اس ام اس عاشقانه جدید

رمان همسر اتفاقی قسمت سوم - سری رمان های احساسی - اس ام اس هاي عاشقانه,اس ام اس جديد

کانال تلگرام ما ما را از طریق کانال دنبال کنید.
جنس دلتان از چیست ؟ که اصلا تنگ نمی شود …
یکشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۶




رمان جدید،رمان عاشقانه،رمان زیبا،رمان ترسناک،رمان جدایی،رمان احساسی،رمان غم انگیز،رمان های مشهور،رمان انقلابی،رمان حادثه،دانلود رمان جدید،رمان پر طرفدار،طنز

نرگس خانم چپ چپ نگاش کرد: منو باش گفتم می خواد بهم چی بگه… دو دقیقه آروم بگیر بزار سوپ این دختر رو بدم… دیر که اوردیم لااقل از دهن نیافته.
در همین لحظه موبایل پیمان زنگ خورد . موبایلش رو از تو جیبش در اورد و گفت:
پیمان- باباس می رم بیرون ببینم چی کار داره…
پیمان که از اتاق بیرون رفت. نرگس خانم گفت:
– خیلی شلوغ می کنه ولی بچۀ خوبیه… من و باباش ازش راضی هستیم… البته از زیر کار در میره. باباش بعد ازاین که پدرش فوت کرد با برادرش کارخونۀ پدریش رو می چرخوند.
همین طور که به من سوپ می داد حرف هم می زد که یک دفعه گفت . . .


نرگس خانم- نه خیلی دوست داشتم یه دختر داشته باشم البته حالا هم عروسم رو مثل دخترم دوست دارم.
– راستی آقا پیمان گفت عروستون هم تصادف کرده… حقیقت داره؟!
نرگس خانم- آره…می خواسته زودتر خودش رو از محل کارش برسونه بیمارستان که این اتفاق می افته.
در همین لحظه پیمان بدون اینکه در بزنه وارد اتاق شد.
نرگس خانم- بچه یه دری یه چیزی خجالت نمی کشی…
پیمان- خب ببخشید یادم رفت… به پویان زنگ زدم ببینم جریان مهرتاش چی شد.
نرگس خانم- خب چی شد؟! آزادش می کنن؟!
پیمان- نگرفته بودنش که قرار باشه آزادش کنن… قرار شده بیمه خسارت اون آقایی که مهرتاش باهاش تصادف کرده رو بده… حالا برم بیرون در بزنم وارد بشم؟
نرگس خانم- اِاااا…. دو دقیقه جدی باش! حالا باید چقدر خسارت بده؟
پیمان- فقط دو دقیقه ها… نمی دونم، دیگه اینارو نپرسیدم.
نرگس خانم- بابات چی گفت؟!
پیمان- گفت که کارش تو کارخونه تموم شده داره میاد بیمارستان… زنگ زده بود خونه دیده بود کسی جواب نمی ده می خواست ببینه شما هم بیمارستانی یا نه؟
پیمان یکم دوباره شلوغ کرد و نرگس خانمو اذیت کرد تا اینکه طاقت نرگس خانم تموم شد و دوباره از اتاق بیرونش کرد. و بعد از نیم ساعت با یه آقای دیگه وارد اتاق شد.
پیمان با دست راستش اون مرد رو نشون داد: ایشون ابوی گرام بنده هستن… سرهنگ مجید رسولی. البته سرهنگ بازنشسته.
با لخند گفتم: خیلی خوشبختم.
پیمان- و ایشون هم خانم…؛ راستی یادم رفت اسم شما چی بود.
نرگس خانم- پیمان حواست کجاست … دختر بیچاره حافظش رو از دست داده!
” انگار هر لحظه باید یکی اینو به من یاداوری کنه… اه .
آقا مجید- همین الان پشت تلفن واسه من داشت تعریف می کرد که چه اتفاقی واسه این دختر افتاده اون وقت الان خودش فراموش کرده. نکنه تو هم تصادف کردی یا سرت به جایی خورده؟! اگه این طوره بگو که به رفیقم بگم یه تخـ ـت هم واسه تو آماده کنه. البته تو سرت به جایی نخورده قاطی داری!
پیمان- باشه شما هم به ما تیکه بنداز… دنیا همیشه این طور نمی مونه یه روز هم دنیا می افته دست ما مظلوما.
آقا مجید- بر منکرش لعنت… اصلا مظلوم تر از تو در دنیا وجود نداره.
پیمان- دنیا چیه پدر من شما همه کهکشونا رو بگرد اگه پسر مثل من پیدا کردی!
————————-
یک ساعت می شد که آقا مجید به جمع ما اضافه شده بود و مدام با پیمان شوخی می کرد و پیمان هم شوخیهای پدرش رو بی جواب نمی ذاشت. خیلی با حرفاشون سرگرم شده بودم طوری که اصلا فراموش کردم تصادف کردم. همه چیز خوب پیش می رفت تا وقتی پرستار وارد اتاق شد و از اونا خواست که از اتاق خارج بشن تا من بتونم استراحت کنم دلم نمی خواست اونا برن آخه حرفای اونا باعث خندۀ من می شد. الان اینو اگه به خودشون می گفتم حتما بر می گشتن و می گفتن خانم مگه ما دلقکیم؟
پیمان- خانم ما از این اتاق بریم بیرون ایشون دوباره یاد دردهاشون می افته اجازه بدین خودش تصمیم بگیره دوست داره ما پیشش بمونیم یا بریم بیرون!
بعد رو کرد به من و دستهاش رو به کمـ ـرش زد و گفت:
– خانم شما ترجیح می دی که ما پیشتون باشیم یا از اینجا بریم؟
با این که واقعا دلم می خواست بمونن گفتم: خیلی وقته شماها بیمارستانید… نمی خوام مزاحمتون باشم.
آقا مجید دستشو اورد بالا: من فقط یه ساعته اومدم.
پیمان- من هم که اصلا خسته هم نیستم!
نرگس خانم- ای بابا … خیلی ساکتین می خواین بالا سرش هم بمونین… برین… برین بیرون تا پویان و مهرتاش بیان، من اینجا پیشش می مونم تنها نباشه.
آقا مجید- مگه قراره پویان و مهرتاش هم بیان بیمارستان؟!
پیمان- اختیار دارید مهرتاش باید بیاد ببینه شوهر گلش چه دسته گلی به آب داده.
پرستار- بالاخره می خواین برین یکم استراحت کنه یا می خواین همین جا بمونین.
خیلی دلم می خواست بمونن. آخه دقیقا حق با پیمان بود در صورتی که تنها می شدم دوباره می رفتم تو فکر این که کیم و بعد از این که حالم خوب شد کجا باید برم واسه همین هم به پرستار گفتم: من مشکلی ندارم… اجازه بدین اگه خودشون دوست دارن بمونن.
پرستار هم که دید اصرار بی فایدس از اتاق خارج شد. چند دقیقه بعد در اتاق باز شد و پویان به همراه یه دختر وارد اتاق شد. دختری که ترکیب صورتش مثل ایرانی ها نبود…تقریبا شبیه مدلای اروپایی بود. چشمای سبز.. پوست مهتابی.. چشمای اهویی با جمع سلام و علیک کرد . پیمان سر شوخی رو باز کرد.
پیمان- مهرتاش جان خوب نیست آدم انقدر حسود باشه… تا دیدی شوهرت تصادف کرده تو هم رفتی ماشینت رو کوبیدی به یکی دیگه کم نیاری؟
پویان- پیمان این چه طرز صحبت کردنه…
بعد رو کرد به منو ادامه داد: ببخشید انقدر پیمان شوخی های مسخره می کنه فراموش کردم معرفی کنم… این خانم مهرتاش، همسر بنده هستن.
مهرتاش جلو اومد و دستم رو گرفت تو دستش: خیلی ناراحت شدم وقتی شنیدم که حافظت رو از دست دادی… البته می دونم ناراحتی من و بقیه و افسوس خوردن ما به حالت، دردی ازت دوا نمی کنه… اما نگران نباش بابا مجید تو اداره آگاهی خیلی آشنا داره من مطمئنم هر کاری که از دستش بر بیاد برات می کنه تا خانوادت رو پیدا کنی.
با حرفای مهرتاش دوباره غمگین شدم با بغض گفتم: الان تنها آرزویی که دارم اینه که قبل از اینکه از بیمارستان مرخص بشم خانوادم پیدا بشن.
پیمان- انشاا… ولی حالا چرا قبل از اینکه از بیمارستان مرخص بشی؟!
– خب این طوری می تونم برم خونۀ خودم ودیگه مزاحم شما هم نمی شم.
نرگس خانم چند قطره اشکی که صورتش رو خیس کرده بود رو پاک کرد و گفت: تو رو به خدا این حرفا رو نزن… ما وظیفمونه که ازت مراقبت کنیم… اصلا نگران نباش!
آقا مجید- راست می گه باباجون… تو رو مثل دختر نداشتۀ خودم میدونم… انشاا… که خونودت پیدا می شن ولی حالا اگه پیدا نشدن ما ازت مراقبت می کنیم. رو چشم ما جا داری.
پیمان دستاشو به کمـ ـرش زد: سرهنگ لطفا دقیقا مشخص کنید که ایشون رو کدوم چشم ما جا دارن؟!
پویان- اگه تونستی دو دقیقه دست از شوخی و چرت و پرت گفتن برداری…
پیمان- ای بابا مگه من چی گفتم… خواستم به این خانم کمک کنم تا دقیقا موقعیت خودشونو رو چشم ما بدونن…
راستی بیاین یه اسم انتخاب کنیم تا ایشون رو به اون اسم صدا کنیم… همش وقتی می خوایم در موردشون صحبت کنیم یا میگیم ایشون یا می گیم این خانم.
مهرتاش- پیمان جان شاید دوست نداشته باشه واسشون اسم انتخاب کنیم.
پیمان- خوب نظر خودتون چیه؟!
– والا نمی دونم… فکر کنم یه جورایی حق با شماست بالاخره باید یه اسم داشته باشم دیگه!
نرگس خانم- چه فکر خوبی کردی پیمان… حالا دخترم خودت چه اسمی دوست داری؟
– نمی دونم… شماها هم بهم کمک کنین … !
پیمان- خب هر کس یه اسم میگه و بقیه در موردش نظر میدن… سرهنگ شما شروع کن.
آقا مجید- چی بگم؟!
پیمان- خب من چندتا اسم میگم تا شماها فکر کنین… پریا، نسیم، سارا، دریا، نیلوفر…
پویان- قرار شد هر کدمون یه اسم بگیم نه ده تا اسم!
پیمان- بده من به جای همتون فکر کردم؟! حالا یه اسم انتخاب کنین دیگه!
مهرتاش- خب باید نظر خودش رو بپرسیم! عززم نظر خودت چیه؟
کمی فکرکردم و گفتم: نظرتون در مورد نسیم چیه؟
نرگس خانم- خوبه… از نسیم خوشت میاد؟
– به نظرتون بهم میاد؟!
پیمان- واااا… مگه لباسه که بهتون بیاد یا نیاد؟!
مهرتاش- اتفاقا بعضی آدم ها اسمشون به شخصیتشون نمی خوره!
پیمان- حالا می شه بفرمائید ما که از شخصیت ایشون چیزی نمی دونیم تکلیف چیه؟
” بازم بی هویتیم رو به رخم کشید… !
آقا مجید- این حرفا رو بی خیال بشین بزارین خودش انتخاب کنه… باباجون دوست داری نسیم صدات کنیم؟
– اگه همگی موافقین بله.
پیمان- تبریک می گم نسیم خانم بله رو گفتن. مبارکه!
بعد هم شروع کرد به دست زدن.
مهرتاش لبشو گاز گرفت و به من اشره کرد: پیمان ممکنه ایشون ناراحت بشن، بسه!
پیمان- اولا ایشون نه… اسم دارن اسمشون هم نسیمه… دوما بنده قبلا به نسیم خانم در مورد رفتار خودم توضیح دادم پس ناراحت نمی شن.

 

 

به این پست امتیاز دهید.
Likes5Dislikes2
383 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : ۰ - در انتظار بررسی : 0
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.