اس ام اس عاشقانه جدید

رمان عاشقانه ، رمان آغوش، عشق، تفاوت ادیان ، زندگی عاشقانه ، لج بازی و عشق، جدال عاشقانه ، کشور هالیفاکس، تحصیلات عالیه ، آراد ، ویولت ،

کانال تلگرام ما ما را از طریق کانال دنبال کنید.
جنس دلتان از چیست ؟ که اصلا تنگ نمی شود …
یکشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۶




رمان عاشقانه ، رمان آغوش، عشق، تفاوت ادیان ، زندگی عاشقانه ، لج بازی و عشق، جدال عاشقانه ، کشور هالیفاکس، تحصیلات عالیه ، آراد ، ویولت ، دین مسیحیت ، دین اسلام ، ازدواج مسیحی با یک مسلمان ، دردسرهای عاشقی، عشق من ، دوست داشتن ،

رمان عاشقانه ، رمان آغوش، عشق، تفاوت ادیان ، زندگی عاشقانه ، لج بازی و عشق، جدال عاشقانه ، کشور هالیفاکس، تحصیلات عالیه ، آراد ، ویولت ،

وارنا سریع صورتمو گرفت بین دستاش و گفت:
– منم عزیز دلم … منم عشق من نترس قربون اون اشکات برم … نترس …
گریه ام شدت گرفت و وارنا با تموم محبتش سرم رو چـ ـسبوند روی سیـ ـنه اش … اشکام داشت لباسشو خیس می کرد ولی مهم این بود که به آرامش رسیده بودم …( ادامه ی مطلب)

برام مهم نبود وارنا رامین رو کشته یا هنوز زنده است … می دونستم که دیگه نمی تونه بلایی سرم بیاره … بیشتر از قبل عاشق وارنا شدم … هر کس دیگه ای جای اون بود اولین کاری که می کرد بهم سیلی می زد … ولی درک وارنا فراتر از این حرفا بود … سرزنش اون هم درست وقتی که من اینقدر ترسیده بودم توی نظام اون جایی نداشت … سرزنشش مال وقتی بود که من حالم خوب باشه …

**
دو روزی بود که توی خونه بودم … مامی و پاپا با دیدن من تقریبا هر دو سکته زدن ولی نمی دونم وارنا بهشون چی گفت که نه تنها سرزنشم نکردن بلکه مدام بهم محبت می کردن … وارنا برگشته بود خونه … توی اتاق خودش … و همه اینا به من آرامش می داد و کمک می کرد تا به زندگی عادی خودم برگردم و دوباره همون ویولت بشم … آرسن هم از قضیه خبر دار شد ولی وارنا بهش اجازه نداد کوچک ترین حرفی به من بزنه … روزی که آرسن اومد دیدنم رو هیچ وقت فراموش نمی کنم … وارنا بیرون از اتاق براش قضیه رو تعریف کرده بود … آرسن یهویی پرید وسط اتاق … من کنار پنجره اتاقم وایساده بودم … چرخیدم به طرفش … حقیقتش از حرکتش ترسیدم … هنوزم از کوچک ترین محرکی می ترسیدم و واکنش نشون می دادم … آرسن وسط اتاق وایساد … زل زدم بهش … اونم زل زد توی چشمای من … یهو چشماش بارونی شد … شاید با دیدن زخمای روی صورتم … شایدم با تصور بلایی که داشت سرم می یومد … شاید به خاطر اینکه یه روزی با همین سر نترس ممکن بود باعث بشم بلایی سرم بیاد … نمی دونم چرا … ولی مشتشو کوبید به دیوار سرشو گذاشت روی مشتش … دلم براش کباب شد … رفتم سمتش … جرئت نداشتم باهاش تماس پیدا کنم … از تماس با مردها می ترسیدم … حتی پاپا و وارنا هم که بغـ ـلم می کردن نا خودآگاه جمع می شدم توی خودم … اگه قبلا بود بدون شک بغـ ـلش می کردم ولی الان … وایسادم کنارش … آروم صداش کردم:
– آرسن …
هیچی نگفت … حتی برنگشت … دوباره صداش کردم:
– آرسن … باور کن من چیزیم نشده …
سرشو از دیوار برداشت و داد کشید:
– حتما باید یه چیزیت بشه تا یاد بگیری حرف گوش کنی؟ ویولت اگه وارنا دیر رسیده بود می دونی چی می شد؟ ضرری که به جسمت می خورد به جهنم! می دونی چه بلایی سر روحت می یومد؟!
راست می گفت … آهی کشیدم و نشستم لب تخـ ـت … در اتاق باز شد … وارنا اومد تو … یه لیوان آب میوه دستش بود … آبمیوه رو گرفت جلوی من … دستشو پس زدم … چپ چپ نگاه کرد و گفت:
– می خوریش …
ناچارا گرفتم … سمج تر از این حرفا بود … من مشغول نوشیدن آبمیوه شدم و وارنا رفت سمت آرسن … دست گذاشت سر شونه اش و گفت:
– کاریه که شده … با داد و هوار هیچ چیز تغییر نمی کنه … می خواستیم خودش یه سری چیزا رو تجریه نکنه که حرف گوش نکرد و با سر رفت توی چاه … این براش شد یه تجربه … با شناختی که من از ویولت دارم از این به بعد حاضر نیست دیگه از حتی جواب سلام یه پسر رو بده چه برسه که حماقت کنه …
راست می گفت … دیگه از پسرا وحشت داشتم … اما با تمام این اوصاف همه اش توی دلم می گفتم:
– فقط یه بار دیگه …. یه بار دیگه باید حال آراد رو بگیرم …
نمی دونم چرا اصلا از اون نمی ترسیدم … انگار بهم آرامش می داد به جای استرس و این حس عجیبی بود که تا حالا جز وارنا و آرسن نسبت به کسی نداشتم … شاید به خاطر صمیمیتم با آراگل بود که مطمئن بودم نمی ذاره داداشش بلایی سرم بیاره … شایدم واسه تعریفایی بود که ازش کرده بود … در هر صورت کل کلم با اون سر جاش بود … وارنا آرسن رو از اتاق برد بیرون و من تصمیم گرفتم فردا دوباره به دانشگاه برگردم …
– آراگل تو مطمئنی؟
– ای بابا … از دانشگاه تا حالا فقط داری همینو می گی … چند بار بگم آره … یعنی من نمی تونم دوستمو یه بار دعوت کنم خونه مون؟
– آخه … چیزه … داداشت ….
خندید و گفت:
– نترس … دیدی که از دانشگاه رفت … یه تعارفم به ما نزد برسونتمون … رفت گالری … خونه هم نمی یاد تا عصر …
– من ؟ ترس؟ بیخیال بابا …
در خونه شون رو با کلید باز کرد و گفت:
– آره می دونم … جفتتون از هم می ترسین … ولی از بس غدین به روی خودتون نمی یارین …
اینبار منم خنده ام گرفت و دنبالش رفتم تو … امروز توی دانشگاه با دیدن ظاهرم تقریبا همه هنگ کردن …

امروز توی دانشگاه با دیدن ظاهرم تقریبا همه هنگ کردن … حتی آراد هم چند ثانیه خیره خیره نگام کرد … با ترس به جای خالی رامین نگاه کردم … نیومده بود خدا رو شکر … با کتکی که از وارنا خورد حالا حالا ها نباید هم پیداش بشه … یکی از دوستاش به یکی دیگه شون گفت رامین یک ترم مرخصی پزشکی رد کرده … خیالم راحت شد که فعلا شرش کم شده … اگه از دستش شکایت می کردم پدرش رو در می آوردن … فقط به خاطر اینکه وارنا حالشو گرفت بیخیالش شدم … نگار خیلی پیله کرد تا بفهمه چی شده و چه بلایی سرم اومده منم فقط گفتم تصادف کردم … با نداشتن ماشین قضیه توجیح شد و همه باور کردن … بین کلاس ها وقتی آراگل رو دیدم همین رو تحویلش دادم ولی فهمید دروغ می گم … حداقل اون دیگه می دونست ماشین من رو داغون کردن … من تصادف نکردم … ناچارا همه چیز رو براش گفتم … بیچاره آراگل رنگش شده بود مثل گچ چند بار منو بغـ ـل کرد و گفت:
– چرا اینجور می کنی دختر؟ چرا فکر می کنی همه مثل خودت خوبن؟ اگه بلایی سرت آورده بود چی؟
بازم یه دنیا موعظه تحویلم داد و عجیب بود که من موعظه هاشو دوست داشتم … نقل قول از پیامبرشون و اماماشون برام می گفت راجع به حدود رابطه با نامحرم … و من با اشتیاق گوش می کردم … این بحث ها رو دوست داشتم … وقتی کلاسمون تموم شد هم اصرار کرد که برم خونه شون … اول قبول نکردم ولی اینقدر که اصرار کرد ناچار شدم همراهش برم … آراد بی توجه به ما سوار ماشینش شد و رفت و طبق معمول لج منو در آورد … من که عمرا پامو توی ماشینش نمی ذاشتم ولی حداقل یه تعارف که می تونست بکنه … پسره پرو! باید یه حال اساسی ازش می گرفتم کاش موقعیتش تو خونه شون جور بشه … دور تا دور حیاط بزرگشون باغچه بود … باغچه هایی پر از درخت میوه و گل … آدم فکر می کرد پا گذاشته توی بهشت … خونه ما اصلا باغچه نداشت … از حیاط عریض و طویل خونه گذشتیم و از پله های جلوی در رفتیم بالا … یه در شیشه ای بزرگ سرتاسری که پذیرایی خونه شون از اینطرفش کامل مشخص بود … در کشویی رو باز کرد کفشاشو در آورد و به من گفت:
– بفرما تو … خونه خودته … خیلی خوش اومدی …
اصولا توی خونه خودمون با کفش می رفتم تو … ولی وقتی آراگل در آورد یعنی منم باید در بیارم دیگه … کفشامو در آوردم و رفتم تو … ااااا چه دکوراسیون خوشگلی … کف خونه پارکت قهوه ای سوخته بود … مبل ها دو دست سلطنتی با پارچه های آبی و سورمه ای رنگ … فرش ها همه دست باف با گل های ریز آبی …. چند تا تابلو فرش با قابای خوشگل که روش جملات عربی نوشته شده بود … گفتم شاید قرآن باشه … آراگل که نگاه خیره منو دید گفت:
– اونو می بینی؟
و با دست به اولین تابلو اشاره کرد … زمیینه مشکی بود و نوشته هاش با طلاییی براق بافته شده بودن … سرمو تکون دادم و گفتم:
– اوهوم …
– اون وان یکاده … آراد برای روز مادر هدیه داد به مامانم … برای مامان خیلی عزیزه …
– قرآنه؟
– آره … برای چشم زخم موثره …
– چه قشنگ بافته شده …
– خیلی … کار بهترین بافنده های بختیاریه … ابریشم خالص … خدا می دونه آراد چه وسواسی براش به خرج داد …

محو نوشته ها شدم و سعی کردم بخونمش … آراگل بلند بلند خوندش و گفت:
– عربیت خوبه؟
– ای بد نیست …
جلوی تابلوی بعدی که نوشته هاش خیلی ریز بود و اصلا نمی شد بخونمش ایستادم و گفتم:
– این یکی چیه؟
– این زیارت عاشوراست … دعای امام حسین روز عاشورا … صحرای کربلا …
یه لحظه حس کردم بدنم از درون لرزید … خدایا چرا اسم این مرد همیشه مو رو به تن من راست می کرد؟ زمزمه کردم:
– امام حسین رو خوب می شناسم …
– چقدر می شناسی؟
– می دونم که به خاطر اسلام جون خودش و خونواده اش و یارانشو گرفت کف دستش و جنگید …
آراگل چونه اش لرزید و گفت:
– امام حسین یه اسطوره است …
نشستم روی یکی از مبل ها … سعی کردم اون افکار رو از خودم دور کنم … اسم امام حسین بدجور توی ذهنم زنگ می زد و داشت عصبیم می کرد … انگار میخواستم فرار کنم …
پس گفتم:
– آراگل مامانت نیستن؟
– چرا … داره نماز می خونه … می یادش الان ….
– آراگل یه چیزی بگم نه نمی گی؟
– تا چی باشه …
با التماس نگاش کردم و گفتم:
– می شه اتاق داداشتو ببینم؟
– هی هی هی … می خوای شیطونی کنی؟
– جووووون من!
خندید و گفت:
– نشونت می دم ولی جون آراگل دست به چیزی نزنی که بعد بیاد منو بکشه ها …
– باشه قول می دم …
ولی خودم هم چندان مطمئن نبودم … دوتایی رفتیم سمت اتاق آراد … خیلی کنجکاو بودم ببینم اتاقشو … در اتاقو باز کرد و کنار ایستاد …

.. با سر رفتم توی اتاق … آراگل هم دنبالم اومد و با لحنی که توش خنده موج می زد گفت:
– وای که اگه آراد بفهمه اتاقشو به کسی نشون دادم منو می کشه! اونم نه هر کسی! دشمنشو …
دوتایی خندیدم و من محو دید زدن اتاقش شدم … یه تخـ ـت یه نفره چوبی از چوب قهوه ای تیره که تاج بلندی داشت … نمی شد گفت یه نفره است … ولی دو نفره هم نبود … ست اتاقش طوسی و قرمز و مشکی بود … پرده … فرش … رو تخـ ـتی … چیز خاصی نبود … به دیوار بالای تخـ ـتش یه عکس بود … البته پوستر شکل … عکس یه مرد بود … رفتم جلو و گفتم:
– این کیه آراگل؟
آهی کشید و گفت:
– این شمایل مردترین مردیه که دنیا به خودش دید و بعد از اون دیگه نخواهد دید …
– کی؟!!!
– امام علی …
امام علی! امام علی! … آراگل ادامه داد:
– آراد ارادت خاص و عمیقی به امام علی داره … همه اماما رو دوست داره ولی امام علی براش یه چیز دیگه است … دیوونه این پوستره … خدا می دونه وقتی پیداش کرد چقدر بابتش ذوق کرد … اونموقع فقط هجده سالش بود …
فکری شیطانی اومد تو ذهنم … آره همینه! نا خودآگاه دستم رفت بالا … گوشه پوسترو گرفتم تو دستم اگه می کشیدم پاره می شد … و خلاص! راحت می شدم که کارشو تلافی کردم … خواستم بکشم که آراگل مچ دستمو از پشت گرفت … برگشتم و گفتم:
– آراگل … خواهش!
– هی دختر چی می گی؟ این عکس امام ماست … اینجا دیگه اگه کاری بکنی منم ناراحت می شم … این لجبازی نیست …
راست می گفت … من چقدر ابله بودم! تصور کردم کسی شمایل حضرت مریم رو جلوی من پاره کنه … یه لحظه خونم به جوش اومد و گفتم:
– وای ببخشید آراگل … باور کن یاد ماشینم که می افتم خونم به جوش می یاد …
نشست لب تخـ ـت آراد و گفت:
– من مطمئنم ماشینت کار آراد نیست … حتی قسم می خورم لاستیکات هم کار آراد نیست …
– هان؟!!! مگه ممکنه … خودت که دیدی من و آراد گیر دادیم به ماشینای هم …
– تو گیر دادی به ماشین اون … ولی آراد جز قهوه کاری با تو نکرد … من ازش پرسیدم … اگه کاری کرده بود می خندید … اما خیلی جدی گفت کار من نیست … من باور کردم … چون می شناسمش …
– ولی من باور نمی کنم … کار خودشه …
– ا دختر دارم می گم کار اون نیست …
– منم می گم کار خودشه …
من و آراگل داشتیم دعوا می کردیم و اصلا متوجه حضور مامانش داخل اتاق نشدیم … وقتی سلام کرد تازه فهمیدیم:
– سلام عرض شد دخترا …
از جا پریدم … یه خانوم مسن و به قول من نیمه چروکیده … که یه مقنعه سفید سرش بود با یه چادر گلدار سفید … پوستش سفید بود و چشماش سبز سبز … پس بگو چشمای آراد و آراگل به کی رفته … چه چهره مهربونی داره … سریع گفتم:
– سلام … ببخشید من مزاحم شدم …
– سلام به روی ماهت دخترم … این چه حرفیه؟ تو مهمون منی و مهمون هم حبیب خداست … خیلی خوش اومدی …
آراگل قبل از اینکه من بتونم حرفی بزنم گفت:
– قبول باشه مامان …
– قبول حق باشه دخترم … از مهمونت پذیرایی کردی؟!
آراگل زد توی صورتش و گفت:
– وای ببخشید … یادم رفت … آوردمش شمایل امام علی آراد رو نشونش بدم … بیا بریم ویولت … بیا بریم که حسابی آبروم جلوی تو رفت …
اینجوری اومدنمون رو توی اتاق برادرش توجیح کرد … نمی دونم چرا ولی حس کردم مامانش از قدرت زیادی برخورداره و یه جورایی آراگل ازش حساب می بره … همه با هم رفتیم بیرون و آراگل پذیرایی مفصلی از من کرد … نگاهی به ساعتم انداختم و گفتم:
– وای دیر شد … مامی نگرانم می شه … من باید برم …
اینو گفتم و از جا بلند شدم … آراگل هم بلند شد و گفت:
– صبر کن می رسونیمت …
با خنده گفتم:
– با چی؟
– آقا اردشیر اومده که من و مامان رو ببره امازاده صالح … اول تو رو می رسونیم و بعد می ریم …
با تعجب نگاش کردم … آقا اردشیر دیگه کی بود؟ ولی خجالت کشیدم بپرسم …
خودش از نگاهم تعجبم رو خوند و با خنده گفت:
– یکی از کارکنای مسن گالریه … آراد ماشینو می ده بهش که وقتی خودش وقت نداره اون بیاد ما رو هر جا می خوایم ببره و بیاره …
زیر لب گفتم:
– آهان!
آراگل و مامانش حاضر شدن و همراه آقا اردشیر راهی شدیم … منو جلوی در خونه پیاده کردن و من بعد از تشکر فراوون رفتم توی خونه ….
**
داشتم دیوونه می شدم … باید یه جوری تلافی می کردم … یک ماه گذشته بود اما هنوز موقعیت تلافی کار آراد رو پیدا نکرده بودم … تا اینکه مسیح بالاخره برام خواست …
یه روز که داشتم پیاده سر بالایی خیابون رو می رفتم ماشین آراد رو دیدم که در کاپوتش بازه و یه نفر هم تا نصفه توی ماشین فرو رفته

یه روز که داشتم پیاده سر بالایی خیابون رو می رفتم ماشین آراد رو دیدم که در کاپوتش بازه و یه نفر هم تا نصفه توی ماشین فرو رفته … با تعجب نگاه کردم ببینم آراده یا نه … ولی آقا اردشیر بود … بیچاره پیرمرد … نا خوداگاه رفتم طرفش ببینم چی شده … با دیدن من سریع شناختم و سلام کرد … با لبخند گفتم:
– چی شده آقا اردشیر …
– والا نمی دونم خانوم … یهو خاموش شد … منم سر از کارای ماشین در نمی یارم …
– خب زنگ بزنین تعمیرگاه سیار …
– همین کارو باید بکنم … ولی الان فقط نگران لباسای آقام …
رادارام به کار افتاد …
– لباسای آقا؟
– بله خانوم … شب دعوت دارن عروسی … کت شلوارشون رو دادن ببرم خشک شویی … حالا اگه دیر برسونم دستشون خیلی بد می شه …
فکری توی ذهنم جرقه زد … سریع گفتم:
– بدین به من آقا اردشیر … من آژانس می گیرم می برم می دم خشک شویی بعدم تحویل می گیرم می یارم … شما هم برو دنبال کارای ماشین …
با تعجب گفت:
– شما؟
– خب اره … شما که نمی رسی هر دو تا کارو با هم بکنی …
– آخه زحمت می شه …
– نه بابا چه زحمتی … فقط به آقاتون نگو که من لباساشو بردم … یه موقع ناراحت می شه …
– خدا برات خوب بخواد خانوم … چشم … الهی خیر از جوونیت ببینی …
کاور لباسا رو از داخل ماشین در اورد و گذاشت روی دستای من … با تعجب گفتم:
– چند دسته؟
– سه دسته خانوم …
– می خواد هر سه دست رو بپوشه؟
– نه آقا عادت دارن برای هر مهمونی چند دست لباس تست می کنن و بعد آخر سر یکیشو انتخاب می کنن …
با سرخوشی گفتم:
– آهان از اون لحاظ … باشه من اینارو می برم … تا یکی دو ساعت دیگه می یارم …
– باشه خانوم … پس زحمتش با شما …
سریع خداحافظی کردم و دویدم سمت خونه … خدا روشکر آقا اردشیر حواسش به من نبود … توی خونه هم مامی نبود … پاپا هم نبود پس هیچ مشکلی نبود … چه کت شلوارهایی داشت بی شرف! همه مارک … هاکوپیان … ماکسیم … گراد … ماشالله برای خودش برند زده … حیف که اینا افتادن دست من … قیچی رو برداشتم و لباسا رو تیکه تیکه کردم بدون اینکه ذره ای دلم بسوزه … عجیب لذت می بردم از این کارم … لباسا رو کامل قیچی کردم بعد هم با خیال راحت روزنامه پیچ کردم و زنگ زدم به پیک … آقا آراد بشین ببین قراره برات چی بفرستم … فقط بیچاره آقا اردشیر … کاش واسه اون دردسر نشه … باید به آراگل بگم هوای اون بنده خدا رو داشته باشه … پیک که اومد یه کارت برداشتم و پشتش نوشتم برگ سبزی از ویولت آوانسیان برای جناب آقای آراد خان … گذاشتم لای روزنامه ها و همه رو دادم به پیک … وقتی لباسا رو برد تازه انگار استرس گرفتم … همیشه همینطور بود اول گند می زدم بعدش تازه می فهمیدم چی کار کردم! نیم ساعت نگذشته بودم که گوشیم زنگ زد … آراگل بود … بشکنی زدم و گفتم:
– عملیات انجام شد …
گوشی رو جواب دادم:
– جاااااااانم؟
– ویولت … ویولت … ویولت …
با خنده گفتم:
– جون دلم …
– دختر من به تو چی بگم؟!!!!
– چرا حرص می خوری آراگل …
– ویولت آراد داره سکته می کنه …
– وا برای یه دست کت شلوار ناقابل؟ بهش نمی یاد خسیس باشه …
– آخه الان وقت داره بره کت شلوار بخره؟ امشب شب عروسی یکی از همکاراشه … با این کار تو حالا چه جوری بره؟
– یعنی همین سه دست کت شلوار رو داشت؟
– بله …
– ای وای! حالا چی شد تا فهمید؟
– جا دشمنت خالی از عربده ای که کشید پنجره های خونه لرزید … من می ترسم بیاد به بابات بگه …
ولو شدم سر جام …
– یعنی ممکنه؟
– بعیدم نیست … خیلی خیلی عصبیش کردی … اینقدر داد کشید که من و مامان ترسیدیم حنجره اش پاره بشه بعدم ول کرد رفت از خونه بیرون …
– آراگل گیر به اون اقا اردشیر بنده خدا نده …
– نه خدا رو شکر آراد خیلی به احترام به بزرگتر مقیده وگرنه الان اخراجش می کرد ….
– اوه … ممنونم خدایا … اگه اینکارو می کرد من عذاب وجدان می گرفتم …
– الان نداری؟
– نه …
غش غش خندیدم … از خنده های بی غل وغش من خنده اش گرفت و گفت:
– امیدوارم از کاراتون یه روز پشیمون نشین … فکر کنم دیگه وقتشه داداشمو زن بدم … وگرنه از دست تو همه موهاش می ریزه …
خندیدم و گفتم:
– حتما این کارو بکن …
یه کم دیگه با هم حرف زدیم و قطع کردم … حالا خیالم راحت تر بود … بالاخره تلافی کرده بودم …
از فردای اون روز مدام منتظر بودم که یه جوری کار منو تلافی کنه به خصوص با اون کارتی که داده بودم دیگه گور خودمو کنده بودم … اما هر چی منتظر شدم خبری نشد … شاید دیگه پشیمون شده بود …

شاید دیگه پشیمون شده بود … با آراگل و نگار داشتیم توی بوفه بستنی میوه ای می خوریم که یهو آراگل گفت:
– داریم برای آراد می ریم خواستگاری …
با چشمای گرد شده نگاش کردم و گفتم:
– راست می گی؟!
– اوهوم …
نگار با ناراحتی گفت:
– ای بابا زنش بدین که دیگه سر به سر ویولت نمی ذاره ما سرمون گرم بشه …
با غیض نگاش کردم و گفتم:
– اااا بچه پرو!!! چه قشنگم می گه طرف اونه ها …
خندید و گفت:
– چشاتو اونجوری نکن بستنی ها رو می ریزم تو چشاتا …
خواستم جوابشو بدم که آراگل گفت:
– ای بابا … حالا ما یه چیزی گفتیما… بذارین کامل بگم دیگه …
– هان آره راستی … کی هست دختره؟ فامیله؟ کیو می خواین بدبخت کنین …
خندید و گفت:
– نخیرم! چه پرو! هر کی زن داداش من بشه خیلی هم خوشبخته …
– اگه خودت بگی …
– نه به خاطر آراد … فقط چون زن داداش من شده و همچین خواهر شوهری نصیبش شده …
– عقققق! آراگل …
نگار قاشق بستنیشو پرت کرد طرفش و گفت:
– از خود راضی … حالا فک بجنبون ببینم کیو بستین به ریش داداشت …
– هم کلاسیتونو … سارا ….
بستنی پرید به گلوم و به سرفه افتادم … آراگل سریع پرید سمت من و شروع کرد به مشت کوبیدن توی کمـ ـرم … دستمو آوردم بالا یعنی خوبم … صاف نشستم روی صندلی و با جزوه ام که روی میز بود مشغول باد زدن خودم شدم … نگار با حرص گفت:
– حالا چرا نگار؟
– اون دفعه که با مامان رفتیم خونه شون واسه مولودی مامان خیلی ازش خوشش اومد … خداییش هم خیلی دختر خانوم و با کمالاتیه … کلی هم هنرمنده … تموم رومیزی هاشون کار خودش بود … هم من و هم مامان خیلی خوشمون اومد … با آراد حرف زدیم اونم قبول کرد …
نمی دونم چرا ته دلم یه جوری شد … انگار دوست داشتم بازم به بازیم با آراد ادامه بدم … نمی خواستم همبازیم رو از دست بدم … حداقل به این زودی ها نه … همه هیجان زندگی من آراد بود … پس بگو چرا یادش رفته بود تلافی کنه! سرش گرم بود … با غیض گفتم:
– از همون روز که اومد خودشو مثل چسبونک چـ ـسبوند به تو فهمیدم یه کاسه ای زیر نیم کاسه اش هست … وگرنه هم کلاسیاش مائیم نه تو …
نگار هم ادامه داد:
– همینو بگو! عجب زمونه ای شده ها! گشته گشته خواهر پسرو پیدا کرده شروع کرده به دلبری … بدت نیاد آراگلا ولی بدم می یاد از این دخترا ….
آراگل با یکی از اون لبخند های مخصوص خودش وقتی می خواست موعظه کنه گفت:
– بچه ها! غیبت؟
نگار که کلا تو چیز پرت کردن تبحر داشت اینبار خودکارشو پرت کرد سمت آراگل و گفت:
– ول کن خدا وکیلی … دروغ می گم مگه؟
– نه خوب شاید حق با شما باشه … منم اول همینطور فکر می کردم به خصوص با خوش خدمتی های بیش از اندازه سارا … اما وقتی از نزدیک با خونواده اش هم آشنا شدم دیدم از همه لحاظ به هم می خوریم … هم مذهبی … هم سطح خونواده ها … هم عقاید … کلا همه چی جور بود خودش هم که ماشالله هم خوشگل و هم خانوم! آراد دیگه چی می خواد؟ دلش هم بخواد …
نگار شونه بالا انداخت و گفت:
– علف باید به دهن بزی شیرین بیاد ….
آراگل هم سری تکون داد و گفت:
– ولی حالا اینا هیچی … چیزی که مهمه اینه که آراد مشکوک می زنه …
کنجکاو نگاش کردم … بحث برام جالب شد … با خنده گفت:
– آراد اصولا همیشه از زیر بار خواستگاری اومدن در می رفت یا اینکه به سختی قبول می کرد و بعد از اینکه می یومد یه عیبی می ذاشت روی دختر مردم و کلک کار رو می کند … ولی اینبار …
سریع گفتم:
– ولی اینبار چی؟
– اینبار … تا بهش گفتیم کیس مورد نظر کیه خیلی هم خوشحال شد و قبول کرد …
نگار چشماشو گرد کرد و گفت:
– نگوووو! داداشت اصلا به سارا نگاه هم نمی کنه … من دیدم !
– خب داداشم حیا داره …
تو دلم گفتم:
– آره … هیشکی هم نه و آراد!
ولی به جاش به زبونم اومد:
– راستی آراد عروسی رو چی کار کرد …
آراگل که انگار تازه یادش افتاده بود چپ چپ نگام کرد و گفت:
– هیچی! مجبور شد بره یه دست کت شلوار بخره … بعدم دیر رسید به عروسی … ولی دیگه حرفی نزد … بمیرم براش از بس آقاست!
– آآآآررررره …. خیلی!!!! واسه همین ماشین منو داغون کرد دیگه …
قضیه رامین و ماشین رو برای نگار تعریف کرده بودم … چون از روی رفتارای دوستای رامین که مدام سر کلاس یه جور خاصی به من نگاه می کردن و راجع به کتک خوردن رامین حرف می زدن شک کرده بود … منم گفتم بهش که یه وقت فکر ناجور نکنه … آراگل گفت:
– بابا به خدا دارم می گم کار اون نبوده … حتی اون روز که بدون ماشین اومدی … یادته که … صورتت زخمی بود … بعدش رفتیم خونه ما …
– خب؟
– شبش که اومد خونه منو کشید توی اتاقش گفت :

به این پست امتیاز دهید.
Likes3Dislikes1
41 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : ۰ - در انتظار بررسی : 0
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.