اس ام اس عاشقانه جدید

رمان عاشقانه ، رمان آغوش، عشق، تفاوت ادیان ، زندگی عاشقانه ، لج بازی و عشق، جدال عاشقانه ، کشور هالیفاکس، تحصیلات عالیه ، آراد ، ویولت ،

کانال تلگرام ما ما را از طریق کانال دنبال کنید.
جنس دلتان از چیست ؟ که اصلا تنگ نمی شود …
یکشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۶




رمان عاشقانه ، رمان آغوش، عشق، تفاوت ادیان ، زندگی عاشقانه ، لج بازی و عشق، جدال عاشقانه ، کشور هالیفاکس، تحصیلات عالیه ، آراد ، ویولت ، دین مسیحیت ، دین اسلام ، ازدواج مسیحی با یک مسلمان ، دردسرهای عاشقی، عشق من ، دوست داشتن ،

رمان عاشقانه ، رمان آغوش، عشق، تفاوت ادیان ، زندگی عاشقانه ، لج بازی و عشق، جدال عاشقانه ، کشور هالیفاکس، تحصیلات عالیه ، آراد ، ویولت ،

چپ چپ نگاش کرد … آرسن خیلی خوش قد و هیکل بود … ولی چهره اش زیادی معمولی بود … مثل وارنا بور و سفید بود و چشم آبی … اما یه درصد از زیبایی وارنا رو نداشت … همیشه می گفت من هیکل دارم وارنا قیافه … و خدایی به خاطر هیکل بی نقصش خاطرخواه های زیادی داشت … وارنا با دو گیلاس از آشپزخونه اومد بیرون و گفت:
(ادامه ی مطلب)

– آره … منم امروز حوصله نداشتم … بریم یه سر جردن …
– خبر داری بچه های جلفای اصفهان برنامه چیدن؟
– چه برنامه ای؟
– تور دو هفته ای ترکیه … شارلوت زنگ زد بهم گفت …
– اوه! چه خوب …
– آره دعوتیم من و توام …
لب ورچیدم و گفتم:
– منم می یام … خیلی لوسین! شما دو تا دائم سفرین …
وارنا جدی نگام کرد و گفت:
– نمی شه …
– چرا؟!
– به همون دلایلی که بهت گفتم … برنامه های ما اصلا برای دختری به سن تو مناسب نیست …
آرسن هم اخمی کرد و گفت:
– بزرگتر از این هم بودی من اجازه نمی دادم پات برسه به اونجا …
– ای بابا چرا شماها همه چیو برای خودتون می خواین … اصلا …
صدای زنگ گوشیم بلند شد … خم شدم از داخل کیفم درش آوردم … شماره ناشناس بود … جواب دادم:
– بله؟
– سلام خوشگل من …
صدای یه پسر بود … با تعجب گفتم:
– شما؟
– ای بابا … به همین زودی منو یادت رفت عزیزم؟ رامینم …
اولین چیزی که اومد تو ذهنم پورشه زرد رنگ بود … سریع گفتم:
– اوه رامین! چطوری …
– ممنون تو خوبی؟ هنوز هیچی نشده دلم برات تنگ شدی هانی … می خوام ببینمت …
– رامین! به همین زودی؟ تو منو همین چند ساعت پیش دیدی …
– خوب دله دیگه عزیزم … کاریش نمی شه کرد … می یای بیرون؟ امشب یه مهمونی توپ دعوتم …
– آخ جون مهمونی … من مهمونی خیلی دوست دارم …
نگاه آرسن و وارنا به من همراه با کنجکاوی بود … ترجیح دادم قطع کنم … تند تند بهش گفتم آدرسو برام اس ام اس کنه و خداحافظی کردم …

همین که گوشی رو گذاشتم آرسن گفت:
– ویولت!!!!
وارنا جرعه ای از نوشیدنیشو خورد و گفت:
– تو پسرای فامیل رامین نداریم …. توی دوستات هم همچین کسی رو نمی شناسم … این کیه؟
پامو انداختم روی پام و گفتم:
– دوست جدیدم … از اون بچه مایه داراست … امروز تو دانشگاه باهاش آشنا شدم …
آرسن با خشم گفت:
– هنوز نرفته شروع کردی؟ ویولت!
وارنا گفت:
– حالا چی می گفت؟ می خوای باهاش بری مهمونی؟
– اوهوم …
– کنسلش کن …
– خدای من! چرا؟ من اینکارو نمی کنم …
– ویولت تو تا حالا فقط مهمونی های خودمون رو دیدی … معلوم نیست اینجا کجا باشه … یا کنسلش کن یا من و آرسن هم می یایم …
– باشه … شما هم بیاین … به رامین می گم ..
آرسن با عصبانیت گفت:
– تو هیچ وقت حرف حالیت نمی شه … هزار بار بگم فقط با هم دین خودت دوست شو …
– چرا؟!!! مگه چه فرقی بین آدمها هست؟
– حداقلش اینه که ما همه مسیحی ها رو می شناسیم … ولی هیچ شناختی روی اکثر مسلمونا نداریم … اگه بلایی سرت بیاد چی؟
– اینم یه دوستی ساده است مثل بقیه دوستی ها … اگه الان رامین دختر بود موردی نداشت …
وارنا گفت:
– چرا اتفاقا … بازم مورد داشت … مهم اینه که ما طرف رو نمی شناسیم … چه دختر چه پسر … خودت می دونی با دوست پسـ ـر داشتن تو هیچ مشکلی ندارم … اما با شخصش مشکل دارم …
آرسن هم در سکوت حرفاشو تایید کرد … منم مجبور بودم قانع بشم … دست دراز کردم گیلاس آرسن رو برداشتم و یه نفس سر کشیدم و گفتم:
– خیلی خب قبول … خودتون بیاین … اگه قبول کردین ادامه می دم …
**
وارنا منو هل داد داخل ماشین و گفت:
– دیدی بهت گفتم به هر کسی نمی شه اعتماد کرد؟
– چرا؟! مگه شما دو تا چی دیدن که من ندیدم ؟ اینم یه مهمونی بود مثل مهمونی های خودمون … هیچ چیز بدی نداشت …
– هیچ چیز بدی نداشت ؟ نه؟
– نه؟
نشست پشت فرمون و رو به آرسن گفت:
– بگو براش …
آرسن تند تند سیـ ـگارش رو پک می زد … برگشت سمت وارنا … اول نگاهی به اون کرد و وقتی دید با فک منقبض شده داره رانندگی می کنه چرخید سمت من و گفت:
– اینا یه مشت بچه مسلمونن … که به خودشون اجازه می دن هر غلطی که خواستن بکنن … اینا به قول خودشون دینشون کامله … اما … اما …
– اما چی؟
– کارایی می کنن که من و امثال من یه دونه شو هم انجام نمی دیم …
– چی؟
– ویولت … توی همه دین ها خوب و بد پیدا می شه … من نمی خوام به دین اونا حمله کنم … اما متاسفانه توی این مدتی که تونستم بشناسمشون این رو خوب فهمیدم که اونا به خاطر منع شدن … خیلی ولع دارن … من و تو دو تا پیک مشـ ـروب یا شـ ـراب یا ودکا … یا هر کوفتی که بخوریم همین که گرممون کنه برامون کافیه

… من و تو دو تا پیک مشـ ـروب یا شـ ـراب یا ودکا … یا هر کوفتی که بخوریم همین که گرممون کنه برامون کافیه … ولی اونا اینقدر می خورن که تا مرگ پیش می رن … که دیگه هیچی از دور و اطرافشون نمی فهمن … من و تو دو تا پک سیـ ـگار بکشیم روی همون دو تا پیک مشـ ـروب کیفور می شیم … اما اینا امشب انواع و اقسام مواد رو به اسم سیـ ـگار می کشیدن و به هم تعارف می کردن که سبک ترینش ماری جوانا بود … تو می دونی طبقه بالای اون خونه چه خبر بود؟ می دونی وقتی رامین من و وارنا رو به اون دو تا دختر واگذار کرد و دست تو رو کشید که باهات برقصه چه نقشه ای تو سرش بود؟ اون می خواست تو رو ببره بالا … توی اون اتاقای جهنمی … شاید من و وارنا این عمل رو بارها انجام داده باشیم … اما فرقش با اینا اینه که ما با میل و رغبت طرفمون تن به این کار می دیم نه با حقه بازی …
داشتم با دقت به حرفاش گوش می کردم … وقتی سکوت کرد گفتم:
– ولی رامین همچین پسری نیست … شاید اونای دیگه …
وارنا با جدیت گفت:
– بس کن دیگه ویولت … حرفایی که باید می زدیم رو زدیم … توام می تونی گوش کنی … می تونی با لجبازی زندگیتو خراب کنی …
وارنا وقتی اینطوری حرف می زد می فهمیدم که دیگه هیچ حرفی رو نمی پذیره … پس سکوت کردم …

منو جلوی در خونه پیاده کردن و رفتن … وارنا ماشینم رو برده بود تعمیرگاه … با پاپا و مامی هم صحبت کرده بود و همه چی اوکی بود … الان فقط ناراحتیم حرفای وارنا بود … هنوزم باورم نمی شد رامین همچین پسری باشه … اینا زیادی شورش کرده بودن … همینطور که به همین چیزا فکر می کردم رفتم توی خونه …
پاپا روی کاناپه لم داده بود و مشغول خوندن روزنامه زبون فرانسه اش بود … من موندم اگه اینهمه به اخبار فرانسه علاقه داره چرا توی ایران موندگار شده … مامی هم جلوی تلویزیون نشسته بود و با ناز مشغول سوهان زدن به ناخناش بود … با بسته شدن در نگاهشون چرخید سمت من … دستامو گرفتم بالا و گفتم:
– آقا اجازه سلام عرض شد …
مامی دلخوری از چشماش مشخص بود … اما سعی می کرد به روم نیاره :
– سلام مامی … خوبی؟
آخرش این لهجه فرانسویش منو فداییش می کرد … با غش و ضعف پریدم سمتش و گفتم:
– نخیرم مادام … خوب نیستم دارم فدای شما می شم …
مامی خنده اش گرفته بود و سعی می کرد منو که داشتم لپاشو درسته می کندم از خودش جدا کنه … پاپا با اخم ولی همراه با لبخند گفت:
– ویولت … مامی رو اذیت نکن …
– پاپا من براش می میرم خوب …
مامی بالاخره منو از خودش کند …. نشوند کنارش و گفت:
– سعی نکن با این کارهات روی رفتارت رو بپوشونی …
انگشتامو توی هم قفل کرد … دستمو گرفتم زیر چونه ام و با التماس گفتم:
– مامی s’il vous plait(لطفاً)
پاپا روزنامه شو تا کرد و گفت:
– با حرفایی که وارنا زد اینبار رو فراموش می کنیم … اما بار آخرت باشه …
– پاپا باور کن تقصیر من نبود …
– تقصیر در و دیوار و هوا که نبوده! هر کس کاری می کنه باید فکر عواقبش هم باشه و سعی نکنه اون رو به عوامل دیگه نسبت بده …
سرمو انداختم زیر … اینجوری وقتا نباید نطق می کردم … پاپا ادمه داد:
– بهتره بری توی اتاقت … این دو هفته هم از ماشین خبری نیست …
– پاپا !!!
– همین که گفتم ویولت … برو توی اتاقت …
از جا بلند شدم و با شونه ها و لب و لوچه ای آویزون راهی اتاقم شدم … حالا خوبه وارنا هم قانعشون کرده بود! اما این روحیه یخ اروپاییشون آخر هم کار دستم داد … من موندم توی این خونواده بی عاطفه من چرا اینهمه عاطفی شدم … البته اونا دوستم داشتن خیلی هم زیاد … ولی وابستگی به شکل عجیب غریب وجود نداشت … وقتی وارنا رفت پاپا بهش گفت باید روی پای خودش وایسه … و مامی فقط با بغض نگاش کرد و گفت:
– دیگه بزرگ شدی … باید مـ ـستقل باشی … تو رو به مسیح می سپارم …
و وارنا رفت … منم به راحتی با قضیه کنار اومدم … چون می دونستم باید بره … اما هر شب از دلتنگیش اشک ریختم تا بالاخره برام طبیعی شد … آرسن هم با خونواده اش زندگی نمی کرد … اونا ارمنی بودن … نسبت به خونواده من هم وابسته تر اما بازم با این موضوع خیلی راحت کنار اومدن … یه بار از پاپا پرسیدم من چی؟ منم می تونم یه روز مـ ـستقل بشم؟ و اون خیلی راحت گفت :
– چرا که نه؟ روزی که بدونم عین وارنا می تونی گلیم خودتو از آب بکشی بیرون بهت اجازه می دم که مـ ـستقل باشی …
خدا رو شکر تبعیض جنسـ ـیتی نداشتیم … لباسامو در آوردم و شوت کردم یه گوشه از اتاق … جلوی پنجره ایستادم رو به آسمون یه صلیب کشیدم روی سیـ ـنه ام و شروع کردم به دعا خوندن …

… امشب برای اینکه رامین نفهمه ما مسیحی هستیم نشد سر شام دعا بخونم … این عادت دیرینه من بود … شاید هم یکی از رسوم ما مسیحی ها … حالا احساس عذاب وجدان داشتم … وارنا گفت بهتره رامین نفهمه مسیحی هستم … چون اون وقت فکر می کنه ماها غیرت نداریم و همه جور روابط برامون آزاده … منم مجبور شدم گوش کنم به حرفش … بعد از اینکه دعام تموم شد گوشیمو از داخل کیفم در آوردم و رفتم سمت تخـ ـت خوابم … پنج تا اس ام اس داشتم … چهار تا از رامین و یکی از آراگل … قبل از مهمونی یه اس ام اس به آراگل دادم تا شماره مو داشته باشه … حالا جواب داده بود …
– خدایا به من کمک کن تا وقتی میخواهم در باره کسی قضاوت کنم اول کمی با کفشهایش راه بروم!
چند بار جمله رو خوندم و بالا پایینش کردم … زیر لب گفتم:
– یعنی چی؟!
شاید من زیادی خنگ بودم … شایدم این جمله اسلامی بود … مثلا یه چیزی از قرآن … بی طاقت نوشتم:
– یعنی چی آرا گل؟
زنگ زد … سریع جواب دادم:
– سلام دوستم …
– سلام به روی ماهت خانوم … خوبی؟
– مرسی … بیدار بودی؟ فکر کردم الان خوابی!
– نه عزیز … یه کم کار عقب مونده داشتم …
– به به خانوم هنرمند نقاش! نخسته …
– مرسی … جدی جدی نفهمیدی منظورمو؟
– نه … متوجه نشدم …
– یعنی اینکه بتونی جای اون فرد باشی … ببینی اون چه می کشه … و چرا این رفتار ازش سر زده … اگه فقط یک درصد بتونی اینطوری فکر کنی حق رو به همه می دی … حتی به کسی که بزرگترین گناه ها رو مرتکب می شه …
– اوه! آره درسته … الان فهمیدم … چه قشنگ!
– اوهوم … معنی زیادی داره این جمله …
– خوشحالم …
– بابت چی؟
– بابت روح بزرگ دوستم …
لبخندی زدم و گفتم:
– لطف داری … چرا فکر می کنی من روحم بزرگه … منم یکی مثل بقیه …
– نه خانوم … خیلی ها به این جملات می خندن … اصلا براشون اهمیتی نداره و از کنارش به راحتی می گذرن … اما اینکه برات مهم بود بدونی یعنی چی؟ و از معنیش خوشت اومد یعنی می فهمی … یعنی آماده ای برای شکوفا شدن …
– حرفات برام سنگینه …
– کم کم راحت و سبک می شه … بگذریم … چه می کردی؟ تو چرا بیداری؟
– مهمونی بودم … با داداشم و دوست داداشم رفته بودیم مهمونی رامین … همون پسری که امروز دیدی … وای اگه بودی و می دیدی! چه مهمونی …
آهی کشید و گفت:
– خوش گذشت ؟
– ای بد نبود …
سکوت کرد و من بی طاقت گفتم:
– داداشت کجاست؟
اینبار تو صداش خنده موج می زد ..
– خوابه …
– جون من؟!
– چرا جونتو قسم می دی؟ خوب ساعت یک و نیمه … گرفته خوابیده …
– کی خونه تونه آراگل؟
– هیشکی … فقط من و آراد …
– چرا تنهایین؟
– مامانم خونه خاله م مونده … خاله ام تنهاست گاهی مامان می ره پیشش …
– پس پاپات؟
– بابام ده ساله که فوت شده …
– اوه مسیح! راست می گی؟ من … من واقعا متاسفم …
– نه عزیزم خواهش می کنم … ایرادی نداره … این دیگه یه درد کهنه است …
– چرا فوت شدن؟
– سکته کردن …
– ناراحتی داشتن؟
– نه … یکی ازشون کلاهبرداری کرد …
جلوی دهنمو گرفتم که جیغم در نیاد … چقدر وحشتناک … یه کم که گذشت دستمو برداشتم و گفتم:
– ورشکست شدین؟
آه کشید:
– آره …
اولین چیزی که به ذهنم رسید رو به زبونم آوردم :
– ولی … ولی بهتون نمی یاد فقیر باشین ..
اینبار خندید و گفت:
– برای اینکه نیستیم …
– ولی تو که گفتی …
– دختر! می خوای یه شبه کل زندگی ما رو بفهمی … باشه به وقتش کم کم برات می گم … الان باید برم به کارام برسم …
– اوه ببخشید … وقتت رو گرفتم … من خیلی پر حرفم … مامی هم همیشه می گه …
– نه عزیزم … خیلی هم شیرین زبونی …
– مرسی … تعارف نکن دیگه خودم می دونم! برو به کارت برس …
– تعارف ندارم … ولی فعلا کار دارم … پس قربونت … فعلا …
– بای …
گوشیو قطع کردم … حس مرموزانه ای داشتم … دوست داشم برم خونه شون یه کاری بکنم این آراد پروی مغرور بچسبه به سقف … ولی خب هنوز اینقدر باهاشون راحت نبودم … همین که ماشینشو پنچر کردم کافیه! کاش از آراگل پرسیده بودم با ماشینشون چی کار کردن … بیخیال! لابد فکر کردن اتفاقی بوده وگرنه بهم می گفت … اس ام اسای رامین رو زیر و رو کردم … همه اش عاشقانه بود … یکی دو تا شو جواب دادم و وسط اس بازی خوابم برد …

دو هفته با همه مشقتش و تحمل بی ماشینی بالاخره تموم شد … صبح زود از خواب پریدم … ساعت هشت کلاس داشتم و اینقدر ذوق مرگ بودم که نفهمیدم چه جوری آماده شدم … یه مانتوی قهوه ای پوشیدم اینبار یا شلوار کرم … کفش کرم قهوه ای عروسکی مقنعه قهوه ای …

کفش کرم قهوه ای عروسکی مقنعه قهوه ای … کوله کرم رنگمو هم برداشتم و زدم بیرون … وارنا ماشین رو آورده بود … بازم کسی بدرقه ام نکرد … مامی خواب بود … پاپا هم سر کار … تو این دو هفته دو بار یواشکی با رامین رفتیم بیرون … یه بار هم اصرار کرد باهاش برم مهمونی که قبول نکردم … فعلا نمی شد ریسک کنم … نمی خواستم وارنا یا آرسن بفهمن … به خصوص که آرسن چند وقت بود زیادی پیله می کرد بهم … سوار ماشین شدم و به سرعت رفتم سمت دانشگاه … دیگه نمی خواستم دیر برسم … ساعت هفت و نیم رسیدم جلوی دانشگاه … قانون دانشگاه این بود که بچه های کارشناسی نمی تونستن ماشین ببرن داخل … ناچاراً ماشین رو جلوی در دانشگاه پارک کردم و وارد شدم … تا وقتی فهمیدم کلاس کجاست یه ربعی زمان گذشت … چیزی به اومدن استاد نمونده بود که بالاخره کلاس رو پیدا کردم و رفتم داخل … خیلی با اعتماد به نفس! می دونستم الان دیگه بچه ها همه با هم آشنا شدن … ولی من به خاطر اون پسره بیشعور الان باید تک و تنها و غریب باشم … همه نگاه ها چرخید به سمتم … یهو یه صدایی بلند شد:
– بستنی کیمه؟
کلاس منفجر شد و همه زدن زیر خنده … کثافتتتتتت!!!! نگاه کردم به سمت کسی که اینو گفت … شت!! آراد! باورم نمی شد اون پسر مغرور غد اهل تیکه انداختن هم باشه … لباس خودش سر تا پا مشکی بود … یه شلوار کتون مشکی … با یه تی شرت مشکی … چشماش بدجور تو صورتش برق می زد … من موندم خدا چرا این چشمارو داده به این ! باید یه چیزی بهش می گفتم وگرنه باد می کردم می مردم … چشمامو ریز کردم … بالا تا پایین بر اندازش کردم … تازه می فهمیدم اصلا هم شبیه بسیجی ها نیست … خیلی هم امروزی و شیکه … فقط اون ته ریش روی صورتش بود که باعث می شد حس کنم بسیجیه … یه قدم بهش نزدیک شدم … با یه لبخند مکش مرگ ما گفتم:
– ا … شما هم کلاس منین؟ من دو هفته پیش که دیدمتون حس کردم باید کارشناسی ارشد باشین … یا از استادید … به خودم خیلی امیدوارم شدم! تنبل تر از منم زیاد پیدا می شه انگار …
کارد می زدی خونش در نمی یومد … دخترا داشتن با لبخند های کنترل شده نگامون می کردن … اینطرف اون طرفش سه چهار تا پسر نشسته بودن که فهمیدم اکیپ تشکیل داده … پسرای خیلی خوش تیپ! اما هیچ کدوم قیافه نداشتن … خودش یه چیز دیگه بود … برای اینکه تیر خلاص رو بهش بزنم … خودم رو انداختم روی یکی از صندلی ها و گفتم:
– راستی تسلیت می گم … امیدوارم غم آخرتون باشه …
و به لباسش اشاره کردم … منظورم رو خوب گرفت و سرخ شد … خودکار توی دستش رو جوری فشار می داد که هر آن ممکن بود بشکنه … با اومدن استاد نتونست جوابی بده و کلاس رسمی شد … یکی از دخترا سریع خودشو انداخت روی صندلی کنار دست من و پچ پچ کنان گفت:
– از اون باحالایی … خوشم اومد … از این به بعد جای من کنار توئه!
خنده ام گرفت و گفتم:
– خوشبختم …
– منم … من اسمم نگاره …
– منم ویولتم …
– چه اسم باحالی! عین خودت …
استاد با ته خودکارش چند ضربه زد روی میز و مشغول حاضر غایب کردن شد … ایول … اول کلاس حاضر غایب می کرد … این یعنی اینکه در طول ترم می شد خیلی راحت کلاسش رو پیچوند … ردیف پسرا درست پشت سر ما بود و آراد هم دقیقا پشت سر من نشسته بود … این یعنی اینکه من هرچی می گفتم اون می شنید … استاد رسید به اسم من …
– ویولت آوانسیان …
دستم رو بردم بالا … استاد خیلی معمولی پرسید:
– مسیحی هستی؟
همه نگاه ها چرخید سمت من … گفتم:
– بله …
استاد سری تکون داد و مشغول خواندن بقیه اسم ها شد … ولی صدای پچ پچ بچه ها بدجور رفته بود روی اعصابم … اینبار رسید به اسم آراد …
– آراد کیاراد …
آراد گفت:
– بله استاد …
طوری که بشنوه گفتم:
– معلوم نیست اسم و فامیله یا اشعار فردوسی!
صدای خنده ریز دوستاش بلند شد … خب به من چه! اسم و فامیلش هم وزن بود … نگار هم کنار دستم غش کرده بود از خنده … همه اینا به کنار صدای نفس های عصبی خودش منو غرق لذت می کرد … وقتی استاد اسم رامین رو خوند با تعجب چرخیدم و نگاش کردم … اینم سر کلاس بود صداش در نیومد … اه اه! می مرد یه چیزی می گفت ؟ یه دفاعی از من می کرد جلوی آراد … آدم نیست! خوشم نیومد … باید یه جوری کله اش کنم … کلاس هر چی بیشتر پیش می رفت بیشتر متوجه می شدم که آراد چه شخصیتی داره …. فقط منتظر بود استاد یا یکی از دانشجوها یه سوتی بده … دیگه با تیکه هاش کلاس رو می فرستاد روی هوا … یاد حرف آراگل افتادم … پاش بیفته شیطون رو درس می ده! پس با بد کسی طرف شده بودم …

… هر چی بیشتر دخترا رو مسخره می کرد من بیشتر مصمم می شدم حالشو بگیرم … اما برعکس من دخترا هی برمی گشتن با لبخندهای پر از ناز و عشوه و کرشمه نگاش می کردن و حال منو بد می کردن … کلاس که تموم شد کلاسورم رو برداشتم تا بپرم سمت کلاس آراگل … دیشب اس ام اسی گفته بود که کلاس داره …. با نگار خداحافظی کردم و رفتم سمت در که رامین صدام کرد:
– خسته نباشی عزیزم …
با جدیت گفتم:
– ممنون …
و راهمو ادامه دادم … دستمو کشید:
– صبر کن جیگرم کارت دارم … نگفته بودی مسیحی هستی …
همون لحظه آراد و دار دسته اش از کنارمون رد شدن … نگاه آراد اینقدر پوزخند توش داشت که نمی دونم چرا یه لحظه حس کردم کار خیلی بدی انجام دادم … از خودم بدم اومد …
دستمو کشیدم از دست رامین بیرون و گفتم:
– رامین … اینجا دانشگاست … سعی کن مراعات کنی … مسیحی هستم که باشم … به خودم مربوطه!
– خیلی خوب باشه! به خودت مربوط باشه … حالا چرا حس می کنم با من قهری؟
چپ چپ نگاش کردم و خیلی راحت خودمو لو دادم:
– خب چرا اون موقع که این آراد داشت نطق می کرد یه کلمه جوابشو ندادی … من وقتی استاد حضور غیاب کرد فهمیدم تو هستی …
سرشو با انگشتش خاروند و گفت:
– راستش …
– راستش چی؟
– عزیزم آخه درست نبود من سر کلاس چیزی بگم … از همین اول برامون حرف در میارن …
با غیض گفتم:
– اگه حرف در میارن و درست نیست الان هم درست نیست تو جلوی منو بگیری و باهام حرف بزنی … دیگه دوست ندارم تو دانشگاه جلوم سبز بشی … بای …
بعد از این حرف با سرعت از در کلاس رفتم بیرون … پله ها رو دو تا یکی رفتم بالا … بالای پله ها رسیدم به آراگل و با نیش گشاد گفتم:
– سلام دوستم …
لبخند زد و گفت:
– سلام چطوری؟ کلاس خوب بود …
با غیض و غضب گفتم:
– خوب بود اگه این داداش جنابعالی می ذاشت!
دوتایی راه افتادیم سمت پایین و اون در حالی که ریز ریز می خندید و گفت:
– باز چی شده …

– آراگل یعنی اگه یه روز به عمرم مونده باشه می زنم این داداشتو ناکار می کنم …
– حتما این کارو بکن اگه تونستی … راستی یه چیزی می خواستم ازت بپرسم … تو رزمی کار هستی؟
– آره … کاراته …
– اوه اوه! پس داداشم باید حسابی حواسشو جمع کنه …
با بهت گفتم:
– نگو اون رزمی کار نیست که باورم نمی شه … اون روز که خیلی حرفه ای عمل کرد …
با همون لبخند ملیحش گفت:
– من و آراد هر دو جودو کاریم … من کمـ ـربند مشکی دارم … ولی آراد دان چهار داره …
وسط پله ها سر جام خشکم زد و گفتم:
– نهههههههههههههه!
خنده اشو قورت داد و گفت:
– چرا …
– ببینم ! داداشت تا حالا کسیو هم ناکار کرده؟
– فقط یه بار!
– یا مریم مقدس! کیو؟
– یه بار یه پسری تو کوچه مون مزاحم من شد … آراد هم عصبی شد … البته مزاحم زیاد داشتم اما این مزاحم بدنی بود …
با تعجب نگاش کردم که ادامه داد:
– بازومو گرفت کشید سمت خودش … همون لحظه هم آراد رسید … خون جلوی چشماشو گرفت و طرف رو داغون کرد …
– اوه اوه چه خشن!
– آراد همه جور شخصیتی داره …
با خنده گفتم:
– چند شخصیتیه؟!
– نه دیگه تا ایند حد! منظورم اینه که خیلی مهربونه … خیلی خوش قلبه … اما به وقتش خیلی خیلی جدی … تو اونو توی محیط کار ندیدی! یعنی اصلا یه آدم دیگه می شه … غد و عبـ ـوس! اما تو محیط خونه خیلی هم شوخ و مهربونه …
– مگه سر کار می ره؟ پس چه جوری می یاد دانشگاه؟
– خب یه نفر رو استخدام کرده که وقتی اون نیست کاراشو می کنه …
– کارش چیه؟
خنده اش گرفت و گفت:
– ویولت … تو وقتی شروع می کنی به سوال پرسیدن دیگه باید یه نفر جلوتو بگیره ها! وگرنه تا شب ادامه می دی …
خجالت کشیدم و دیگه چیزی نگفتم …. دستمو کشید سمت یکی از نیمکت ها و گفت:
– داداش من گالری فرش داره …
سرمو تکون دادم و گفتم:
– اهان!
در اصل اصلا برام مهم نبود … فقط خواستم بدونم این پسر مغرور چی کاره است … شاید یه روزی به دردم می خورد … صدای آراد دوباره خط کشید روی اعصاب من …
– آراگل … دارم می رم بوفه … نمی یای؟
آراگل سرشو گرفت بالا … آراد درست پشت سر من بود ..
گفت:
– سلام داداش … خسته نباشی …
– سلام … ممنون … می یای؟
خواست بگه نه که سریع گفتم:
– بیا با هم می ریم آراگل … منم تشنه مه … هـ ـوس قهوه کردم …
آراگل سرشو تکون داد و بلند شد … بدون توجه به آراد راه افتادم سمت بوفه کوچیک و جمع و جور دانشگاه … دوستای آراد رو توی یه نگاه تشخیص دادم …. دو تا پسر که شیطنت از چشماشون می بارید … سر یکی از میز ها نشسته بودن … منم نشستم سر یکی دیگه از میزها و گفتم:
– بیا اینجا آراگل …

به این پست امتیاز دهید.
Likes2Dislikes0
38 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : ۰ - در انتظار بررسی : 0
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.