اس ام اس عاشقانه جدید

اس ام اس هاي عاشقانه,اس ام اس جديد - صفحه 10 از 63 - اس ام اس عاشقانه,اس ام اس زيبا

کانال تلگرام ما ما را از طریق کانال دنبال کنید.
جنس دلتان از چیست ؟ که اصلا تنگ نمی شود …
یکشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۶


 

رمان همسر اتفاقی،رمان دنباله دار،رمان عاشقانه ،دانلود رمان دنباله دار،دانلود رمان ،کتاب داستان،داستان شب،رمانهای زیبا،رمان همسر اتفاقی،قسمت ششم رمان ،

رمان همسر اتفاقی،رمان دنباله دار،رمان عاشقانه ،دانلود رمان دنباله دار،دانلود رمان ،کتاب داستان،داستان شب،رمانهای زیبا،

شهروز هم با من سلام علیک کرد و حضورم تو این خانواده رو خوش امد گفت.
تازه همگی نشسته بودیم که دوباره زنگ خونه به صدا در اومد.
چند دقیقه بعد یه پسر تنها وارد شد و اول با آقا مجید و پویان رو بـ ـوسی کرد.
تو یه نگاه کوتاه سعی کردم انالیزش کنم.
تقریبا هم قد پیمان. لاغر تر از اون.
چشماش رنگی بود ولی از اون درست متوجه نشدم چه دنگی.
اما چیزی که خیلی تو چشماش تابلو بود برق چشماش بود.
برقی که حتی از دورم می تونستم ببینمشون!!
لباساش به گرونی لباسای پیمان نبود ولی شیک بود.
حدس زدم باید احسان باشه. پیمان اومد جلو گفت:
نسیم خانم فکر می کنی این آقا پسر خوش تیپ و خوش هیکل کیه؟

Likes2Dislikes0
134 views مشاهده


گاه آدم دلش میخواهد روی صفحه مجازی اش بنویسد:
” لعنتی ترین…!
دلتنگم… آنقدر که بلند ترین فریادها هم نمی تواند ذره ای از این حناق کم کند ”
بنویسد و خلاص…
آنقدر که حتی فکرش را نکند اینهمه ماه صبوری کردنش باد هوا میشود،
که کسی آن دور ها هواااا برش میدارد…
بعد جسورتر شود بنویسد:
” دیشب دلم خواست به شماره ات پیغام بدهم
اما همان یک آن دیدم لابه لای تمام شماره ها نبود ترین شماره ای…
بعد بغضم را جوری قورت دادم که خدا هیچ نشنود که بتوانم همان لحظه شکرگذارش باشم
برای آن روزگاری که دلشکسته شماره ات را پاک کردم،
وگرنه حالا برنده دلتنگِ این صبوریِ اجباری من نمیشدم ”
آدم است دیگر… گاه دلش جز آنکه بگوید دلتنگم با هیچ حرف دیگری آرام نمیشود…
حتی اگر بداند کسی هست که هرگز این نوشته ها را نمیخواند…
بعد قبل از خط آخر
اسم خودش را هم بنویسد برای آن یک درصد احتمالِ خواندن آن یک نفرِ خاص
و خط آخر را هم پی نوشت کند ” مخاطب خاص ندارد ”
و یک آهِ راحت بکشد

 

اس ام اس,عشق,اس ام اس عاشقانه,اس ام اس احساسی,اس ام اس رمانتیک,اس ام اس دلشکسته,اس ام اس غمگین,اس ام اس زیبا,اس ام اس جدید,اس ام اس پیامک,روز عشق

Likes3Dislikes0
22 views مشاهده


رمان همسر اتفاقی،رمان عاشقانه،رمان زیبا،رمان ترسناک،رمان جدایی،رمان احساسی،رمان غم انگیز،رمان های مشهور،رمان انقلابی،رمان حادثه،دانلود رمان جدید،رمان جالب

رمان همسر اتفاقی قسمت پنجم :

نرگس خانم- عوض گفتن این حرفا بیا برو لباس بپوش این لیستی که نوشتم رو بخر بیار
پیمان دستشو گذاشت روی سینش و خم شد :
به روی چشم… اوامر شما مو به مو اجرا خواهد شد بانوی من.
نرگس خانم- نسیم می خوای تو هم باهاش بری یه دور بزنی شاید یه چیزی ببینی که برات آشنا باشه؟!
– خب بدم نمیاد ولی… مزاحمشون نباشم!
پیمان- نه بابا این حرفا چیه! تازه می تونید تو خرید به من کمک کنید . . .

Likes4Dislikes0
182 views مشاهده


رمان همسر اتفاقی،رمان عاشقانه،رمان زیبا،رمان ترسناک،رمان جدایی،رمان احساسی،رمان غم انگیز،رمان های مشهور،رمان انقلابی،رمان حادثه،دانلود رمان جدید،رمان پر طرف

نرگس خانم- خب دیگه برین بزارین نسیم یکم استراحت کنه از بعد از ظهر تا حالا یه سره بیداره… الان دیگه شامش رو میارن… منم پیش می مونم.
مهرتاش- نه مادر جون شما برین من به مامان اینا زنگ زدم گفتم چه اتفاقی افتاده ، من می مونم.
نرگس خانم- آخه تو امروز سر کار بودی خسته ای.
مهرتاش- نه نگران نباشین مهم اینه که فردا تعطیلم می تونم استراحت کنم . . .

Likes3Dislikes0
106 views مشاهده


رمان جدید،رمان عاشقانه،رمان زیبا،رمان ترسناک،رمان جدایی،رمان احساسی،رمان غم انگیز،رمان های مشهور،رمان انقلابی،رمان حادثه،دانلود رمان جدید،رمان پر طرفدار،طنز

نرگس خانم چپ چپ نگاش کرد: منو باش گفتم می خواد بهم چی بگه… دو دقیقه آروم بگیر بزار سوپ این دختر رو بدم… دیر که اوردیم لااقل از دهن نیافته.
در همین لحظه موبایل پیمان زنگ خورد . موبایلش رو از تو جیبش در اورد و گفت:
پیمان- باباس می رم بیرون ببینم چی کار داره…
پیمان که از اتاق بیرون رفت. نرگس خانم گفت:
– خیلی شلوغ می کنه ولی بچۀ خوبیه… من و باباش ازش راضی هستیم… البته از زیر کار در میره. باباش بعد ازاین که پدرش فوت کرد با برادرش کارخونۀ پدریش رو می چرخوند.
همین طور که به من سوپ می داد حرف هم می زد که یک دفعه گفت . . .

Likes5Dislikes2
381 views مشاهده


 

چقدر فکر می‌کنی به اینکه چه کرده‌ای؟
تا کجای هفت آسمان هر شب سفر می کنی و چند بار برای معراج، از بید مجنون حیاط خانه مادربزرگ بالا رفته‌ای و چند بار خدا را در نقاشی‌های دوران کودکیت کشیده‌ای؟

چند بار بی آن که بدانی اسکناس آبی، دو هزار تومانی است و اسکناس قرمز دویست تومانی، فقط به خاطر اینکه قرمز را بیشتر دوست داشتی، پولت را با پیرمرد مستمند دندان گرد، عوض کرده‌ای؟

چند بار سلام داده‌ای خلق خدا را، بی آن که آشنایی با آن‌ها داشته باشی؟

چند بار نیایش کرده‌ای در پارک کنار کاج‌ها و چمن‌ها؟

ما پر از قید و بندیم…

آنقدر در بند واژه ها اسیریم که یک “تو هیچی نمی شوی” به برنده یا بازنده در زندگی، تبدیل‌مان می کند.

واژه ایزد ، یزدان و پروردگار برایمان یعنی نیاز و تمنای رفع و رجوع یک دردسر!!!

وابستگی‌ها یقه مان را گرفته و امان‌مان را بریده است…

از ماست که بر ماست…

راز و نیاز با خدا ، اسیر قید و بند بودن،مناجات الهی، نیاز و تمنا،مناجات در طبیعت، وابستگی های دنیایی،رهایی از قید و بند دنیا،واژه ی ایزد،واژه ی یزدان، مناجات با پروردگار

Likes2Dislikes0
2 views مشاهده


 

 

پیرمردی نارنجی پوش در حالی که کودک را در آغوش داشت با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت:خواهش می کنم به داد این بچه برسید.

بچه ماشین بهش زد و فرار کرد. بلافاصله پرستار گفت: این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید.

پیرمرد: اما من پولی ندارم. پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم. خواهش می کنم عملش کنید من هرجور شده پول رو تا شب براتون میارم.

پس پرستار گفت با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید.

پیش دکتر رفت اما دکتر بدون اینکه به کودک نگاهی بیندازد گفت: این قانون بیمارستانه. باید پول قبل از عمل پرداخت بشه.

صبح روز بعد… همان دکتر سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود و به دیروزش می اندیشید.

عکس حسرت،عکس افسوس،اشتباه پزشکی،مرگ دختر خردسال،تصادف دختر خردسال،غرور پزشکی،هزینه ی عمل جراحی،

Likes3Dislikes0
3 views مشاهده


رمان همسر اتفاقی،رمان دنباله دار،رمان عاشقانه ،دانلود رمان دنباله دار،دانلود رمان ،کتاب داستان،داستان شب،رمانهای زیبا،

تو همین لحظه در اتاق به صدا در اومد و یه زن و یه پسر وارد اتاق شدن و با پویان سلام علیک کردن و بعد هم اون خانمی که سنش بیشتر بود رو کرد به من و در حالی که به صورت و پشت دست خودش ضربه می زد گفت:
– الهی بمیرم ببین دختر بیچاره رو به چه روزی انداختی؟!
” خانم عزیز که نمی دونم کی هستی شما چه بمیری چه نمیری این بلا سر من اومده!
پویان- ایشون مادر من هستن…
اون یکی پسر که قیافش شبیه پویان بود گفت:
– بله درسته ایشون نرگس جون هستن یعنی مامان من و پویان و من هم پیمان هستم برادر این قاتل جانی.
” از رفتار اون پسر جا خورده بودم… اخه کی به برادر خودش می گه قاتل جانی؟ (ادامه ی مطلب)

Likes3Dislikes1
888 views مشاهده


پرنده‌ها دیرشان نمی‌شود.
هیچ سگی ساعتش را نگاه نمی‌کند.
گوزن‌ها دلواپس فراموش کردن تولدها نیستند.
فقط انسان زمان را اندازه می‌گیرد.
فقط انسان ساعت را اعلام می‌کند.
و به همین دلیل فقط انسان از ترسی فلج‌کننده رنج می‌برد که هیچ موجود دیگری تحمل نمی‌کند؛ ترس تمام شدن وقت…

✍️میچ آلبوم
📚ارباب زمان

گذر زمان، دیر شدن، ساعت،ترس از دیر شدن،از مان عقب ماندن، توقف زمان ،اعلام ساعت،میچ آلبوم،کتاب ارباب زمان،نوشته های میچ آلبوم،عکس ساعت

Likes1Dislikes0
0 views مشاهده


آدم ها نیـاز دارند
لااقل به یک نفر
یک نفر که همه جوره بلدشان باشد،
کسی که اگر در مسیرِ دشوارِ زندگی خسته شدی
صندلیت باشد!
کسی که تمام عیار هوایت را داشته باشد
و با هربار دیدنش دلت پر از زندگی شود؛
که مثلِ نورِ خورشید
به زندگی تاریک و پر از خستگیت بتابد
آدم ها نیاز دارند
به فردی که مثالِ کوهی استوار باشد
که با خیالِ راحت به او تکیه کنند
و بابتِ حضورِ او،
فردایشان را دوست داشته باشند..آدم ها به تکیــه کــردن نیـــاز دارند
اگـــر تکیه گاهشان نمی‌شوید
لطفــی کنید و در زندگیشان نقش پرتگاه را هم بازی نکنید!

تکیه گاه کسی بودن،تکیه کردن ،تکیه کردن به دیگران،تکیه گاه زندگی بودن،تکیه دادن به عصا،تکیه کردن به همسر در زندگی،دلخوشی به زندگی،هوای کسی را داشتن

Likes1Dislikes0
11 views مشاهده