اس ام اس عاشقانه جدید

رمان عاشقانه ، رمان آغوش، عشق، تفاوت ادیان ، زندگی عاشقانه ، لج بازی و عشق، جدال عاشقانه ، کشور هالیفاکس، تحصیلات عالیه ، آراد ، ویولت ،

کانال تلگرام ما ما را از طریق کانال دنبال کنید.
جنس دلتان از چیست ؟ که اصلا تنگ نمی شود …
یکشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۶




رمان عاشقانه ، رمان آغوش، عشق، تفاوت ادیان ، زندگی عاشقانه ، لج بازی و عشق، جدال عاشقانه ، کشور هالیفاکس، تحصیلات عالیه ، آراد ، ویولت ، دین مسیحیت ، دین اسلام ، ازدواج مسیحی با یک مسلمان ، دردسرهای عاشقی، عشق من ، دوست داشتن ،

رمان عاشقانه ، رمان آغوش، عشق، تفاوت ادیان ، زندگی عاشقانه ، لج بازی و عشق، جدال عاشقانه ، کشور هالیفاکس، تحصیلات عالیه ، آراد ، ویولت ،

.. می گن حضرت مریم باکره نبوده و خیلی چیزای دیگه …
آراگل دستمو گرفت توی دستش و گفت:
– برام جالبه که اطلاعات مفیدی راجع به دین خودت داری …
– خب مثل تو …
– من تحقیق کردم … پس توام تحقیق کردی … (ادامه ی مطلب)

راست می گفت! منم خیلی سر این چیزا بحث کرده بودم … می خواستم بدونم فرقه ما برتره یا فرقه های دیگه …

اما خوب …
– اما چی؟
– دیدم یه چیزی ما بین همه اش بهتره …
به اینجا که رسیدم خندیدم … آراگل هم خندید … نگار هم داشت می خندید … واقعا چه خوب بود که علاوه بر دنیای مختلف می تونستیم کنار هم باشیم … آراگل چاییشو خورد و گفت:
– بچه ها سرمون گرم حرف زدن شد دیر شد … پاشین بریم …
ده دقیقه به شروع کلاس مونده بود نگار چاییشو و من هم قهوه امو خوردیم و سریع بلند شدیم … آراگل رفت سر کلاسش و من و نگار هم رفتیم سر کلاس خودمون … هنوز تو فکر بودم که آراد کجا غیبش زده بود؟ با دیدنش سر کلاس انگار خیالم راحت شد که جایی قایم نشده تا یه بلایی سر من بیاره … از افکار خودم خنده ام می گرفت … ولی قسم می خورم نگاهش روی من یه حالت عجیب غریبی بود … بدون توجه بهش سعی کردم سر جام بشینم … داشتن با دوستاش یه چیزایی پچ پچ می کردن و می خندیدن … حتی وقتی هم استاد اومد دست بر نمی داشتن و هر چی استاد بیچاره هیس هیس می کرد بازم از رو نمی رفتن … وسط کلاس بود که یهو آمپرم چسبید … بلند شدم و با حرص گفتم:
– استاد … می شه این آقایون رو از کلاس بندازین بیرون؟ اجازه نمی دن تمرکز کنیم …
صداشون بلند شد:
– اوهو! بابا تمرکز! از عیسی مسیح بخواه کمکت می کنه …
هر هر می خندیدن و من دوست داشتم با خودکارم چشمای تک تکشون رو در بیارم به خصوص چشمای زمردی آراد رو … اما جلوی خودم رو گرفتم … صدای داد استاد بلند شد:
– ساکت! راست می گن خانوم اوانسیان … هر کی می خواد صحبت کنه بره بیرون … اینجا کلاسه … مسابقات المپیک که نیست … از این لحظه به بعد کسی حرف بزنه بدون استثنا دو نمره از پایان ترمش کم می کنم … به خصوص شما آقای کیاراد …
آخییییشششش دلم خنک شد … سقلمه نگار اومد تو پهلوم و من فهمیدم همینطور که ایستادم دارم می خندم … سریع نشستم و نیشم رو بستم …. بهتر که خندیدم! بذاره بفهمه خوش خوشانم شد … نشستم و بقیه کلاس در سکوت سپری شد … همین که استاد از کلاس رفت بیرون گوشیمو از توی کیفم در اوردم و سریع شماره آراگل رو گرفتم می خواستم تا آراد نرفته بیرون حالشو بگیرم … آراگل جواب داد … پس کلاس اونم تموم شده بود … با شوق گفتم:
– آراگــــل جونــــم! من دم در منتظرتم که با هم بریم … باشه هانی؟
آراگل با خنده گفت:
– تو زیادی داری منو از آراد دور می کنیا …
الان نمی شد جوابشو بدم … پس فقط گفتم:
– می بینمت عزیزم …
بهش فرصت ندادم حرفی بزنه و قطع کردم … صدای خنده آراد رو که شنیدم یهو برگشتم سمتش … کسی پیشش نبود سرشو کرده بود توی جزوه هاش و داشت می خندید … نگار هم داشت با تعجب نگاش میکرد … شونه ای بالا انداختم و گفتم:
– عیسی مسیح شفا بده بعضیا رو …
بعدم دست نگار رو کشیدم و رفتیم بیرون … نگار گفت یه درس عمومی هم داره که باید الان بره … برای همین هم از من خداحافظی کرد و رفت … جلوی در آراگل رو دیدم و با خنده و شادی رفتیم سمت ماشین من … با سوئیچ درو باز کردم و خواستم سوار بشم که صدای ناله آراگل بلند شد:
– ویولت!!!
نگاش کردم و گفتم:
– هان چیه؟
نگاش به سمت پایین بود … با چشماش به جایی که نگاه می کرد اشاره کرد … سرمو آوردم پایین که و از چیزی که دیدم نا خوداگاه آه کشیدم … آروم دور ماشین چرخیدم … هر چهارتا!!!! لعنتی! عوضی ! کثافت! هر چهار چرخم رو پنچر کرده بود … داد کشیدم:
– به خدا می کشمش آراگل!!!!!!!!!
یه آجر توی جوی کنار خیابون بود …سریع رفتم اون سمت و برش داشتم … آراگل پرید جلوم …
– چی کار می خوای بکنی؟
– می خوام اینو بکوبم تو سرش!
– دیوووونه شدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
– آرههههههه ماشینش کجاست؟
– بیخیال ویولت … کوتاه بیا … بس کنین دیگه ….
– گفتم ماشینش کجاست آراگل به خدا اگه نگی تا اومد بیرون اینو می زنم تو سرش …
آراگل ناچارا به کمی جلوتر اشاره کرد … دیدمش … رفتم طرفش … هنوز نیومده بود ولی از دور دیدمش که داره می یاد … رامین هم داشت سوار ماشینش می شد … آراگل کنارم ایستاده بود و داشت با ترس نگام می کرد … دستمو برای رامین تکون دادم که باعث شد سر جاش بایسته … تصمیممو گرفتم …. آراد خیلی دور بود و اصلا حواسش به ما نبود … دستمو بردم بالا و با همه وجودم آجر رو کوبیدم توی شیشه جلوی ماشینش …

.. پر از ترک شد … ضربه دم رو که کوبیدم تیکه هاش ریز تر شد و با ضربه سوم به هزار تیکه تبدیل شد … عملیات انجام شد … آراگل دستشو گرفته بود جلوی دهنش که جیغ نزنه … دستشو گرفتم و کشیدم … باید فرار می کردیم … آراگل گفت:
– کجا می ریم؟
– باید با رامین بریم … بدو …
– نه نه … من نمی یام …
– آراگل …
– تو برو … من وایمیسم آراد بیاد …
– اینجور شریک جرم من می شی …
– مهم نیست ولی با ماشین یه غریبه نمی یام …
عقایدشو درک نمی کردم ولی مجبور بودم رضایت بدم پس سریع خداحافظی کردم و پریدم سمت رامین …
قبل از اینکه بتونه چیزی بگه در ماشینو باز کردم پریدم بالا و گفتم:
– بدو رامین …
رامین هنگ کرده بود ولی سریع پرید بالا و با یه حرکت آکروباتیک راه افتاد … سعی کردم به سمتی که آراد داره میاد نگاه نکنم … یه کم که از اونجا دور شدیم صدای خنده بلند رامین بلند شد … با تعجب نگاش کردم … داشت غش غش می خندید … از خنده اون منم خنده ام گرفت و گفتم:
– کوفت! به چی می خندی؟
– زدی ماشینشو داغون کردی! حالا اون هیچی اینجا یه جوری تو خودت جمع شدی عین این بچه ها که از دعوای مامانشون می ترسن داری سکته می کنی …
تازه متوجه حالت خودم شدم … جمع شده بودم گوشه صندلی … سریع صاف نشستم روی صندلی و خنده ام گرفت … رامین گفت:
– چرا اینجوری کردی؟
– یه تسویه حساب شخصی بود …
دستشو آورد سمت صورتم … می خواست نـ ـوازشم کنه … سریع خودمو کشیدم کنار و گفتم:
– هان چیه؟
– هیچی بابا! چرا اینجوری می کنی؟ ببینم نمی شه منم بدونم واسه چی اینجوری کردی؟ قول می دم کمکت کنم چون هیچ دل خوشی از این پسره ندارم …
– تو دیگه چرا؟
– اولا که خیلی تو رو اذیت می کنه … دوما …. توجه همه رو خودش جلب کرده … حالا خوبه هیچی هم نداره … من موندم این دخترا از چی یه پسر باید خوششون بیاد؟
وا! چه پرو! آراد هیچی نداره؟ اتفاقا هر چی یه دختر بخواد اون داره … درسته که من باهاش بدم ولی دلیل نمی شه که ناحق در موردش قضاوت کنم … اون هم خوشگله هم خوش تیپ … هم جذاب … هم وضع مالیش خوبه … چی کم داره؟ تازه سنش هم از هم کلاسیاش بالاتره و مشخصه همه دخترا براش سر و دست می شکنن … اینا رو توی دلم به خودم اعتراف کردم ولی در جواب اون فقط شونه بالا انداختم … آدرس رو بهش گفتم و رفت سمت خونه مون … با لحنی که سعی می کرد نظر منو جلب کنه گفت:
– ماشین خودت چی شد که امروز به من افتخار دادی خانوم؟
– پنچر بود …
– خوب پنچریشو می گرفتیم با هم …
– ناراحتی که باهات اومدم؟ می تونستی سوارم نکنی …
– این چه حرفیه خانوم خوشگله؟ من از خدام هم هست … همینجوری فقط کنجکاو شدم …
در جوابش سکوت کردم و اونم مجبور شد دیگه فوضولی نکنه … بالاخره رسیدیم … وقتی داشتم پیاده می شدم گفت:
– یادت نره عزیزم … من ساعت هشت دقیقا همین جام …
اومدم کنسلش کنم ولی بازم وسوسه شدم و گفتم:
– باشه …
– خداحافظ …
– به سلامت …
در ماشینشو بستم و رفتم داخل خونه … باید به پاپا خبر می دادم که بره ماشینو ببره تعمیر … اینبار دیگه معلوم نبود چه جوری می خواد تنبیهم کنه … ولی می گفتم من مقصر نیستم … بچه های دانشگاه کردن واقعا هم همینطور بود …
لباس کوتاه آستین حـ ـلقه ای مشکی از جنس ساتن تنم کرده بودم با کفش پاشنه بلند مشکی و نقره ای … سرویس نقره خوشگلی هم که داشتم رو به گردنم انداختم و دیگه عالی شدم! از اتاقم که رفتم بیرون در خونه باز شد و پاپا اومد تو … قیافه اش یه جور عجیبی شده بود … عصر بهش گفتم بره ماشین رو ببره … اونم خیلی راحت قبول کرد … انگار می دونست تو دانشگاه ها از این اتفاقات زیاد می افته … ولی الان یه جوری بود … با دیدن من اومد به طرفم … حس می کردم عصبیه … با صدای خشن گفت:
– ویولت … ماشینت چی شده؟
با تعجب گفتم:
– بهتون که گفتم پاپا …
– دوباره بگو …
– چهار چرخش رو پنچر کرده بودن …
– همین؟
– آره …
– ولی من اونجا فقط جد ماشینت رو پیدا کردم …
با چشمایی گرد شده گفتم:
– چی؟!
– تموم بدنه ماشینت پر از خش بود … همه شیشه ها و چراغاش شکسته بود … چرخ هاش هم که تیکه پاره شده بود … این چه وضعیه؟!!!!
ولو شدم روی مبل … یعنی چی؟ آب دهنم رو قورت دادم و گفت:
– پاپا مطمئنین ماشین من بود؟
– بله … پلاک ماشین دخترمو دیگه خوب می شناسم …
– ولی … ولی …
– هیچی نمی خواد بگی … بردمش اوراقی فروختمش … دیگه ماشین بی ماشین …
با بغض گفتم:
– اما پاپا …
– همین که گفتم …
بعد هم بدون هیچ حرفی راهشو کشید و رفت سمت اتاقشون … دوست داشتم جیغ بزنم …

بعد هم بدون هیچ حرفی راهشو کشید و رفت سمت اتاقشون … دوست داشتم جیغ بزنم … یعنی کار آراد بود؟! یعنی بازم اون … پریدم سمت کیف دستیم و گوشیمو کشیدم بیرون … تند تند شماره گرفتم … صدای ملیح و آرام بخش آراگل توی گوشی پیچید:
– جانم …
– آراگل…
از صدای بغض آلودم وحشت کرد و گفت:
– ویولت … چیزی شده؟
– آراگل … کار آراده؟
– چی ؟ چی کار آراده؟ چی شده دختر تو که منو جون به سر کردی …
– ماشینمو داغون کرده … شیشه هاشو شکسته … بدنه اشو زخمی کرده …
– نه!
– یعنی می خوای بگی خبر نداری …
– باور کن ویولت ظهر وقتی اومد بیرون شیشه ماشین رو دید فقط عصبی شد بعدم بدون اینکه حرفی بزنه خورده شیشه ها رو از روی ماشین ریخت پایین و به من گفت سوار بشم … ما یه راست اومدیم خونه … کاری نکرد …
– بعدش چی؟
– بعدش؟ هیچی … فقط بعد از ظهر یه سر از خونه رفت بیرون که خیلی زود هم برگشت … فکر نکنم …
با گریه گفتم:
– چرا کار خودشه …
– ویولت جان … گریه نکن … تو خودت این بازی رو شروع کردی … هر چی هم من می گم بس کنین توی گوشتون فرو نمی ره … نه تو و نه اون …
حوصله موعظه نداشتم … گفتم:
– کاری نداری آراگل ….
– گریه نکنیا …
– باشه … بای …
– خداحافظ …
گوشی که قطع شد از جا بلند شدم … قمبرک زدن فایده ای نداشت باید یه فکر اساسی می کردم …

– اینجا کجاست رامین؟
– خونه مون عزیزم …
– خونه تون؟؟؟
– آره خوب …
– ولی مگه قرار نبود بریم مهمونی؟
– خوب مهمونی خونه ماست خانومی …
– جدی؟!
– اوهوم …
در بزرگ خونه شون رو با یه ریموت کوچیک باز کرد و رفت تو … چه حیاطی! باغ بود … پر از درخت و گل و گیاه … وسطش هم یه استخر بزرگ بود …
ماشنش رو که پارک کرد گفتم:
– چرا اینجا هیچکس نیست جز ما؟ فقط ماشین توئه!
– بچه ها بیرون پارک کردن …
ناچار بودم قانع بشم … پشیمون شدم که چرا به وارنا چیزی نگفتم … کاش گفته بودم که من می خوام با رامین برم مهمونی … اینجوری حداقل آرامش داشتم ولی الان استرس بدی داشتم … درد ناچاری پیاده شدم … بهم لبخندی زد و با دست به در بزرگ خونه شون اشاره کرد … خداییش عجب خونه ای بود! وارد که شدم با دیدن پذیرایی بزرگی که با شیک ترین وسایل مبله شده بود بدتر شوکه شدم … درسته که وضع پاپا خوب بود … اما می تونستم قسم بخورم در برابر اینا هیچی نبود … نگاهی به خونه سوت و کور کردم و گفتم:
– پس بقیه …
با دست فشاری به کمـ ـرم اورد و گفت:
– تا تو بری تو حاضر بشی اونا هم میان عزیزم …
– رامین … من دارم می ترسم …
خندید و گفت:
– از من؟! نترس عزیزم … اگه می دونستی با دل من چه کردی اصلا ازم نمی ترسیدی …
– آخه اینجا یه جوریه …
– برو تو بابا … این حرفا چیه؟ خونه به این خوبی … اگه مامان بفهمه به خونه اش چی گفتی دارت می زنه …
بازم ناچار شدم برم تو … از پشت مانتومو گرفت و گفت:
– درش بیار بده به من خانومم …
عین ربات به حرفش عمل کردم … مانتوم بلند بود و برای همین پاهام مشخص نبود … اما تا درش آوردم با دیدن لباس کوتاهم نگاش روی پاهام خیره شد … از نگاش بدم اومد … کاش لباس بلند پوشیده بودم … مثلا بلوز شلوار … من همیشه پیرهن کوتاه می پوشیدم اما نگاه هیچ کدوم از دور و اطرافیانم اینجوری نبود … شالمو هم دادم دستش و روی اولین مبل سر راهم نشستم … یه مبل دو نفره بود … یه جورایی معذب بودم و سعی می کردم پاهامو قایم کنم اما فایده نداشت … رامین مانتو و شالم رو آویزون کرد و در حالی که خیره خیره نگام می کرد و لبخند می زد رفت سمت ضبط صوتش … یه آهنگ خارجی گذاشت و رفت توی یکی از اتاقا … زیر لب گفتم:
– یا مریم مقدس! خودمو به خودت می سپارم … درسته که من می تونم از خودم دفاع کنم … ولی این پسره اگه وحشی بشه ممکنه هیچ کاری از دست من بر نیاد … یعنی چی تو سرش می گذره؟
از توی اتاق اومد بیرون … یه شلوار گرم کن با یه رکابی مارک دار پوشیده بود … خیلی لاغر بود … اصلا از پسرای اینجوری خوشم نمی یومد … من داشتم آنالیزش می کردم ولی اون انگار از نگاه من طوری دیگه ای برداشت کرد که چشمک زد و نشست کنارم … اینقدر چسبید بهم که معذب شدم و خودم رو کشیدم کنار … خم شد از زیر میزی که جلومون بود یه بطری آورد بیرون … ودکا بود … دو تا گیلاس هم برداشت و پرش کرد … همینو کم داشتم! بی شرف پیش خودش چی فکر کرده بود؟!!! که مثل احمقا مـ ـست می کنم و می ذارم هر غلطی دوست داره بکنه؟ گیلاس رو گرفت به طرفم با اخم گفتم:
– نمی خورم …
پوزخندی زد و گفت:
– تو رو خدا تو ادای بچه مسلمونا رو در نیار …

– تو رو خدا تو ادای بچه مسلمونا رو در نیار … خسته شدم از این ناز های دخترا … تو که تو دینت خوردن شـ ـراب و مشتقاتش حروم نیست …. پس بزن تو رگ بذار حال کنیم …
چپ چپ نگاش کردم و گفتم:
– دین منم عین دین شما می گه مـ ـستی درست نیست … مگه دیوونه ام که اینقدر بخورم تا مـ ـست بشم؟ بعدش هم باید میلم بکشه که نمی کشه … دوستای توام اگه نمی یان تا من برم … حوصله ام داره سر می ره …
خودشو کشید به سمت من و گفت:
– نه عزیزم … منم نمی گم اونقدر بخور تا مـ ـست بشی … فقط یه ذره برای اینکه با من همراهی کرده باشی …
چی می گفت این؟! عجب آدمی بود … یا مسیح! کاش به حرف وارنا گوش کرده بودم … بهتره یه اس ام اس بدم به وارنا بگم بیاد دنبالم … آدرس خونه رو دقیق حفظ کرده بودم … گیلاس رو ازش گرفتم و یه جرعه خوردم … فقط برای اینکه در دهنش بسته بشه … می دونستم تا وقتی دو تا از این گیلاسا نخورم از مـ ـستی خبری نیست … یه جرعه برام مثل آب بود … رامین با خوشی خندید و گفت:
– باریکلا بخور …
گیلاس رو گذاشتم روی میز و گفتم:
– ذره ذره … یه دفعه ای نمی تونم …
دست کردم توی کیفم … باید به وارنا اس ام اس می دادم … همین که گوشی رو در اوردم سریع از دستم کشید و گفت:
– ول کن گوشیو … یه امشب اومدی پیش من باشی …
لحظه به لحظه داشت مشکوک تر می شد … تا ته گیلاسشو سر کشید … ترسم داشت تبدیل به وحشت می شد … از جا بلند شدم و گفتم:
– مثل اینکه از مهمونی خبری نیست … من ترجیح می دم برم … خداحافظ …
راه افتادم سمت در و با همه وجودم داشتم دعا می کردم که دنبالم راه نیفته … اما دعاهام مـ ـستجاب نشد و دستمو از پشت چنان به شدت کشید که افتادم تو بغـ ـلش …
اولین کاری که کرد دستشو گذاشت پشت رون پام و محکم فشار داد … طوری که جیغم بلند شد و داد زدم:
– ولم کن رامین … این کارا چیه می کنی؟
پسره بی جنبه با همون یه گیلاس مـ ـست مـ ـست شده بود … سرشو فرو کرد تو گردنم … دستشو پیچید مثل مار دور کمـ ـرم و کنار گوشم گفت:
– عزیزم … برام ادا در نیار … این چیزا که واسه شما طبیعیه … حالا فکر کن منم یکی مثل بقیه دوست پسـ ـرات … بیا با هم حال کنیم … امروز خونه رو واسه تو قرق کردما …
داشتم حالم به هم می خورد … خواستم هلش بدم که نشد … کثافت هم مـ ـست بود هم تحریک شده بود دیگه فیل هم نمی تونست از جا تکونش بده قدرتش ده برابر شده بود … فقط یه مرد از پسش بر می یومد … جوری منو بین دستاش و پاهاش حبس کرده بود که حتی نمی تونستم از فنون کاراته ام استفاده کنم …. داشت گریه می گرفت … وقتی زبونشو کشید روی گردنم به قدری چندشم شد که جیغ زدم:
– ولم کن عوضییییی هرزهههههههه …
رامین انگار از فحش دادن من بیشتر لذت برد … چون با یه حرکت هلم داد روی کاناپه ای که پشت سرم بود و قبل از اینکه بتونم برای دفاع از خودم کاری بکنم خودش هم افتاد روی من … دوست داشتم جیغ بزنم … و همین کارو هم کردم:
– وحشیییییییییییی چی از جونم می خوای …

انگار واقعا وحشی شده بود چون سیلی محکمی خوابوند توی گوشم و داد زد:
– خفه شو … منو احمق فرض کردی؟ فکر کردی باورم می شه آفتاب مهتاب ندیده ای؟ بس کن این فیلماتو … لال شو بذار با هم حال کنیم بعدم گورتو گم کن هر جا می خوای بری برو …
حرفاش سوزنده تر از سیلی بود که بهم زده بود … چرا فکر می کرد چون مسلمون نیستم هرزه ام؟ چرا؟!!! و چرا فکر می کرد همه مسلمونا پایبند به اصولن … خدایا … خسته شدم … داد کشیدم:
– یا مریم مقدس خودت نجاتم بده …
دست رامین اومد سمت صورتم … خواستم دستشو پس بزنم که چنگ کشید توی صورتم … ناخن هاش صورتمو زخم کرد و به سوزش انداخت … اشکم در اومد … دستش اینبار رفت سمت لباسم … صورتش هم اومد سمت صورتم … یا مسیح به پاکی مادرت قسم اگه لبای این پسر به لبـ ـام برسه خودمو آتیش می زنم … پس نجاتم بده … می دونی که می خوام اولین بـ ـوسه ام برای کسی باشه که دوستش دارم … یقه لباسم رو گرفت تو دستش و با یه حرکت کشید سمت پایین که جر خورد … و همین که خواست لبـ ـاشو بچسبونه روی لبـ ـام به خاطر اینکه مـ ـست بود نتونست تعادلشو حفظ کنه و از روی کاناپه سر خورد پایین … تنها همین لحظه فرصت داشتم … از جا پریدم و اولین کاری که کردم با لگد کوبیدم تو شکمش … همونجا سر جاش گره خورد … اشک می ریختم و می زدم … مشت … لگد … داد … ولی دیدم هر آن ممکنه انرژی من از دست بره و اون دوباره انرژی بگیره … پس باید یه کار دیگه می کردم … ضربه نهایی رو با کناره دست زدم توی گردنش …

همین براش کافی بود که تا دو سه ساعت لالا کنه … بیحال شد و چشماش بسته شد … با هق هق پریدم سمت گوشی … دکمه دو رو فشار دادم … شماره وارنا گرفته شد … اولین بوق …
– بردار …
دومین بوق …
– جون لیزا بردار …
سومین بوق …
– وارنا جواب بده …
اینقدر ترسیده بودم و انرژیم رو صرف زدن اون سگ کرده بودم که دیگه قدرت ایستادن هم نداشتم و ولو شده بودم روی زمین … فقط داشتم گریه میکردم … همین که سکته نکرده بودم خیلی بود …
پنجمین بوق …
– الو …
اگه دنیا رو دو دستی بهم می دادن اینقدر شاد نمی شدم …
– الو … وارنا …
– ویولت …
هق هق کردم:
– وارنا بیا …
با ترس و وحشت گفت:
– کجایی ویولت؟ چی شده؟ چرا داری گریه می کنی؟
– فقط بیا … رامین … من … می خواست اذیتم کنه …
صدای دادش بیشتر از اینکه منو بترسونه بهم آرامش داد:
– کجاییییییی؟
آدرسو شمرده شمرده بهش گفتم و اون گفت:
– الان تو خونه ای؟
– آره …
– بیا بیرون … من تا پنج دقیقه دیگه اونجام …
– باشه …
قطع کردم … مانتو و شالم رو برداشتم کیفمو هم گرفتم دستم … یه لگد دیگه زدم به پای رامین و اومدم از روی بدنش رد بشم که یهو پامو گرفت … از ته دل جیغ کشیدم … شده بود عین فیلمای ترسناک که فکر می کردی آدم بده مرده ولی یهو زنده می شد … پامو محکم گرفته بود … افتادم روی زمین … لعنتی جون سگ داشت! زار زدم:
– ولم کن …
بلند شد نشست … خودشو کشید سمت من و با لحن مشمئز کننده ای گفت:
– کجا؟!!! وحشی کوچولو … هنوز کارم با تو تموم نشده …
محکم کوبیدم توی صورتش و با ناخن افتادم به جون صورتش … با یکی از دستاش محکم دستمو گرفت و با دست آزادش جواب سیلیمو داد و گفت:
– هیششششش … حرف نزن … نه جیغ بزن … نه التماس کن … دوست دارم اولین رابطه مون عاشقانه باشه عزیزم …
هنوز مـ ـست بود … خوبه یه بطری نخورده بود … وارنا تو رو مسیح بیا … زود بیا … دیگه قدرتی برای مبارزه نداشتم ترس دست و پاهامو فلج کرده بود و اونم با شهـ ـوت و حالتی چندش آور داشت دست و پاهامو می بـ ـوسید … جز گریه کاری از دستم بر نمی یومد … تو یه لحظه چنگ زدم موهاشو کشیدم … دادش بلند شد … دیگه از لطافت خبری نبود … مانتومو توی تنم جر داد و بعد از اون لباسامو … از خودم بدم اومد … تا حالا نشده بود بدون لباس حتی جلوی مامی راه برم … ولی حالا توی بغـ ـل رامین بودم … التماس کردم:
– تو رو به فاطمه زهراتون … ولم کن …
زیاد در مورد فاطمه زهرا شنیده بودم … می دونستم که همه مسلمونا دیوونه اش هستن … ولی حالا دیگه مطمئن بودم که رامین کافر و بی دینه ! شاید فقط تو شناسنامه اش ثبت شده باشه دین اسلام … خودش هیچ بویی از انسانیت نبرده بود … دینداری به کتاب قرآن خوندن یا انجیل عهد عتیق و جدید نیست … دینداری به انسان بودنه … که رامین از حیوون هم پست تر بود … انگار نشنید چی گفتم … شایدم شنید ولی نفهمید … شایدم فهمید ولی خودشو زد به نفهمیدن … مگه می شه کسی عظمت این قسم رو درک نکنه؟ دستش رفت سمت شلوارش … چشمامو بستم … از صدای خش خش فهمیدم تا لحظاتی دیگه همه چی تمومه … دیگه هیچی برام مهم نبود … هیچ وقت فکر نمی کردم به این روز بیفتم … هیچ وقت فکر نمی کرد ترس باعث بشه نتونستم حتی از خودم دفاع کنم … از خودم متنفر شده بودم … چشمامو بستم و آرزوی مرگ کردم که یهو صدای در بلند شد … در به شدت کوبیده شد توی دیوار … چشمامو باز کردم …
– اوه! یا مریم مقدس … ممنونم …
وارنا با قفل فرمونش تو چارچوب در درست عین یه ببر زخمی بود … جرئت نگاه کردن به رامین رو نداشتم … می دونستم مثل سگ ترسیده … ولی نمی خواستم چشمم به هیچ مرد لخـ ـتی بیفته … خودمو کشیدم کنار … رامین دیگه کاری به کارم نداشت … سریع مانتوی پاره شده ام رو پیچیدم دور خودم … عضله هام هنوز هم منقبض بودن … از وارنا خجالت می کشیدم … وارنا قفل فرمون رو تو دستش چرخوند و اومد جلو … سرمو گذاشتم روی پام … نمی خواستم چیزی ببینم … صدای عربده های وارنا رو می شنیدم … صدای التماس های رامین رو هم می شنیدم … نمی دونم چقدر گذشت که صدای هر دو خفه شد … دستی روی بازوم قرار گرفت … با ترس خودمو کشیدم کنار و نا خودآگاه گفتم:
– یا مسیح …

به این پست امتیاز دهید.
Likes3Dislikes0
32 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : ۰ - در انتظار بررسی : 0
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.