اس ام اس عاشقانه جدید

رمان همسر اتفاقی،رمان دنباله دار،رمان عاشقانه ،دانلود رمان ،رمان همسر اتفاقی،قسمت نهم رمان

کانال تلگرام ما ما را از طریق کانال دنبال کنید.
جنس دلتان از چیست ؟ که اصلا تنگ نمی شود …
یکشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۶




رمان همسر اتفاقی،رمان دنباله دار،رمان عاشقانه ،دانلود رمان دنباله دار،دانلود رمان ،کتاب داستان،داستان شب،رمانهای زیبا،رمان همسر اتفاقی،قسمت ششم رمان ،

رمان همسر اتفاقی،رمان دنباله دار،رمان عاشقانه ،دانلود رمان دنباله دار،دانلود رمان ،کتاب داستان،داستان شب،رمانهای زیبا،

– من نمی فهمم…
دیشب هم آقا پیمان ازم پرسید که اگه حافظم برنگرده چی کار می کنم…
مگه نگفتین حافظم تا یکی دو ماه دیگه بر میگرده… پس این حرفا برای چیه؟!
یه نفس عمیق کشید و تو چشمام خیره شد:
تو فکر می کنی چرا نرگس خانم تصمیم گرفت که تو رو با خانوادشون آشنا کنه؟!
فقط برای یکی دو ماه ؟!
کم کم بغض راه گلوم رو گرفت.
– ازتون خواهش می کنم اگه چیزی می دونید بهم بگید…
شما ها از چی خبر دارین که من ندارم؟!(ادامه ی مطلب)

احسان- حقیقت رو بهت می گم چون می خوام خودت رو عضو خانواده رسولی بدونی.
( با صدای اروم تر و محزون تر ) درست مثل من که بعد از این که مادرم رو از دست دادم
عمو مجید منو به عنوان فرزند خوندش به همه معرفی کرد…
اشکام جاری شد: یعنی چی؟!
چرا اونا رو باید به عنوان خونوادم بپذیرم؟!
درسته که خانواده رسولی خیلی به من لطف دارن و همشون با من مهربونن
ولی من یه خانواده دارم که یا اونا به زودی میان دنبالم
یا من اونا رو یادم میاد و می رم سر خونه و زندگیه خودم!
شما یه طوری حرف می زنین که انگار دیگه قرار نیست حافظم برگرده!
احسان- همه به تو گفتن حافظت تا یکی دو ماه دیگه برمی گرده
ولی قرار نیست همچین اتفاقی بیافته.
یعنی شاید هیچ وقت حافظت برنگرده!
دکترت گفت چون ضربه به سرت خیلی شدید بوده کل حافظۀ گذشتت پاک شده
و احتمال این که دوباره همه چی رو یادت بیاد فقط ده درصده …
سرشو انداخت پایین و ادامه داد:
و در مورد خونوادت هم باید بگم که عمو مجید تو همۀ روزنامه ها عکست رو چاپ کرد.
سه روز متوالی عکست چاپ شد ولی خبری از کسی نشد…
بهت نگفتن این کارو کردن که امیدت رو از دست ندی…
می خواستن اول از بیمارستان مرخص بشی بعد.
با این حرف خیس عرق شدم.
بدون این که بخوام اشکام با شدت میومدن.
فکر این که قرار نیست نیست حافظم برگرده دیوونم می کرد.
تمام بدنم به لرزه افتاده بود. نفسم به شماره افتاده بود سخت و سنگین نفس می کشیدم.
حرف های احسان مثل یه نوار برام تکرار می شد…
شاید هیچ وقت حافظت برنگرده!!!
یعنی من باید واسه همیشه پیش نرگس خانم و آقا مجید می موندم…
اونم بی خبر از گذشتم…؟!!
احسان- آروم باش!
من اگه اینارو بهت گفتم واسه این بود که از این به بعد تکلیفت رو با خودت بدونی!
به خاطر اشکای بی امانم تار می دیدم:
نمی خوام چیزی بشنوم… لطفا تنهام بزار.
احسان از اتاق بیرون رفت. با حرص سرم رو از دستم بیرون کشیدم.
سوزش و خون ریزی رو نادیده گرفتم.
دستم رو گذاشتم رو صورتم و صدای هق هقم یکم خفه کردم.
بی امان گریه می کردم و به این فکر می کردم که از این پس باید چی کار کنم.
یعنی باید تا ابد سرباره خانوادۀ رسولی می موندم.
درسته که اونا خیلی خانوادۀ خوبی بودن ولی به هر حال یه روزی ازم خسته می شدن.
تو همین فکر ها بودم که نرگس خانم با چشمای خیس وارد شد.
اومد کنار تخـ ـتم و دستم رو گرفت و با صدای لرزون گفت:
می دونم که احسان حقیقت رو بهت گفته…
ولی باور کن تو هم مثل دختر نداشتۀ ما هستی!
سرم رو گذاشتم رو شونش و بین گریه گفتم:
معلوم نیست کی حلفظم برگرده! یا اصلا بر می گرده یا نه؟
من که نمی تونم تا اون موقع مزاحم شما باشم…
فقط ازتون می خوام برام یه جایی کار پیدا کنید که بهم جای خواب بدن،
اون وقت می رم و برای خودم کار می کنم،
اگه خدا بخواد حافظم رو به دست میارم اگر هم که حافظم برنگرده لااقل یه کار دارم.
نرگس خانم همون طور که دستش رو روی باززوم می کشید گفت:
این چه حرفیه؟ مزاحم اونیه که دیگران از حضورش راضی نباشن…
ولی من و آقا مجید خیلی با هم حرف زدیم
هر دومون تصمیم گرفتیم تو رو پیش خودمون نگه داریم.
من همیشه از خدا یه دختر مثل تو می خواستم…
مطمئنم تو دختر خوبی برای من می شی.
اینم مطمئن باش تو خونمون همه از وجود تو رضایت دارن
و این یه تصمیمیه که همه با هم گرفتیم.
نرگس خانم اشکاش مثل من جاری بود ولی با این وجود سعی می کردآرومم کنه.
پیـ ـشونیم رو بـ ـوسید و منو کشید تو بغـ ـلش. گریه امونمون نمی داد .
تا این که متوجه شدم آقا مجید و مهرتاش دم در ایستادن.
مهرتاش هم از گریۀ ما گریش گرفته بود حتی آقا مجید پای چشماش خیس بود.
چشماش رو خشک کرد و گفت:
آقا مجید- خوب مادر و دختر با هم خلوت کردین… بابا ما هم آدمیم.
” از گفته شدن کلمه مادر و دختر یه حسی ته دلم به وجود اومد…
نمی دونم یه شیرین بود یا تلخ!!
اومد جلو و پیـ ـشونی منو بـ ـوسید:
از این به بعد باید من و نرگس رو مادر و پدر خودت بدونی
اصلا دیگه نباید بگی نرگس خانم یا آقا مجید باید بگی مامان نرگس و بابا مجید…
قبوله؟
گریه بهم اجازۀ حرف زدن نمی داد ولی با سر جواب مثبت دادم.
بعد پویان و پیمان و احسان هم داخل اتاق شدن.
بابا مجید- ما باید از یکی تشکر کنیم!
نگاه تشکر امیزی به احسان کرد:
از احسان که جرأت کرد و به نسیم حقیقت رو گفت.
احسان- من که کاری نکردم عمو جون.
بابا مجید- حالا که قرار شد نسیم ما رو پدر و مادر صدا کنه
تو هم ما رو پدر و مادر صدا کن!
احسان یه لبخند کم رنگ زد: نه دیگه من به همین عمو و خاله عادت کردم.
پیمان دستشو انداخت گردن احسان: شما کار اشتباهی کردی عادت کردی!
تو هم از این به بعد باید جناب سرهنگ رو پدر جون صدا کنی
و زن جناب سرهنگ رو مادر جون صدا کنی!
در غیر این صورت سرهنگ شما رو محکوم می کنن!
احسان دست پیمان رو از دور گردنش برداشت:
جناب سرهنگ، جون بخوان ما فدا می کنیم.
پیمان- نه بابا… نمی خواد جونت رو فدا کنی
فعلا همین که پدر و مادر صداشون کنی کافیه
ولی اگر بعد لازم شد که جونت رو فدا کنی حتما خبرت می کنیم.
از همین الان هم می تونی کارت رو شروع کنی. یه پدر بگو ببینم بلدی یا نه!
نکنه بلد نیستی بگی بابا… بگو بابا ببینم بدی!
یه دفعه حالت احسان عوض شد و رفت تو خودش و گفت:
حق با توئه… بلد نیستم بگم پدر… چون پدرم هیچ وقت پیشم نبود که صداش کنم…
وقتی هم که پیشم بود من ندیدمش و بهش بی توجهی کردم… قدرشو ندونستم!
اینو گفت و با بغض از اتاق خارج شد.
پویان- هی بهت می گیم شوخی نکن ببین چی کار کردی؟
پیمان- من چمی دونستم انقدر ناراحت می شه! من که چیزی نگفتم!
پیمان رفت دنبال احسان.
بابا مجید هم سفارش کرد که اگه پیداش کرد اونا رو بی خبر نزاره.
” دلم برای احسان سوخت.
من که داستان زندگیشو نمی دونستم
ولی احساس می کردم روزای سختی رو پشت سر گذاشته.
به خونه برگشتیم ولی پیمان هیچ تماسی با بابا مجید نگرفته بود.
بابا خیلی نگران احسان بود. یعنی نه تنها اون یه جورایی همه دلواپس شده بودیم.
تا این که بالاخره ساعت نه پیمان و احسان با هم وارد خونه شدن.
از چشم های هر دوشون معلوم بود که گریه کردن. فکر نمی کردم پیمان آدم احساساتی باشه!
بابا مجید- بچه من گفتم وقتی احسان رو پیدا کردی به من یه زنگ بزن این بود سفارشای من؟!
پیمان- خب ببخشید فرصت نشد!
بابا مجید ملایم تر به سمت احسان: آخه احسان جان نگفتی ما نگرانت می شیم؟
احسان- ببخشید پدر جون نمی خواستم نگرانتون کنم.
قدر پدر وگ مادر اصلیم رو که ندونستم ولی قول می دم دیگه هیچ وقت شما رو ناراحت نکنم.
با این حرف بابا مجید احسان رو تو بغـ ـل خودش کشید.
احسان بغضش ترکید و شونه های بابا مجید رو بـ ـوسید.

به این پست امتیاز دهید.
Likes2Dislikes3
435 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : ۰ - در انتظار بررسی : 0
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.