اس ام اس عاشقانه جدید

اس ام اس هاي عاشقانه,اس ام اس جديد - صفحه 5 از 63 - اس ام اس عاشقانه,اس ام اس زيبا

کانال تلگرام ما ما را از طریق کانال دنبال کنید.
جنس دلتان از چیست ؟ که اصلا تنگ نمی شود …
یکشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۶


وقتى جوان بودم، قایق سوارى را خیلى دوست داشتم.
یک قایق کوچک هم داشتم که با آن در دریاچه قایق‌سوارى مى‌کردم
و ساعت‌هاى زیادى را آنجا به تنهایى مى‌گذراندم.

در یک شب زیبا و آرام، بدون آنکه به چیز خاصى فکر کنم، درون قایق نشستم و چشم‌هایم را بستم.
در همین زمان، قایق دیگرى به قایق من برخورد کرد.
عصبانى شدم و خواستم با شخصى که با کوبیدن به قایقم، آرامش مرا به هم زده بود دعوا کنم؛
ولى دیدم قایق خالى است! کسى در آن قایق نبود که با او دعوا کنم و عصبانیتم را به او نشان دهم.
حالا چطور مى‌توانستم خشم خود را تخلیه کنم؟ هیچ کارى نمى‌شد کرد!
دوباره نشستم و چشم‌هایم را بستم. در سکوت شب کمى فکر کردم. قایق خالى براى من درسى شد…
از آن موقع اگر کسى باعث عصبانیت من شود، پیش خود مى‌گویم: «این قایق هم خالى است!»

📚 زندگی کن
✍️امیر رضا آرمیون

قایق سواری، تلنگر زیبا،عصبانیت،عصبانی شدن،داستان کوتاه،داستان عبرت اموز، آرامش، دریا و ساحل،آرامش دریا، زندگی رویایی،قایق خالی،پشت دریا شهریست،شعر سهراب سپهری،شعر پشت دریا شهریست،تخلیه ی خود،تخلیه ی روانی،داستان قایق خالی،خشم و هیاهو،کنترل خشم،سکوت شب،دعوا و عصبانیت،روانشناسی انسان،روانشناسی خشم ،

قایق سواری، تلنگر زیبا،عصبانیت،عصبانی شدن،داستان کوتاه،داستان عبرت اموز، آرامش، دریا و ساحل،آرامش دریا، زندگی رویایی،قایق خالی،پشت دریا شهریست،شعر سهراب سپهری،شعر پشت دریا شهریست،تخلیه ی خود،تخلیه ی روانی،داستان قایق خالی،خشم و هیاهو،کنترل خشم،سکوت شب،دعوا و عصبانیت،روانشناسی انسان،روانشناسی خشم ،

 

Likes2Dislikes0
15 views مشاهده


رمان دنباله دار،رمان عاشقانه،رمان داماد موقت،رمان زیبای ایرانی،رمان جدید،دانلود رمان ،رمانهای زیبا،رمان ازدواج،رمان جوانان،رمان ایرانی جدید،

رمان دنباله دار،رمان عاشقانه،رمان داماد موقت،رمان زیبای ایرانی،رمان جدید،دانلود رمان ،رمانهای زیبا،رمان ازدواج،رمان جوانان،رمان ایرانی جدید،

_خب خانوم محبی شما قراره اینجا مشغول به کار بشید به عنوان کارمند این بخش
دهنم باز موند یعنی بابا منو کارمند جزء کرده بود؟ اومدم یه حرفی بزنم که رحیمی با اجازه گفتو رفت …. یه نگاه به اتاق انداختم .. یه اتاق تقریبا خوب حدود کمتر از ۲۰ متر با دوتا میز ، اینجور که فهمیده بودم خیلی برا زیباسازی شرکت خرج شده بود …
(ادامه ی مطلب)

Likes1Dislikes0
124 views مشاهده


رمان دنباله دار،رمان عاشقانه،رمان داماد موقت،رمان زیبای ایرانی،رمان جدید،دانلود رمان ،رمانهای زیبا،رمان ازدواج،رمان جوانان،رمان ایرانی جدید،

رمان دنباله دار،رمان عاشقانه،رمان داماد موقت،رمان زیبای ایرانی،رمان جدید،دانلود رمان ،رمانهای زیبا،رمان ازدواج،رمان جوانان،رمان ایرانی جدید،

امیر علی رو فرستادم تو خونشون و خودم رفتم سمت یه مرکز خرید که ۱۰ مین با خونه امیر علی فاصله داشت ، هر چیزی که به فکرم رسیدو خریدم ، از گوشت و برنج تا خورده ریز ……صندوق پر شده بود و بقیه رو گذاشتم رو صندلی های پشت
۳۰ مین بعد تو خونه امیر علی بودم و داشتم چیزایی که خریدم و می ذاشتم تو اشپزخونه ….خونه خیلی دربو داغون بود …کارم که تموم شد سریع رفتم سمت در حیاطو از امیر خداحافظی کردم گفتم که بازم بهش سر می زنم … مامانش هنوز هم نیومده بود ……
امروز چهارشنبست ساعت ۱۱ صبحه و ما تو شرکت امین جمع شدیم تا یه تصمیم مثلا کارشناسانه بگیریم .تو دفتر دور یه میز نشستیم و هر کدوم تو فکر …. امین یه زونکن دستش بود و بدون برگه زدن زل زده بود به صفحه بازش …امینه هم پاهاشو رو هم انداخته بود و با انگشت سبابش رو پاش طرح های ذهنی میکشید اما معلوم بود که اون هم تو فکره …. شهرام هم سمت میز خم شده بود با یه دستش رو میز ضرب گرفته بود و با دست دیگش لیوان چایی رو تکون می داد اما نگاش به سطح میز بود …. من هم که تو سکوت به اون سه تا نگاه میکردم …شهرام همچنان مشغول بود که ناگهان صدای ضربش بلند شد
همه با هم شاکی بهش نگاه کردیم
(ادامه ی مطلب)

Likes2Dislikes0
25 views مشاهده


رمان دنباله دار،رمان عاشقانه،رمان داماد موقت،رمان زیبای ایرانی،رمان جدید،دانلود رمان ،رمانهای زیبا،رمان ازدواج،رمان جوانان،رمان ایرانی جدید،

رمان دنباله دار،رمان عاشقانه،رمان داماد موقت،رمان زیبای ایرانی،رمان جدید،دانلود رمان ،رمانهای زیبا،رمان ازدواج،رمان جوانان،رمان ایرانی

که من به دنیا اومدم .. مامانم برا همین هر سال ۵ تا دیگ اش میپزه به نیت پنج تن ، یه دیگو میده شیر خوارگاه ، یه دیگ بیمارستان ، یه دیگ خانه سالمندان ، یه دیگ هم میره محله های پایین شهر دیگ اخر هم که می مونه خونه برا فامیل و اشنا ، البته این قضیه رو هم به کسی نگفت چون خجالت میکشید مامان بزرگ اینا خبردار بشن که برا بچه دار شدن نذر کرده … خودتون که رفتار مامان بزرگو یادتونه ادمی بود که هیچ وقت عیب کسی رو به روش نمی اورد ، خدا بیامرزش این اخلاقش هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه
اونام یه خدابیامرز فرستادن
…….
(ادامه ی مطلب)

Likes2Dislikes0
60 views مشاهده


رمان دنباله دار،رمان عاشقانه،رمان داماد موقت،رمان زیبای ایرانی،رمان جدید،دانلود رمان ،رمانهای زیبا،رمان ازدواج،رمان جوانان،رمان ایرانی جدید،

رمان دنباله دار،رمان عاشقانه،رمان داماد موقت،رمان زیبای ایرانی،رمان جدید،دانلود رمان ،رمانهای زیبا،رمان ازدواج،رمان جوانان،رمان ایرانی جدید،

بلند شد اومد سمتم و محکم بغـ ـلم کرد و دوباره محکم زد پشتم و با خنده برگشت سرجاش
از درد چشمامو جمع کرده بودم رومو به بابا کردم
_بابا من چند سال استه رفتم و استه اومدم که گربه شاخم نزنه حالا مامان زد نابودم کرد
مامان و بابا خندیدن
_من که این عادت و از سرت بر می دارم مامان که هی تلک و تلک نزنی پشتم ، شاید خدایی نکرده لکنت بگیرم
مامان با خنده گفت
مامان _اون برا بچگیه نگران نباش به لکنت نمی افتی
منم لبخند زدم ، خب این هم از سوغاتیا حالا بریم سر بحث مهم خودمون
(ادامه ی مطلب)

Likes2Dislikes0
16 views مشاهده


 

رمان دنباله دار،رمان عاشقانه،رمان داماد موقت،رمان زیبای ایرانی،رمان جدید،دانلود رمان ،رمانهای زیبا،رمان ازدواج،رمان جوانان،رمان ایرانی جدید،

رمان دنباله دار،رمان عاشقانه،رمان داماد موقت،رمان زیبای ایرانی،رمان جدید،دانلود رمان ،رمانهای زیبا،رمان ازدواج،رمان جوانان،رمان ایرانی جدید،

پوریا _خیلی مسخره ای امین
راشو گرفت رفت یه سمت دیگه
امینه _ این چرا مثل دختر بچه ها قهر کرد رفت
_جون امینه منو به خنده ننداز …خودمو کشتم که اینقدر خانوم باشم ..
نیم ساعت بعد بابا ، امینو و شهرامو صدا کردن برن پیششون. اونام با کله رفتن …
(ادامه ی مطلب)

Likes3Dislikes0
33 views مشاهده


رمان دنباله دار،رمان عاشقانه،رمان داماد موقت،رمان زیبای ایرانی،رمان جدید،دانلود رمان ،رمانهای زیبا،رمان ازدواج،رمان جوانان،رمان ایرانی جدید،

رمان دنباله دار،رمان عاشقانه،رمان داماد موقت،رمان زیبای ایرانی،رمان جدید،دانلود رمان ،رمانهای زیبا،رمان ازدواج،رمان جوانان،رمان ایرانی جدید،

اوممممممم. خب……… به دلایل مختلف ( یه لبخند دندون نما زد )
_ یه دلیلشو به میشه بگین؟
سرشو چرخوند سمت در ورود
_ یه دلیل اینکه ….( بعد دستاشو تو هوا تکون داد و سریع به من گفت )بچه ها اومدن …بریم پیششون
بی خیال قضیه شدم
(ادامه ی مطلب)

Likes2Dislikes0
36 views مشاهده


رمان دنباله دار،رمان عاشقانه،رمان داماد موقت،رمان زیبای ایرانی،رمان جدید،دانلود رمان ،رمانهای زیبا،رمان ازدواج،رمان جوانان،رمان ایرانی جدید،

رمان دنباله دار،رمان عاشقانه،رمان داماد موقت،رمان زیبای ایرانی،رمان جدید،دانلود رمان ،رمانهای زیبا،رمان ازدواج،رمان جوانان،رمان ایرانی جدید،

من _ پس خودمو کامل برا شما معرف می کنم ، راحیل محبی هستم ، ۲۴ سالمه ، کارشناس بیمه هستم البته اینم بگم که به زور خانواده وارد این رشته شدم چون کلا علاقه ای به ادامه تحصیل نداشتم برا همین پدرم منو فرستاد اتریش برای ادامه تحصیل که منم به محض گرفتن لیسانس برگشتم ایران ، اگه به پوششم دقت کنید می بینید که از خانواده مذهبی هستم برای همین شما هم باید کاملا مذهبی باشید … دیگه چی بگم؟
(ادامه ی مطلب)

Likes3Dislikes0
283 views مشاهده


رمان دنباله دار،رمان عاشقانه،رمان داماد موقت،رمان زیبای ایرانی،رمان جدید،دانلود رمان ،رمانهای زیبا،رمان ازدواج،رمان جوانان،رمان ایرانی جدید،

رمان دنباله دار،رمان عاشقانه،رمان داماد موقت،رمان زیبای ایرانی،رمان جدید،دانلود رمان ،رمانهای زیبا،رمان ازدواج،رمان جوانان،رمان ایرانی جدید،

به یک مرد مجرد در محدوده سنی ۲۷ تا ۳۲ سال با مدرک فوق لیسانس و بالاتر در رشته های مدیریت و تمامی شاخه های فنی و مهندسی برای استخدام در کارخانه … با حقوق و مزایای عالی هر چه سریعتر نیازمندیم لطفا برای دریافت اطلاعات بیشتر با شماره تلفن های… تماس حاصل فرمائید با تشکر
_ وای امینه اگه بابا بفهمه من می دونم و شما دوتا
امینه _ راحیل خودتو کنار نکش همفکری هر سه ماست.(ادامه ی مطلب)

Likes3Dislikes0
12 views مشاهده


رمان همسر اتفاقی،رمان دنباله دار،رمان عاشقانه ،دانلود رمان دنباله دار،دانلود رمان ،کتاب داستان،داستان شب،رمانهای زیبا،رمان همسر اتفاقی،قسمت سی و نهم

رمان همسر اتفاقی،رمان دنباله دار،رمان عاشقانه ،دانلود رمان دنباله دار،دانلود رمان ،کتاب داستان،داستان شب،رمانهای زیبا،

روهام و مریم هم علاقشون رو نسبت به هم آشکار کردن و مریم رو برای روهام خواستگاری کردیم ولی از اونجایی که اونا خیلی عجله نداشتن زمان عروسیشون رو برای سال دیگه تعین کردن..
البته مریم هنوز درسش رو تموم نکرده بود و اصرار داشت قبل از ازدواح درسش رو تموم کنه برای همین عروسیشون رو عقب انداختن…
ولی کاراشون فرقی هم با ازدواج نداشت.. یا مریم این جا بود یا روهام می رفت خونۀ اونا.
در هر دو صورت هم با هم تو یه اتاق می خوابیدن.
نیما هم سه ماه بعد از ازدواج من و پیمان با دختری به نام ترگل اشنا شد.
خیلی دختر خوب و ماهی بود. درست مثل خود نیما مهربون و دوست داشتنی بود. هنوز هم خواستگاری نرفته بود.

(ادامه ی مطلب)

Likes8Dislikes5
107 views مشاهده