اس ام اس عاشقانه جدید

رمان همسر اتفاقی،رمان دنباله دار،رمان عاشقانه ،دانلود رمان دنباله دار،دانلود رمان ،

کانال تلگرام ما ما را از طریق کانال دنبال کنید.
جنس دلتان از چیست ؟ که اصلا تنگ نمی شود …
یکشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۶




رمان همسر اتفاقی،رمان دنباله دار،رمان عاشقانه ،دانلود رمان دنباله دار،دانلود رمان ،کتاب داستان،داستان شب،رمانهای زیبا،رمان همسر اتفاقی،قسمت دهم رمان ،

رمان همسر اتفاقی،رمان دنباله دار،رمان عاشقانه ،دانلود رمان دنباله دار،دانلود رمان ،کتاب داستان،داستان شب،رمانهای زیبا،

تا چند دقیقه تو بغـ ـل بابا مجید آروم گریه می کرد.
حتی پیمان هم گریش گرفت. نرگس خانم هم که جای خود داره…
منم بغضم گرفته بود.
اصلا مگه می شد گریه کردن یه مرد رو که از ته دلشه دید و بی تفاوت بود.
بعد از این که احسان از تو بغـ ـل بابا مجید بیرون اومد شروع به حرف زدن کرد.(ادامه ی مطلب)احسان – از وقتی بچه بودم هر وقت سراغ پدرم رو گرفتم مادرم گفت که پدرت مأموریته
وقتی هم که دیگه مأموریت نمی رفت و پیشم بود قدرش رو ندونستم.
مادرم تنها دلگرمی برام بود ولی اونم خیلی زود رفت.
وقتی بابام کنارم بود همیشه ازش گلایه می کردم که چرا تو بچگیم هیچ وقت پیشم نبوده…
بهش می گفتم در حقم پدری نکرده.
حتی وقتی این اواخر می رفت مأموریت دلم براش تنگ نمی شد ولی الان دلم براش تنگ شده.
یه روز که ناراحت بودم بهم گفت که سرم رو بزارم رو شونهاش و گریه کنم
من گفتم که احتیاجی به شونه هاش ندارم
ولی حالا دلم می خواد که این جا بود دستاش رو می بـ ـوسیدم.
مادرم همیشه ازش دفاع می کرد و می گفت
اگه پدرت کار می کنه فقط به خاطر اینه که ما راحتر زندگی کنیم
ولی من هر دفعه که مادرم این حرف رو می زد باهاش دعوام می شد.
وقتی که پدرم رو از دست دادم فکر می کردم مادرم پیشم می مونه ولی اونم تنهام گذاشت.
بعد دوباره خودش رو تو بغـ ـل بابا مجید انداخت و ادامه داد:
دلم برای هر دوشون تنگ شده… ولی دیگه پیشم نیستن و فقط حسرتش برام مونده.
از حرفای احسان هممون گریمون گرفته بود.
مطمئنم همۀ اون جمع به غیر از من داستان زندگیش رو به خوبی می دونستن.
احتمالا تنها دلیل تکرار دوبارش اروم شدنش بود.
پیمان رفت احسان رو بغـ ـل کرد و سعی کرد آرومش کنه.
بعد از چند دقیقه احسان بالاخره آروم شد.
من یه لیوان آب برای احسان اوردم تا آروم تر بشه
بعد از این که آب رو خورد از این که باعث ناراحتی جمع شده بود عذر خواهی کرد.
در همین لحظه پویان که تا اون موقع با مهرتاش بیرون بود از در وارد شد.
وقتی حال جمع رو دید متحیر و متعجب گفت: اتفاقی افتاده؟! چرا همه گریه کردین؟!
پیمان- یه فیلم هندی جدید گرفته بودم خیلی گریه دار بود… بعدا برات تعریف می کنم.
” فکر کنم خود پویان فهمید که دیگه نباید ادامه بده
چون بدون هیچ حرفی رفت روی مبل کنار نرگس خانم نشست.
پیمان- حالا نظرتون چیه به مناسبت اضافه شدن به خانوادمون شام همگی مهمون پدر سرهنگ بریم بیرون؟
بابا مجید- حالا چرا از من مایه می زاری؟
پیمان- خجالت داره بابا جون یعنی شما نمی خواین دختر و پسر جدیدتون رو به شام دعوت کنین؟!
بابا مجید- خب اونا مهمون من…
نرگس هم که زنمه سر چشمم جا داره… ولی تو باید سهم خودت رو بدی.
پیمان زد پشت دستش:
زشته به خدا انقدر جلو جمع زن ذلیل نباشین! ناسلامتی یه زمانی سرهنگ بودینا!
یعنی چی زنم سر چشمم جا داره؟!
این طوری بخواین پیش برین دو شب دیگه مجبورتون می کنه تو خیابون بخوابینا یا شاید بدتر!
مامان نرگس- دیگه از من گذشته که بخوام این بلاهارو سر بابات بیارم.
پیمان- نگین مامان شما که هنوز خیلی جوونید!
بابا مجید- منظور مامانت این بود که انقدر دوستم داره که دیگه این کارا رو نکنه.
با این حرف نرگس خانم از خجالت گونه هاش گل انداخت.
پیمان گونۀ نرگس خانم رو بـ ـوسید: ببین مامان جان می گم هنوز جوونی…
الان شدی مثل این دختر بچه ها
که وقتی حرف از عشق و عاشقی می شه گونه هاشون گل می ندازه.
بابا مجید- نه بابا… دیگه گذشت اون زمون که دخترا خجالت می کشیدن!
الان خوش به حالشون هم می شه که یکی بهشون بگه دوستت دارم.
پیمان- خب چرا نشه؟ اشکالش چیه؟
نرگس خانم- ای بابا اگه می خواین شام برین بیرون پس چرا منتظرین؟!
برین حاضر شین دیگه!
همه با هم شام رفتیم بیرون.
شام با شوخی های پیمان برای همگی لذیذ تر شده بود.
انگار نه انگار که صبح مثل یه بچه آروم شده بود. تقریبا کل رستوران رو گذاشته بود رو سرش.
بعد از این که برگشتیم خونه اونقدر تحت تأثیر ارام بخش ها بودم
که بدون این که موقع خواب به چیزی فکر کنم خوابم برد.
درست یک ماه بود که از موندن من تو خونۀ خانوادۀ رسولی می گذشت و من
روز به روز به اعضای خانوادۀ رسولی به خصوص مامان نرگس بیشتر وابسته می شدم.
اختلاف بین نسرین خانم و مامان نرگس همچنان ادامه داشت که بالاخره آقا نادر،
برادر مامان نرگس انقدر با نسرین خانم صحبت کرد تا قبول کرد آشتی کنه.
به همین منظور امشب مامان نرگس اینا رو برای شام دعوت کرده بود
البته از اول شرط کرده بود که من نباید حضور داشته باشم.
حالا فکر کرده بود من خیلی دلم می خواست خودش و دختر عزیزشو تحمل کنم.
اما ظاهرا پیمان هم مثل من چشم دیدن خالشو نداشت.
از همون اول گفته بود که پاش رو تو خونۀ نسرین خانم نمی زاره.
البته به شدت سرماخورده بود و بهونۀ نرفتن به مهمونی رو داشت.
مامان نرگس هم قبول کرد که پیمان تو خونه بمونه و استراحت کنه.
فکر کنم تنها دلیل موافقتش این بود که می دونست ممکنه پیمان اون جا دوباره جوش بیاره
و همه چی خراب بشه.
مامان نرگس وقتی می خواست بره بیرون به من سفارش کرد که حواسم به پیمان باشه.
آخه تب پیمان خیلی بالا بود. و گفت که اگه حال پیمان بد شد باهاشون تماس بگیرم.
ساعت شش بود. حوصلم تو اتاقم سر رفته بود.
یاد حرف مامان نرگس افتادم که گفته بود اگه حوصلش رو داشتم برای پیمان آب پرتغال بگیرم.
یه پرتغال و یه لیموشیرین رو با هم براش گرفتم.
در زدم و اجازۀ ورود خواستم ولی دیدم جواب نمی ده.
نمی دونستم کار درستیه که بدون اجازه وارد بشم یا نه ولی خب چاره ای نبود…
هیچ صدایی از اتاقش نمیومد. در رو آروم باز کردم.
دیدم پیمان در حالی صورتش سرخ شده روی تخـ ـت طاق باز دراز کشیده.
دستم رو روی پیـ ـشونیش گذاشتم، خیلی داغ بود.
با درجه تبش رو اندازه گرفتم. تبش بالای چهل بود.
پس حتما از شدت تب بی هوش شده بود.
به خاطر ترس و اضطراب گلوم کاملا خشک شده بود.
کمی از اب کنار تخـ ـتش خوردم. صدای نفس کشیدنش خیلی بد بود.
انگار داشت به زور نفس می کشید.
با خودم گفتم بهتره با پویان تماس بگیرم که خودشو برسونه ولی شمارش رو حفظ نبودم
چشمم به موبایل پیمان افتاد. برش داشتم اما انقدر دستم می لرزید که گوی از دستم افتاد زیر تخـ ـت.
خدا رو شکر خیلی عقب نرفته بود.
یکی دو تا نفس عمیق کشیدم که یه ذره به خودم مسلط بشم.
بالاخره شمارۀ پویان رو از توش پیدا کردم و با همون گوشی بهش زنگ زدم ولی موبایلش خاموش بود.
موبایل بابا مجید رو گرفتم اون هم جواب نمی داد.
مامان نرگس هم که اصلا موبایل نداشت.
موبایل مهرتاش رو گرفتم، دفعۀ اول جواب نداد دوباره تماس گرفتم و این بار تلفن جواب داده شد
تا اومدم حرف بزنم یکی گفت:
– به به آقا پیمان…
گفته بودن حالتون خوب نیست و دارین استراحت می کنین
حالا چی شد زنگ زدی به مهرتاش… چیه از این که نیامدی پشیمون شدی؟
شاید هم می خوای ببینی اینجا چه خبره!
خیلی تعجب کردم. مهرنوش بود. نمی دونستم باید چی کار کنم؟ حرف بزنم… نزنم؟
اما راهی نداشتم باید هر طوری بود حرفمو می زدم. حال پیمان خوب نبود و احتیاج به کمک داشت.
با صدای لرزون گفتم: مهرنوش خانم من نسیم هستم…
مهرنوش یه دفعه صداش از حالت عشوه در اومد و خشم جاش رو گرفت.
با صدای نسبتا بلندی گفت: موبایل پیمان دست تو چی کار می کنه؟!
– اون اصلا حالش خوب نیست… من باید با آقا پویان حرف بزنم…
خواهش می کنم اگه…
نذاشت حرفم تموم بشه و پرید وسطش: به درک که حالش خوب نیست.
تا اومدم حرف دیگه ای بزنم بوق اشغل توی گوشم پیچید.
دوباره تماس گرفتم ولی گوشی خاموش بود. خیلی نگران پیمان بودم ولی نمی دونستم باید چی کار کنم.
یک دفعه یاد احسان افتادم سریعا بهش زنگ زدم. بعد سه تا بوق برداشت.
– سلام داداش!
” داداش عمته!
– اقا احسان منم.
صداش زنگ تعجب گرفت: نسیم توئی؟!!
– بله.
احسان- ببخشید.. فکردم پیمانه! طوری شده؟؟! انگار صدات می لرزه!!
– راستش پیمان حالش خوب نیست… سعی کردم با پویان اینا تماس بگیرم ولی نشد. نمی دونم باید چی کار کنم!
احسان- من الان خودمو می رسونم.
بدون این که خودش خداحافظی کنه یا به من فرصت خداحافظی بده تلفنو قطع کرد.
نمی تونستم دست روی دست بذارم تا احسان برسه.
رفتم کمی یخ ریختم تو کیسه و گذاشتم رو پیـ ـشونیش. بعد از ده دقیقه احسان اومد.
– حال پیمان خیلی بده باید یه فکری بکنیم.
احسان- اروم باش… الان زنگ می زنم دکتر خانوادگیشون شاید بتونه بیاد اینجا پیمان رو ویزیت کنه.
احسان به دکتر خانوادگیشون زنگ زد و با اون صحبت کرد. متوجه حرفاش نشدم.
بعد از این که تلفن رو قطع کرد کلافه گفت: متأستفانه اصلا تهران نیست.
– ولی باید پیمان رو ببریم دکتر، تبش خیلی بالاس!
احسان- می بریمش درمانگاه.
کمک کردیم و با هم پیمان رو تو ماشین گذاشتیم و به یه درمانگاه بردیم.

به این پست امتیاز دهید.
Likes7Dislikes0
880 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : ۰ - در انتظار بررسی : 0
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.