اس ام اس عاشقانه جدید

شهریور ۱۳۹۶ - اس ام اس هاي عاشقانه,اس ام اس جديد

کانال تلگرام ما ما را از طریق کانال دنبال کنید.
جنس دلتان از چیست ؟ که اصلا تنگ نمی شود …
یکشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۶


رمان همسر اتفاقی،رمان دنباله دار،رمان عاشقانه ،دانلود رمان دنباله دار،دانلود رمان ،کتاب داستان،داستان شب،رمانهای زیبا،رمان همسر اتفاقی،قسمت شانزدهم رمان ،

رمان همسر اتفاقی،رمان دنباله دار،رمان عاشقانه ،دانلود رمان دنباله دار،دانلود رمان ،کتاب داستان،داستان شب،رمانهای زیبا،

– بچه ها این قضیه رو شوخی نگیرین اگه مهرنوش…
پیمان دستشو اورد بالا: باشه ادامه نده!
پس من الان می رم پایین و می گم می خوایم بریم دماوند…
نسیم وقتی این حرف رو زدم تو طوری وانمود کن که انگار خیلی دلت می خواد بریم…
رفتیم پایین و پیمان قضیه رفتن به دماوند رو مطرح کرد
و من هم همون طور که پیمان گفته بود عمل کردم.
یعنی تمام سعیم رو کردم دیگه نیم دون موفق شدم یا نه..
اخه خیلی استرس داشتم.
مامان نرگس- آخه الان که دیره تا بخواین برین ظهره.(ادامه ی مطلب)

Likes4Dislikes1
328 views مشاهده


رمان همسر اتفاقی،رمان دنباله دار،رمان عاشقانه ،دانلود رمان دنباله دار،دانلود رمان ،کتاب داستان،داستان شب،رمانهای زیبا،رمان همسر اتفاقی،قسمت پانزدهم رمان ،

رمان همسر اتفاقی،رمان دنباله دار،رمان عاشقانه ،دانلود رمان دنباله دار،دانلود رمان ،کتاب داستان،داستان شب،رمانهای زیبا،

” با اتفاقایی که امروز افتاد تو عروسی پویان هم نخوام کاری کنم
بازم مهرنوش به رابطۀ منو پیمان شک کرده و هر لحظه هم ممکنه بخواد
به خاطر کم کردن روی پیمان یه جدال راه بندازه.
” درسته که گفتن به مامان اینا کار اسونی نبود
ولی لااقل دست پیش رو می گرفتیم که پس نیافتیم!
تو فکر خودم بودم که پویان منو مخاطب قرار داد:
نسیم… مامان خیلی تو رو دوست داره… تو برو بهش بگو.
” فقط همین یه کارم مونده!(ادامه ی مطلب)

Likes3Dislikes0
98 views مشاهده


رمان همسر اتفاقی،رمان دنباله دار،رمان عاشقانه ،دانلود رمان دنباله دار،دانلود رمان ،کتاب داستان،داستان شب،رمانهای زیبا،رمان همسر اتفاقی،قسمت چهاردهم رمان ،

رمان همسر اتفاقی،رمان دنباله دار،رمان عاشقانه ،دانلود رمان دنباله دار،دانلود رمان ،کتاب داستان،داستان شب،رمانهای زیبا،

خلاصه به یه رستوران شیک رفتیم.
مهرتاش کنار من نشسته بود. دم گوشم گفت:
پویان تو ماشین بهم گفت نقشتون چیه واقعا فکر محشری کردین. خیلی باحاله!
” مهرتاشم که انگار داره در مورد فیلم سیـ ـنمایی مورد علاقش صحبت می کنه!!
موقع سفارش دادن غذا شد.
اول احسان سفارش داد و به ترتیب بعدش مهرنوش و پویان و مهرتاش سفارش دادن
و حالا نوبت من بود که یه چیزی سفارش بدم می خواستم بیشتر لج مهرنوش رو در بیارم.
با یه لبخند ملیح رو به پیمان گفتم:
پیمان دلم می خواد امشب غذام رو تو انتخاب کنی…
اصلا هر چی خودت می خوری برای منم سفارش بده.(ادامه ی مطلب)

Likes3Dislikes0
167 views مشاهده


رمان همسر اتفاقی،رمان دنباله دار،رمان عاشقانه ،دانلود رمان دنباله دار،دانلود رمان ،کتاب داستان،داستان شب،رمانهای زیبا،رمان همسر اتفاقی،قسمت سیزدهم رمان ،

رمان همسر اتفاقی،رمان دنباله دار،رمان عاشقانه ،دانلود رمان دنباله دار،دانلود رمان ،کتاب داستان،داستان شب،رمانهای زیبا،

با هم از پله ها پایین رفتیم.
منو احسان هم صدا به نسرین خانم سلام کردیم و همون طور که انتظار داشتم
جواب سلاممون یه چشم غره از طرف نسرین خانم بود.
نسرین خانم ما رو ندید گرفت و با یه لبخند کاملا ساختگی به سمت پیمان گفت:
جایی می ری خاله جون؟
پیمان- ببخشید خاله اگه می دونستم می خواین شما بیاین
با دوستام قرار نمی ذاشتم ولی الان مجبورم برم.(ادامه ی مطلب)

Likes5Dislikes3
90 views مشاهده


رمان همسر اتفاقی،رمان دنباله دار،رمان عاشقانه ،دانلود رمان دنباله دار،دانلود رمان ،کتاب داستان،داستان شب،رمانهای زیبا،رمان همسر اتفاقی،قسمت دوازدهم رمان ،

رمان همسر اتفاقی،رمان دنباله دار،رمان عاشقانه ،دانلود رمان دنباله دار،دانلود رمان ،کتاب داستان،داستان شب،رمانهای زیبا،

مثل این که رفتار پیمان به تو هم سرایت کرده ها گاهی اوقات شیطون می شی!
با این حرف هر دومون زدیم زیر خنده. عاشق خندیدن هاش بودم.
معمولا خیلی کم می خندید.
یک دفعه حالتش تغییر کرد. دوباره چشمام رنگ غم گرفت:
ولی پیمان خیلی با من فرق می کنه.
اون خانواده ای داره که قدرشون رو می دونه و اگه یه روز اونا رو از دست بده
حسرت اینو نمی خوره که چرا باهاشون بد رفتاری کرده.
بازم رفت تو نخ گذشتش… رفتم جلوش ایستادم:
اومدیم پارک که حرف از غم هامون بزنیم؟
برو خدا رو شکر کن که بازم خانواده ای داشتی که به یادشون میاری
ولی من چی بگم که حتی خانوادم رو یادم نمیاد اونا هم که اصلا سراغی ازم نگرفتن…
(ادامه ی مطلب)

Likes4Dislikes3
516 views مشاهده


در سال ۱۹۲۳ یک سگ نر سفید دو ماهه از نژاد آکیتا زمانی که قرار بود
از طریق قطار، از شهر اوداته به توکیو منتقل شود،
در ایستگاه شیبوئی در حومه ی توکیو، قفس حاملش از روی باربر سقوط کرده
و کاغذ آدرسش گم می شود.
سگ بیچاره مدتی را در ایستگاه شیبوئی سرگردان بود
تا اینکه دل یکی از مسافران به حال او می سوزد و سگ را با خود به خانه می برد.
مرد مسافری که سگ را با خود به خانه برد، استاد دانشگاه توکیو پروفسور «شابرو اوئنو» بود.
پروفسور نام سگ را بر اساس عدد هشتی که روی قلاده سگ نوشته شده بود
«هاچیکو» می گذارد.
پروفسور چنان دلبسته هاچیکو می شود که تمام وقتش را صرف نگهداری سگ می کند،
این کار در آن روزگار در ژاپن غیر معمول بود.
با گذشت زمان رابطه ی عاطفی عمیقی بین هاچیکو و پروفسور شکل می گیرد.
از آنجاییکه خانه ی پروفسور در حومه ی شهر قرار داشت،
پرفسور مجبور بود هر روز با قطار رفت و آمد کند،
از این رو هاچیکو یاد گرفته بود
که پرفسور هر روز دقیقا سر ساعت چهار بعداظهر به خانه بر می گردد،
در نتیجه کمی قبل از این ساعت هاچیکو به ایستگاه می رفت
تا دقیقا راس ساعت چهار در ایستگاه از صاحبش استقبال کند.
این کار هاچیکو آنقدر جالب بود که به تدریج همه ی کسانی که به ایستگاه قطار شیبوئی می آمدند،
هاچیکو را می شناختند. این کار ادامه داشت تا اینکه
در سال ۱۹۲۵ پروفسور در محل کارش به طور ناگهانی سکته کرده و می میرد،
در آن روز هاچیکو از چهار بعداظهر تا پاسی از شب در ایستگاه شیبوئی
منتظر بازگشت صاحبش می ماند،
اما خبری از پروفسور نمی شود.
هاچیکو فردای روز مرگ پروفسور هم به ایستگاه می رود
و رفتار غیر معمول او از این زمان شروع می شود،
گویا سگ نمی خواست قبول کند که صاحب عزیزش دیگر هرگز از قطار پیدا نخواهد شد،
در نتیجه هاچیکو هر روز راس ساعت چهار بعد از ظهر
در ایستگاه شیبوئی منتظر بازگشت پروفسور می ماند.
بارها هاچیکو را از ایستگاه قطار راندند ،
اما او هر بار دقیقا خودش را راس ساعت به ایستگاه می رساند،
این رفتار آن چنان عجیب بود که به تدریج مورد توجه روزنامه ها نیز قرار گرفت
و خبر هاچیکو را به عنوان سگی وفادار به چاپ رساندند .
هاچیکو دقیقا نه سال یعنی تا زمان مرگش در ۱۹۳۴
هر روز مشتاقانه منتظرصاحب محبوبش می ماند و هرگز از عدم بازگشت او دلسرد نمی شد.
بعد از مرگ هاچیکو به یاد او و به احترام وفاداری بی مثلش ،
از او رو به ایستگاه قطار شیبوئی ساخته می شود ،
هر چند در طی جنگ جهانی دوم این مجسمه به طور کامل تخریب شد،
ولی دولت ژاپن دوباره آنرا می سازد و این چنین هاچیکو،
رو به ایستگاه شیبوئی، بعد از گذشت سالها، همچنان منتظر بازگشت پروفسور مانده است.

ماجرای وفاداری یک سگ ،سگ وفادار،ماجرای واقعی سگ وفادار،ماجرای واقعی فداکاری،ماجراهای عجیب اما واقعی،یک سگ نر سفید،نژاد آکیتا،قطار،شهر اوداته به توکیو ،ایستگاه شیبوئی،حومه ی توکیو،استاد دانشگاه توکیو،پروفسور «شابرو اوئنو»،«هاچیکو»،نگهداری سگ،رابطه ی عاطفی عمیقی،گذشت زمان،ساعت چهار بعداظهر،هاچیکو سگی وفادار،سگ وفادار،سگی وفادار،جنگ جهانی دوم،دولت ژاپن،

ماجرای وفاداری یک سگ ،سگ وفادار،ماجرای واقعی سگ وفادار،ماجرای واقعی فداکاری،ماجراهای عجیب اما واقعی،نژاد آکیتا،ایستگاه شیبوئی ،استاد دانشگاه توکیو،پروفسور «شابرو اوئنو»،«هاچیکو»،هاچیکو سگی وفادار،سگ وفادار،سگی وفادار،

 

Likes2Dislikes0
0 views مشاهده


رمان همسر اتفاقی،رمان دنباله دار،رمان عاشقانه ،دانلود رمان دنباله دار،دانلود رمان ،کتاب داستان،داستان شب،رمانهای زیبا،رمان همسر اتفاقی،قسمت یازدهم رمان ،

رمان همسر اتفاقی،رمان دنباله دار،رمان عاشقانه ،دانلود رمان دنباله دار،دانلود رمان ،کتاب داستان،داستان شب،رمانهای زیبا،

یه دکتر ویزیتش کرد و گفت باید تو درمانگاه بمونه تا تبش بیاد پائین
چون ممکن بود تو خونه دچار تشنج بشه مخالفتی نکردیم.
یه سرم به پیمان وصل کردن.
منم کل جریان رو برای احسان تعریف کردم.
قصد دو به هم زنی نداشتم ولی نمی تونستم سکوت کنم.
همون طور که انتظار داشتم احسان خیلی عصبانی شد.

Likes1Dislikes1
168 views مشاهده


رمان همسر اتفاقی،رمان دنباله دار،رمان عاشقانه ،دانلود رمان دنباله دار،دانلود رمان ،کتاب داستان،داستان شب،رمانهای زیبا،رمان همسر اتفاقی،قسمت دهم رمان ،

رمان همسر اتفاقی،رمان دنباله دار،رمان عاشقانه ،دانلود رمان دنباله دار،دانلود رمان ،کتاب داستان،داستان شب،رمانهای زیبا،

تا چند دقیقه تو بغـ ـل بابا مجید آروم گریه می کرد.
حتی پیمان هم گریش گرفت. نرگس خانم هم که جای خود داره…
منم بغضم گرفته بود.
اصلا مگه می شد گریه کردن یه مرد رو که از ته دلشه دید و بی تفاوت بود.
بعد از این که احسان از تو بغـ ـل بابا مجید بیرون اومد شروع به حرف زدن کرد.(ادامه ی مطلب)

Likes7Dislikes0
880 views مشاهده


رمان همسر اتفاقی،رمان دنباله دار،رمان عاشقانه ،دانلود رمان دنباله دار،دانلود رمان ،کتاب داستان،داستان شب،رمانهای زیبا،رمان همسر اتفاقی،قسمت ششم رمان ،

رمان همسر اتفاقی،رمان دنباله دار،رمان عاشقانه ،دانلود رمان دنباله دار،دانلود رمان ،کتاب داستان،داستان شب،رمانهای زیبا،

– من نمی فهمم…
دیشب هم آقا پیمان ازم پرسید که اگه حافظم برنگرده چی کار می کنم…
مگه نگفتین حافظم تا یکی دو ماه دیگه بر میگرده… پس این حرفا برای چیه؟!
یه نفس عمیق کشید و تو چشمام خیره شد:
تو فکر می کنی چرا نرگس خانم تصمیم گرفت که تو رو با خانوادشون آشنا کنه؟!
فقط برای یکی دو ماه ؟!
کم کم بغض راه گلوم رو گرفت.
– ازتون خواهش می کنم اگه چیزی می دونید بهم بگید…
شما ها از چی خبر دارین که من ندارم؟!(ادامه ی مطلب)

Likes2Dislikes3
435 views مشاهده


رمان همسر اتفاقی،رمان دنباله دار،رمان عاشقانه ،دانلود رمان دنباله دار،دانلود رمان ،کتاب داستان،داستان شب،رمانهای زیبا،رمان همسر اتفاقی،قسمت ششم رمان ،

رمان همسر اتفاقی،رمان دنباله دار،رمان عاشقانه ،دانلود رمان دنباله دار،دانلود رمان ،کتاب داستان،داستان شب،رمانهای زیبا،

آقا مجید- ول خانم… حالا یه روز هم که این مثل آدم رفتار می کنه تو گیر بده…
حتما به خاطر قضایای دیشبه.
با شنیدن این حرف دوباره حرفای دیشب پیمان تو گوشم جون گرفت.
اصلا از کجا معلوم برای جلب توجه من تغییر نکرده باشه؟!
بعد از این که صبحانم رو خوردم به اتاقم رفتم
و مشغول جمع کردن تخـ ـتم شدم که در اتاقم به صدا در اومد.
بعد از این که اجازۀ ورود دادم پیمان وارد شد.
بدون مقدمه همون طور که رش پایین بود گفت:
می خواستم بابت دیشب عذر خواهی کنم
واقعا نمی دونم که چطور به خودم اجازه دادم اون حرفای احمقانه رو بزنم.
دیشب خیلی از دست مهرنوش عصبی بودم نفهمیدم چی گفتم… ببخشید.(ادامه ی مطلب)

Likes2Dislikes0
227 views مشاهده