اس ام اس عاشقانه جدید

رمان همسر اتفاقی،رمان دنباله دار،رمان عاشقانه ،دانلود رمان دنباله دار،دانلود رمان ،

کانال تلگرام ما ما را از طریق کانال دنبال کنید.
جنس دلتان از چیست ؟ که اصلا تنگ نمی شود …
یکشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۶




رمان همسر اتفاقی،رمان دنباله دار،رمان عاشقانه ،دانلود رمان دنباله دار،دانلود رمان ،کتاب داستان،داستان شب،رمانهای زیبا،رمان همسر اتفاقی،قسمت شانزدهم رمان ،

رمان همسر اتفاقی،رمان دنباله دار،رمان عاشقانه ،دانلود رمان دنباله دار،دانلود رمان ،کتاب داستان،داستان شب،رمانهای زیبا،

– بچه ها این قضیه رو شوخی نگیرین اگه مهرنوش…
پیمان دستشو اورد بالا: باشه ادامه نده!
پس من الان می رم پایین و می گم می خوایم بریم دماوند…
نسیم وقتی این حرف رو زدم تو طوری وانمود کن که انگار خیلی دلت می خواد بریم…
رفتیم پایین و پیمان قضیه رفتن به دماوند رو مطرح کرد
و من هم همون طور که پیمان گفته بود عمل کردم.
یعنی تمام سعیم رو کردم دیگه نیم دون موفق شدم یا نه..
اخه خیلی استرس داشتم.
مامان نرگس- آخه الان که دیره تا بخواین برین ظهره.(ادامه ی مطلب)پیمان- مامان جان الان ساعت نه و نیمه… یکی دو ساعته اونجاییم…
راستی شماها نمیاین؟
” اِ… اخه این چه سؤالیه؟!
” انگار خوش میاد دردسر درست کنه!
مامان نرگس- من اصلا امروز حوصلۀ بیرون رفتن ندارم.
ای کاش شما ها هم نمی رفتین.
نفسمو با خیال راحت بیرون دادم.
پیمان- آخه مامان جان تو که نمی دونی دیروز تو پارک مهرتاش با چه حسرتی می گفت
که هـ ـوس کرده بره دماوند… منم به این فکر افتادم که امروز بریم. مگه نه پویان؟
پویان گیج و مبهوت گفت: هان؟
پیمان یکم بهش اشاره زد: مرض… هان یعنی چی؟
می گم مگه مهرتاش دلش نمی خواست بریم دماوند؟
” اه… انگار مجبور بودند دماوند قرار بذارن که بخوان انقدر فیلم بازی کنن!
پویان با چشمای درشت گفت: مهرتاش گفت دوست داره بره دماوند؟!
بعد یه ذره فکر کرد و انگار تازه فهمید موضوع از چه قراره:
آهان آره… خیلی دلش می خواست بریم.
بابا مجید- هر طور خودتون می دونین…
اگه می خواین برین پس زودتر برین حاضر شین.
من که دیدم مامان اینا خیال اومدن ندارن برای خالی نبودن عریضه گفتم:
ولی ای کاش شماها هم میومدین… این طوری بیشتر خوش می گذشت…
پیمان زد تو پهلوم و گفت: ببین نسیم جان… بی خودی اصرار نکن…
حرف مامان و بابای من دو تا نمی شه…
ممکنه تو رودربایسی با تو قبول کنن
بعد بهشون خوش که نمی گذره هیچ ممکنه بهشون بد هم بگذره.
مگه نشنیدین بابا مجید چی گفت برین حاضر شین.
پویان تو به مهرتاش زنگ بزن بگو حاضر بشه…
نسیم تو هم یه زنگ به احسان بزن و بگو حاضر باشه.
منم الان یه چایی می خورم و حاضر می شم.
پهلوم سوراخ شد. انگار نه انگار اول خودش تعارف زد.
من و پویان رفتیم بالا و کارهایی که پیمان گفته بود رو انجام دادیم.
مامان نرگس هم یه چیزایی رو برای تو راهمون آماده کرد و داد به من که بذارم تو ماشین.
من و پیمان با هم رفتیم دنبال احسان.
پویان هم قرار شد با مهرتاش بیاد دم خونۀ احسان
که همه از اون جا با هم بریم و بعد از این که اونا اومدن راه افتادیم.
هنوز خیلی راه نرفته بودیم که احسان گفت:
حالا نمی شد جوری برنامه ریزی کنین که از تهران خارج نشیم؟
پیمان- حالا هم خارج نمی شیم… دماوند جزء تهرانه.
احسان- منظورم این بود که همین نزدیکیا یه قرار می ذاشتیم.
پیمان- حالا مگه اشکالی داره هم خوش می گذرونیم
هم کاری که می خواستیم انجام بدیم رو انجام می دیم.
دیگه احسان حرفی نزد. ولی رفتارش یه جوری بود انگار اصلا دوست نداشت بیاد.
البته از طرز حرف زدن صبحش انتظار نداشتم الان با قیافۀ خندون ببینمش.
وقتی رسیدیم دماوند ظهر بود. واسه همین تصمیم گرفتیم
اول ناهار بخوریم بعد کارای دیگه رو انجام بدیم.
نمی دونم قبلا اون جا بودم یا نه ولی آب و هواش خیلی خوب بود.
بر خلاف احسان که تظاهر می کرد خوشحاله و معلوم بود یه چیزی رو داره پنهان می کنه
بقیه خوشحال بودن. بعد از ناهار همه داشتیم می گفتیم و می خندیدیم
که احسان یه دفعه جمع رو ترک کرد.
پیمان با دهن باز رفتن احسان رو نگاه کرد: این چش شده؟!
چرا گذاشت رفت؟! امروز خیلی عجیب غریب شده!
از جام بلند شدم: من می رم باهاش صحبت کنم ببینم می تونم چیزی بفهم یا نه؟
لبۀ تخـ ـته سنگی نشسته بود و چشم به خاک دوخته بود.
نمی دونم دنبال چی می گشت که انقدر دقیق نگاش می کرد.
یکم که جلوتر رفتم متوجه شدم اصلا حواسش اینجا نیست.
درسته که به خاک نگاه می کنه اما تابلو بود ذهنش جای دیگه درگیره.
گلوم رو صاف کردم که صدایی کرده باشم و متوجه اومدن من بشه اما نشد.
یه تک سلفه زدم بازم نشد. کمی نزدیک تر شدم بلند تر سلفه کردم تا بالاخره سر بلند کرد.
رفتم کنارش نشستم. چه عجب.. کم کم داشتم فکر می کردم گوشاش مشششکل پیدا کرده:
احسان چیزی شده ؟! تو چرا امروز یه جوری شدی! چرا ناراحتی؟!
دوباره سرشو انداخت پایین: من چیزیم نیست… حالم خوبه…
– انتظار نداری که حرفت رو باور کنم؟!
احسان- چه اهمیتی داره که باور کنی یا نه؟
– اون وقت می گم یه چیزیت هست می گی نه…
خب بگو نمی خوام بگم. این طوری بهتره.
از پیشش بلند شدم که برم گفت: خب بابا!
حالا چرا ناراحت میشی؟! حق با توئه حالم گرفتش…
دیشب خواب پدر و مادرم رو دیدم یاد خاطرات گذشتم افتادم فقط همین.
الان هم فکر می کردم که قراره بیایم در مورد مشکلی که پیش رو داریم حرف بزنیم
نه این که فقط خوش گذرونی کنیم و بگیم و بخندیم… وگرنه اصلا نمیامدم.
– خب بیا بریم حرف می زنیم… بیا بریم دیگه.
دستم رو به سمتش دراز کردم که دستم رو بگیره و بلند بشه.
نمی دونم چرا اون کارو کردم. با یکمی مکث دستم رو گرفت و بلند شد.
احساس کردم ضربان قلـ ـبم به حداکثر رسیده…
نمی دونم چش شده بود که داشت از تو سیـ ـنه می زد بیرون.
یکم به چشمام خیره موند و بعد از چند ثانیه یه نفس عمیق کشید
و به رو به رو خیره شد. با هم به جمع ملحق شدیم.
به محض این که جلوشون قرار گرفتیم چشم همه به دستای در هم قفل شدۀ ما افتاد.
پیمان زودتر از بقیه به خودش اومد: نمردیمو یکی هم پیدا شد
که احسان رو بهتر از من درک کنه… دست خوش نیسم خانم!
– چیه نکنه حسودیت می شه؟
احسان- در تمام طول دوستیمون یادم نمیاد پیمان بخواد حسرت چیزی رو بخوره…
اون حسود نیست!
اینو گفت و دستشو از تو دستم بیرون کشید و رفت کنار پیمان نشست.
پیمان- خب من یه دوست خوب داشتم که دیگه احتیاجی به
چیزی یا کسی نداشتم بخوام بهش حسودی کنم.
– بچه ها فکر نمی کنین بهتر باشه یکم هم در مورد مسئله ای به خاطرش
از خونه زدیم بیرون و این همه راه رو اومدیم صحبت کنیم؟!
مهرتاش- من نمی دونم شما چرا انقدر این مسئله رو بزرگش کردین…
به نظر من که لازم نیست به مامان و بابا بگیم داریم چی کار می کنیم!
پیمان- اگه قراره از دست مهرنوش خلاص شم
باید چه جلوی مامان اینا چه پشت اونا یه رفتار داشته باشیم.
اگه به مامان اینا نگیم جریان چیه چطور در همه حال با هم یه جور باشیم؟!
مهرتاش- من اینو قبول ندارم.
من و پویان با اینه زن و شوهریم رفتارمون جلوی دیگران با هم فرق می کنه.
تازه لازم نیست برای کلافه کردن مهرنوش کار خاصی کنین.
همین که به مهرنوش بی محلی کنی و به نسیم اهمیت بیشتری بدی
برای مهرنوش کافیه که فکر کنه شماها با هم رابطه دارین.
پیمان- روز عروسی چی؟ مهرنوش تمام مدت اون جا حضور داره.
مهرتاش- حالا مگه قراره تو عروسی چه اتفاقی بیافته که انقدر دارین شلوغش می کنین…
قرار نیست هیچ اتفاق بدی بیافته که به خاطرش مجبور باشین یکیو مأمور کنین
که به مامان اینا چیزی بگه چون دلیلی نداره…
مگر این که برنامه ای داشته باشین و به من نگفته باشین
اما اگه در همین حد باشه و مهرنوش هم بخواد حرفی بزنه
می تونیم به مامان اینا بگیم این ناشی خیال پردازی مهرنوشه نه چیز دیگه!
” وای دستت درد نکنه مهرتاش منو نجات دادی!
– حق با مهرتاشه… من باهاش موافقم. بهتره اصلا چیزی به مامان اینا نگیم.
پیمان- تو هم از خدا خواسته!
” یعنی انقدر تابلو رفتار کردم که فهمید از خدامه؟!
احسان- اگه مهرنوش بیاد و به مامان اینا بگه پیمان و نسیم تو پارک با هم چطوری بودن چی؟!
مهرتاش- عمرا اگه این کار رو کنه… اصلا به فرض که مهرنوش همچین کاری کنه، ما می زنیم زیرش.
فکر می کنین مامان حرف ما پنج نفر رو باور می کنه یا مهرنوش که کلا با پیمان و نسیم مشکل داره.

همگی با حرفای مهرتاش موافق بودیم. تصمیم نهایی این شد که به مامان اینا چیزی نگیم.
بعد از اون یکم راه رفتیم. احسان سعی می کرد جدا از جمع باشه.
دلم می خواست بیشتر باهاش باشم تا بفهمم چشه.
احساس می کردم بهم حقیقت رو نگفته واسه همین هم پاش شدم.
– تنبل شدی! چرا یواش راه میای؟!
بدون این که بهم نگاه کنه گفت: نکنه تو هم می خوای مثل من تنبل به نظر برسی که هم پای من شدی؟!
– می خوام بفهمم چه اتفاقی برای اون لبخند قشنگی که هیچ وقت از رو لبات محو نمی شد افتاده،
برای همین برام مهم نیست دیگران راجع بم چی فکر می کنن.
با حرفم سر جاش متوقف شد.. منم ایستادم.. بهم خیره شد. تازه فهمیدم چی گفتم.
” اخه از کی تا حالاانقدر لبخند احسان برای من جذاب شده بود که بخوام این طوری ازش تعریف کنم؟
به خودش اومد و دوباره راه افتاد: رفته مرخصی… جمعس دیگه! ازم خواست یه چند روزی استراحت کنه.
– حالا اگه یه نفر فقط به خاطر لبخند تو زنده باشه تکلیفش جمعه ها چیه؟! اونم بره مرخصی؟

به این پست امتیاز دهید.
Likes4Dislikes1
328 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : ۰ - در انتظار بررسی : 0
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.