اس ام اس عاشقانه جدید

اس ام اس هاي عاشقانه,اس ام اس جديد - صفحه 8 از 63 - اس ام اس عاشقانه,اس ام اس زيبا

کانال تلگرام ما ما را از طریق کانال دنبال کنید.
جنس دلتان از چیست ؟ که اصلا تنگ نمی شود …
یکشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۶


 

رمان همسر اتفاقی،رمان دنباله دار،رمان عاشقانه ،دانلود رمان دنباله دار،دانلود رمان ،کتاب داستان،داستان شب،رمانهای زیبا،رمان همسر اتفاقی،قسمت بیست و دوم  رمان ،

رمان همسر اتفاقی،رمان دنباله دار،رمان عاشقانه ،دانلود رمان دنباله دار،دانلود رمان ،کتاب داستان،داستان شب،رمانهای زیبا،

پیمان- مامانم و بابام رو چی کار کنم؟ اگه مخالفت کنن چی؟
اونا خیلی بهم اصرار کردن که مهرنوش به دردم نمی خوره ولی من به حرفشون گوش نکردم…
– تو که از صبح نبودی ببینی چقدر مهرنوش با مامان نرگس گفت و خندید…
اخلاق بابا رو هم که سر سفره دیدی… پیمان جان اونا این مهرنوش رو می پسندن!
نیم نگاهی بهم انداخت و لبخند کمـ ـرنگی زد:
امشب به حرفات فکر می کنم و فردا یه تصمیمی می گیرم.
شاید مجبور بشم دوباره با مهرنوش حرف بزنم باید ببینم باهاش کنار میام یا نه شایدم…
دستام رو به هم زدم.. البته نه خیلی بلند که صداش بیرون بره:
پس یه عروسی دیگه افتادیم؟!  (ادامه ی مطلب)

Likes8Dislikes0
122 views مشاهده


 

رمان همسر اتفاقی،رمان دنباله دار،رمان عاشقانه ،دانلود رمان دنباله دار،دانلود رمان ،کتاب داستان،داستان شب،رمانهای زیبا،رمان همسر اتفاقی،قسمت بیست و یکم رمان ،

رمان همسر اتفاقی،رمان دنباله دار،رمان عاشقانه ،دانلود رمان دنباله دار،دانلود رمان ،کتاب داستان،داستان شب،رمانهای زیبا،

مهرنوش- اشکالی نداره… مهم نیست.. یکم بیشتر می مونم. شاید بیدار شد.
– پس برو بشین تو پذیرایی تا برات میوه و چایی بیارم.
مهرنوش- بی خیال بابا مگه من مهمونم که این طوری بهم می رسی!
سرکی روی میز اشپزخونه کشید: چی می خوای درست کنی؟
سرم رو خاروندم: خودم هم نمی دونم آخه من زیاد دست پختم خوب نیست! تو همین چند روز هم غذاهایی که مامان یادم داده بود درست کردم ولی الان نمی دونم چی درست کنم.

Likes4Dislikes0
76 views مشاهده


#تلنگر

میگویند خداوند داستان ابلیس را تعریف کرد ،
تا بدانی که نمیشود به عبادتت ، به تقربت و به جایگاهت اطمینان کنی …
خدا هیچ تعهدی برای آنکه تو همانی که هستی بمانی ، نداده ….
شاید به همین دلیل است که سفارش شده وقتی حال خوبی داری و می خواهی دعا کنی ،
یادت نرود عافیت و عاقبت بخیری بطلبی ،
پس به خوب بودنت مغرور نشو که شیطان روزی مقرب درگاه الهی بود…

مقرب درگاه الهی، شیطان،عبادت شیطان،طرد شدن شیطان ، تلنگر ،داستان ابلیس،داستان کوتاه ،داستان خدا وندو،داستان فرشتگان مقرب خدا،عبادت،راههای عبارت کردن ،جایگاه الهی،خودت بمان،حال خوب ،دعا کردن ،عبادت کردن،دعای عاقبت بخیری،دعای عافیت،عافیت طلبیدن،غرور،غرور شیطان،عبادتهای شیطان

مقرب درگاه الهی، شیطان،عبادت شیطان،طرد شدن شیطان ، تلنگر ،داستان ابلیس،داستان کوتاه ،داستان خدا وندو،داستان فرشتگان مقرب خدا،عبادت،راههای عبارت کردن ،جایگاه الهی،خودت بمان،حال خوب ،دعا کردن ،عبادت کردن،دعای عاقبت بخیری،دعای عافیت،عافیت طلبیدن،غرور،غرور شیطان،عبادتهای شیطان

Likes5Dislikes0
21 views مشاهده


رمان همسر اتفاقی،رمان دنباله دار،رمان عاشقانه ،دانلود رمان دنباله دار،دانلود رمان ،کتاب داستان،داستان شب،رمانهای زیبا،رمان همسر اتفاقی،قسمت بیستم رمان ،

رمان همسر اتفاقی،رمان دنباله دار،رمان عاشقانه ،دانلود رمان دنباله دار،دانلود رمان ،کتاب داستان،داستان شب،رمانهای زیبا،

” بد بخت انقدر مهرنوش رو تو این چند وقته بداخلاق دیده که
باور نمی کنه مهرنوش حالش خوب باشه و این طوری رفتار کنه!!
مهرنوش بدون این که نگاه پر از تحسینش رو از مهرتاش بگیره گفت:
معلومه که طوری شده خاله جان…
یه کم مکث کرد و یه نیم نگاهی به من کرد
منتظر بودم که چی می خواد درادامۀ حرفش بگه یه ان با خودم گفتم
نکنه بخواد قضیه نقشه و رابطۀ دروغی رو بگه …
مهرنوش- امشب عروسیه پسر خالم با یه ملکۀ زیباست و من خیلی خوشحالم!

(ادامه ی مطلب)

Likes3Dislikes1
92 views مشاهده


شخصی در یکی از مناطق کویری زندگی میکرد.
چاهی داشت پر از آب زلال زندگیش به راحتی میگذشت
با وجود اینکه در همچین منطقه ای زندگی میکرد.
بقیه اهالی صحرا به علت کمبود آب همیشه دچار مشکل بودند
اما او خیالش راحت بود که یک چاه آب خشک نشدنی دارد.
یک روز به صورت اتفاقی سنگ کوچکی از دستش داخل آب افتاد
صدای سقوط سنگریزه برایش دلنشین بود
اما میترسید که برای چاه آب مشکلی پیش بیاید.
چند روزی گذشت و دلش برای آن صدا تنگ شد از روی کنجکاوی اینبار خودش سنگ ریزه ای رو داخل چاه انداخت
کم کم با صدای چاه انس گرفت و اطمینان داشت با این سنگ ریزه ها چاه به مشکلی بر نمیخورد.
° مدتی گذشت و کار هر روزه مرد بازی با چاه بود تا اینکه سنگ ریزه های کوچک روی هم تلمبار شدند و چاه بسته شد.
دیگر نه صدایی از چاه شنیده میشد و نه آبی در کار بود.

مطمئن باشید تکرار اشتباهات کوچک و اصرار بر آنها به شکست بزرگی ختم خواهد شد

داستان کوتاه،داستان پندآموز،داستان فلسفس،داستان کوتاه جدید،داستان های عبرت آموز، سنگ ریزه در چاه انداختن،سنگ ریزه،چاه آب،زندگی در مناطق کویری،چاه آب خشک شده،خشک شدن چاه های آب،بحران کم آبی،کمبود آب در کشور،چاه آب پر شده ،چاه آب با برکت ، اشتباهات کوچک،خسارات جبران ناپذیر،شکستهای بزرگ،تلمبار شدن سنگریزه در چاه ،آب فراوان، چاه آب،ایاد چاه در مناطق کویری،بارش باران، آب زلال

داستان کوتاه،داستان پندآموز،داستان فلسفس،داستان کوتاه جدید،داستان های عبرت آموز، سنگ ریزه در چاه انداختن،سنگ ریزه،چاه آب،زندگی در مناطق کویری،چاه آب خشک شده،خشک شدن چاه های آب،بحران کم آبی،کمبود آب در کشور،چاه آب پر شده ،چاه آب با برکت ، اشتباهات کوچک،خسارات جبران ناپذیر،شکستهای بزرگ،تلمبار شدن سنگریزه در چاه ،آب فراوان، چاه آب،ایاد چاه در مناطق کویری،بارش باران، آب زلال

Likes3Dislikes0
9 views مشاهده


رمان همسر اتفاقی،رمان دنباله دار،رمان عاشقانه ،دانلود رمان دنباله دار،دانلود رمان ،کتاب داستان،داستان شب،رمانهای زیبا،رمان همسر اتفاقی،قسمت نوزدهم رمان ،

رمان همسر اتفاقی،رمان دنباله دار،رمان عاشقانه ،دانلود رمان دنباله دار،دانلود رمان ،کتاب داستان،داستان شب،رمانهای زیبا،

احسان- تو فکر می کنی بزنی زیر همه چی پیمان بر می گرده به سمت مهرنوش؟!
– نه… فقط این نیست من برای این که مهرنوش و پیمان به هم برسن یه برنامۀ دیگه هم دارم!
” برنامه دیگه چی بود از دهنم پرید؟!!
احسان- تو دیوونه شدی نسیم… خودت می فهمی چی می گی؟!
اگه نمی خوای به پیمان کمک کنی نکن، ولی حداقل وضعیت رو از این بدتر نکن!
صدایی از پشت دیوار گفت :
خیلی مشتاقم که بدونم چطور می خواین کاری کنین که من و پیمان به هم برسیم!
(ادامه ی مطلب)

Likes3Dislikes2
84 views مشاهده


رمان همسر اتفاقی،رمان دنباله دار،رمان عاشقانه ،دانلود رمان دنباله دار،دانلود رمان ،کتاب داستان،داستان شب،رمانهای زیبا،رمان همسر اتفاقی،قسمت هجدهم رمان ،

رمان همسر اتفاقی،رمان دنباله دار،رمان عاشقانه ،دانلود رمان دنباله دار،دانلود رمان ،کتاب داستان،داستان شب،رمانهای زیبا،

وقتی داخل خونه شدم،
بعد از این که با مامان و بابا سلام و علیک کردم رفتم به اتاق خودم.
چند دقیقه بعد در اتاقم به صدا در اومد.

وقتی اجازۀ ورود دادم پیمان وارد شد: فکر می کردم لااقل برای شام دعوتت کنه!
با بی حوصلگی گفتم: خودم خواستم که زودتر برگردم… گرچه اونم دعوتم نکرد!
پیمان- تو انقدری بیشتر از من اون جا نموندی! چرا؟!
– رفته بودم خونش رو ببینم که دیدم… مگه چقدر طول می کشه؟
پیمان- با هم بحثتون شده؟!(ادامه ی مطلب)

Likes2Dislikes0
104 views مشاهده


رمان همسر اتفاقی،رمان دنباله دار،رمان عاشقانه ،دانلود رمان دنباله دار،دانلود رمان ،کتاب داستان،داستان شب،رمانهای زیبا،رمان همسر اتفاقی،قسمت هفدهم رمان ،

رمان همسر اتفاقی،رمان دنباله دار،رمان عاشقانه ،دانلود رمان دنباله دار،دانلود رمان ،کتاب داستان،داستان شب،رمانهای زیبا،

” ای وای اینا چیه من سر هم می کنم… اختیار زبونمو ندارم!!
احسان- یکمش رو پیش خودم نگه داشتم واسه مواقع ضروری.
من که اب سرم گذشت… بذار ادامه بدم که لااقل بخندونمش دیگه:
من که چیزی نمی بینم!
احسان- ولی من که دارم لبخند می زنم! نمی بینی؟!
یه لبخند کم رنگ روی لبـ ـاش بود:
من این لبخند ساختگی که فقط برای گول زدن دیگرانه قبول ندارم.
من با این راضی نمی شم.(ادامه ی مطلب)

Likes3Dislikes0
60 views مشاهده


رمان همسر اتفاقی،رمان دنباله دار،رمان عاشقانه ،دانلود رمان دنباله دار،دانلود رمان ،کتاب داستان،داستان شب،رمانهای زیبا،رمان همسر اتفاقی،قسمت شانزدهم رمان ،

رمان همسر اتفاقی،رمان دنباله دار،رمان عاشقانه ،دانلود رمان دنباله دار،دانلود رمان ،کتاب داستان،داستان شب،رمانهای زیبا،

– بچه ها این قضیه رو شوخی نگیرین اگه مهرنوش…
پیمان دستشو اورد بالا: باشه ادامه نده!
پس من الان می رم پایین و می گم می خوایم بریم دماوند…
نسیم وقتی این حرف رو زدم تو طوری وانمود کن که انگار خیلی دلت می خواد بریم…
رفتیم پایین و پیمان قضیه رفتن به دماوند رو مطرح کرد
و من هم همون طور که پیمان گفته بود عمل کردم.
یعنی تمام سعیم رو کردم دیگه نیم دون موفق شدم یا نه..
اخه خیلی استرس داشتم.
مامان نرگس- آخه الان که دیره تا بخواین برین ظهره.(ادامه ی مطلب)

Likes4Dislikes1
328 views مشاهده


رمان همسر اتفاقی،رمان دنباله دار،رمان عاشقانه ،دانلود رمان دنباله دار،دانلود رمان ،کتاب داستان،داستان شب،رمانهای زیبا،رمان همسر اتفاقی،قسمت پانزدهم رمان ،

رمان همسر اتفاقی،رمان دنباله دار،رمان عاشقانه ،دانلود رمان دنباله دار،دانلود رمان ،کتاب داستان،داستان شب،رمانهای زیبا،

” با اتفاقایی که امروز افتاد تو عروسی پویان هم نخوام کاری کنم
بازم مهرنوش به رابطۀ منو پیمان شک کرده و هر لحظه هم ممکنه بخواد
به خاطر کم کردن روی پیمان یه جدال راه بندازه.
” درسته که گفتن به مامان اینا کار اسونی نبود
ولی لااقل دست پیش رو می گرفتیم که پس نیافتیم!
تو فکر خودم بودم که پویان منو مخاطب قرار داد:
نسیم… مامان خیلی تو رو دوست داره… تو برو بهش بگو.
” فقط همین یه کارم مونده!(ادامه ی مطلب)

Likes3Dislikes0
98 views مشاهده