرفت
میشا-اینم شانسه ما داریم تو دانشگاه انگار فقط ما چند نفر جا رو تو کلاس پر کردیم
من- یه جوری حرف میزنی که انگار فقط ما چند نفر یه جا دیگه قبول شدیم اصلا شاید بهمون انتقالی بدن
شقایق با حرص گفت
شقایق- د اخه مگه اتقالی میدن الان بریم تو میگن عرضه داشتید بیشتر می خوندین اینجا قبول میشدین
میشا هم با همون لحن گفت
میشا- تازه به تو که بابات خیر دانشگاست که هیچی نمیگن بعدشم شقایق خودت میدونی این راحت میتونه انتقالی بگیره بیاد اینجا
من- میشه بپرسم چجوری؟
میشا – مگه چجوری داره معلومه به ضرب پول و پارتی های کلفت ددی جونت راحت میتونی انتقالی بگیری
شقایقم حرفشو کامل تر کرد
شقایق- راست میگه دیگه چرا انتقالی نمیگیری؟
من- اگه قرار باشه به پول و پارتی بابام امیدوار باشم هیچی نمیشم
همیشه باید متکی به بابام باشم و هیچ وقت مستقل نمیشم
تازه حرف من اینه که مگه من خونم از شما رنگی تره که من اینجا درس بخونم
اونموقع کسایی که بیشتر از من تلاش کردنم اینجا درس بخونن؟
خودتون میدونین تو خط پارتی بازی و این چیزا نیستم و گرنه خیلی راحت همون موقع که دوست بابام گفت بیا دانشگاتو چهار ساله کنم میتونستم اینکارو کنم ولی من اعتقاد دارم تو هر کار خدا حکمتی هست
همین موقع گروه رز اینا که دخترای جلفی بودن و همیشه هم با گروه ما کل مینداختن با هروکر اومدن کنار ما واستادن رز با صدایی که هنوز توش ته رگایی از خنده مشخص بود رو به من کرد و گفت
رز- به به نفس جون ما هم الان رفتیم دیدیم شیراز قبول شدیم شما هم میایید دیگه البته بعید میدونم اقایه فروزان اجازه بدن
به دنبال حرفش با دوستاش زد زیر خنده که مثلا تو بچه ننه ای منظورش از اقای فروزان بابام بود با پوز خند رو کردم بهش و گفتم
من – رز عزیزم این که بابام نگرانه یه کی یدونه اش باشه خیلی بهتر از اینه که اصلا ادم حسابش نکنه و هر شب بیاد پاسگاه برای گند کاریایه بچه اش در ضمن من نیام شیراز کی بیاد ؟
اها راستی بهتره از این به بعدکه با دوست پسرات به بهونه ی جزوه گرفتن میایی که پز خونه ی ما رو بهش بدی و بگی که خونه ی خودتونه و من اومدم با اجیت درس بخونم تو گفتی جزوه ها رو من بیارم دیگه اون شلوار نارنجی ات رو نپوشی چون دوستم فکر کرد سوپور محلی نکه اونا هم نارنجی میپوشن
بعد با بچه ها زدیم زیر خنده و رز و با دوستاش که از حرص قرمز شد بودنو تنها گذاشتیم رفتیم سمت ماشین من سوار ۲۰۶ سفیدم شدم و به بچه ها هم گفتم بپرن بالا اول بچه ها رو رسوندم بعدش رفتم خونه با ریموت درو باز کردم و ماشین رو بردم تو پارکینگ
خونه ی ما یه خونه ی۲۵۰ متری تو یه برج بود که ما طبقه ی۱۹ میشستیم ماشینو پارک کردم و برای نگهبانی سرتکون دادم و رفتم تو آسانسور……
شقایق : نفس سوییچ ماشین رو به سمت من گرفت و خودش و میشا پشت نشستن….
با اعصابی داغون رانندگی کردم…نفس که به وضوح تو فکر بود و میشا هم همینطور….
من هم سعی کردم حواسم رو به رانندگیم جمع کنم اما مگه میشد؟!
با این همه مشغله که رو سرم ریخته دیگه اعصابی هم واسم نمیمونه…
حالا که خانواده ها موافقت کردن که بریم شیراز خوابگاها پر شده….
میخواستم آهنگ بذارم که یکم جو عوض شه اما حوصله نداشتم… زودتر از اونی که فکر میکردم به هتل رسیدیم.
ماشین رو پارک کردم و پیاده شدیم و همگی سلامی به نگهبان و اینا کردیم و رفتیم تو اتاق… چند روزی بود که تو این هتل بودیم…
وقتی رسیدیم تو اتاق سریع شال و مانتوم رو در آوردم و با تاپ و شلوارجین خودم رو انداختم رو مبل و گفتم:شقایق:آخیشششش!
چقدر گرمم شده بود….میشا و نفس هرکدومشون یه جا افتادن و نفس رفت دوش بگیره و میشا هم لباساش رو عوض میکرد……
منم همینطور شل و ول رو مبل بودم…. همینطور که داشتم به سقف نگاه میکردم رفتم تو فکر….

وقتی نفس من رو رسوند دم خونمون ازش تشکر کردم و کلیدم رو درآوردم و رفتم تو ساختمون….
نگهبانمون هم که طبق معمول نبود یا تو دستشویی یا خواب یا تو یخچال!!!دکمه ی آسانسور رو زدم اما چون عجله داشتم از پله ها رفتم بالا….
از بس هول بودم پله هارو دوتا یکی میکردم و میخواستم هرچه زودتر به مامانم بگم که تو شیراز قبول شدم….البته به امید اینکه قبول کنه و بذاره برم!!
خونه ما طبقه سوم بود و من نزدیک بود برم طبقه چهارم اصلا معلوم نبود حواسم کجاست!
وقتی پشت در رسیدم کمی مکث کردم تا نفسم جا بیاد…تند تند نفس میکشیدم و هن و هن میکردم….بعد چند دقیقه که حالم جا اومد در رو باکلید باز کردم و رفتم تو……
طبق معمول همه خواب بودند… سریع کفش هام رو تو جا کفشی گذاشتم و در رو قفل کردم و رفتم تو اتاق و لباسام رو عوض کردم و حوله مخصوصم رو برداشتم و رفتم حموم…..مطمئناً یه دوش آب گرم خستگی رو از تن آدم میبره….
همینطور هم شد آب گرم خستگی رو از تنم خارج کرد….از حموم بیرون اومدم و موهای بلند و آبشاریم رو خشک کردم و بلوز آبی با شلوار لی ام رو پوشیدم…….هنوز هم بقیه خواب بودند… دایی که سرکار بود و زن دایی هم خونه خواهرش….
سحرم که نمیدونم دوباره با کدوم bf اش بیرون بود!مادرم هم که خواب بود اشکان پسر دایی ام هم حتما خواب بود دیگه… بیکار تر از اون تو این خونه نداریم…..
همینطور داشتم فکر میکردم که چطوری این موضوع رو به مادرم بگم که راضی شه …
در همین افکار بودم که صدای میشا من رو از گذشته بیرون آورد.

میشا: شقایق بیا بخواب دیگه عین جنازه رو مبل ولویی!خنده ای کردم و رفتم لباسم رو عوض کردم و رفتم تو رخت خواب و خزیدم زیر پتو….پتوم سرد شده بود و منم عشق میکردم…….دوباره رفتم تو فکر…..
اون موقع داشتم فکر میکردم چطوری به مامانم بگم که ناراحت نشه و دعوام نکنه ……
پاشدم رفتم سر یخچال و به نتیجه ای نرسیدم و در یخچال رو بستم! مادرم همیشه میگفت:مامان:
این یخچاله یا کاروانسرا؟!خب راست هم میگفت. دوباره نشستم رو مبل و غرق در افکارم بودم که یکی دو دستی شونه ام رو فشار داد و من هم از حرص جیغ کشیدم.
نفس :با صدای شقایق که بهم میگفت رسیدیم از فکر اینکه به چه سختی بابا رو راضی کردم در اومدم با هم رفتیم تو هتل ولی من انقدر اعصابم خراب بود اصلا نفهمیدم کی رفتیم تو هتل کی سوار آسانسور شدیم یا کی رفتیم تو اتاقمون وقتی به خودم اومدم که بچه ها خوابیده بودن خودمم تو تختخواب بودم دوباره به گذشته فکر میکنم به گریه مامان گلم موقع رفتن به بغض بابا به اینکه مامان شقایق رو چقدر سخت راضی کردم مامان میشا تا فهمید میشا با ما قبول شده مخالفتی برای اومدنش نکرد ولی مامان شقایق مگه راضی میشد البته حق داشت تودار دنیا فقط شقایقو داشت با راننده شرکت بابا اومدیم تویه راه بودیم که کسی که بهش گفته بودم دنبال خوابگام بهم زنگ زد و گفت خوابگاها همه پر شده اونموقع چقدر به شانس بدم لعنت فرستادم ولی صدامو در نیومد چون میدونستم اگه برگردیم دیگه عمرا راضی بشن پس به دوستم که بهم زنگ زده بود گفتم ادرس یه خوابگاهو بهم بگه عاشق رشتم بودم ودلم نمیخواست به هیچ وجه حتی شده یه سال از درسمو جا بمونم به راننده ادرس رو گفتمو اونم رفت سمت خوابگا بابام به یکی از دوستاش که نمایشگاه ماشین داشت سفارش یه پرشیا داده بود که اونم تو راه ادرس خوابگاه تقلبی رو بهش داده بودم ماشین رو اورده بود اونجا تا راننده ما رو رسوند زود رفت اونور خیابون یه پرشیا سفید بهم چشمک میزد رفتم جلو و بعد از معرفی خودم کلیدو از اون مردی که ماشینو اورده بود گرفتم بعدشم رفتیم هتل بماند که اینا چقدر منو تو راه هتل فوش دادن و لعنت کردن از اونروز به بعدم که تا امروز همش در به دری بود و لعنت کردن منو دنبال خوابگاه گشتنو به خانواده ها دروغ گفتن که همه چی خوبه یه هفته بیشتر به باز شدن دانشگاها نمونده بود و اعصاب منم خراب اینا هم همه چی رو گردن من انداخته بودن تا که بالاخره امپر چسبوندم بابا حالا خوبه من به خاطر خودشون اینکارو کردم اگه برمیگشتیم عمرا دیگه میزاشتن بیاییم تو جام یه غلت زدم تخت من وسط بود با غلتی که زدم روبه رویه میشا در اومدم اونم بیدار بود.
میشا- چرا نمی خوابی چشم عسلی؟
عادت میشا بود بعضی وقتا چشم عسلی صدام میکرد
من- خودت چرا نمی خوابی؟
میشا – نمیدونم میدونی نفس من میگم ما که به همه خوابگاها سر زدیم بریم خونه ها رو هم ببینیم شاید یه خونه دانشجویی گیرمون اومد خدا رو چه دیدی بد میگم؟
یه ذره فکر کردم بد فکری هم نبود
من- بد فکری هم نیست؟
با صدای شقایق رو مو اون سمت کردم
شقایق – چی میگید نیم ساعته؟
شقایق :آخه میدونید من خیلی به شونه هام حساسم اگه دست کسی بهش بخوره جیغم در میاد…با حرص و ترس بلند شدم و برگشتم ببینم کدوم دیوونه ای اینکارو کرده که دیدم بعله…..آقا اشکان باز کرمش گرفته…. تقصیر خودمه خب نقطه ضعف نشونش دادم!همونطور که شونه ام رو میمالیدم گفتم
شقایق:د آخه مرتیکه خر!!! این چه کاریه بیشعور!!!خنده شیطانی سر داد و گفت.
اشکان: چقدر تو بی ادبی شقایق!
شقایق: خب تقصیر توئه دیگه اگه از حال برم چی؟! نمیگی ناکار میشم بی دختر عمه میشی؟!
اشکان: نترس بادمجون بم آفت نداره!خندیدم و با حرص کوسن رو مبل رو برداشتم و کوبیدم رو سرش و تو همین حین صدای مادرم هم دراومد.

 

به این پست امتیاز دهید.
Likes2Dislikes1
69 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : ۰ - در انتظار بررسی : 0
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.