اس ام اس عاشقانه جدید

رمان همسر اتفاقی،رمان دنباله دار،رمان عاشقانه ،دانلود رمان دنباله دار،دانلود رمان ،

کانال تلگرام ما ما را از طریق کانال دنبال کنید.
جنس دلتان از چیست ؟ که اصلا تنگ نمی شود …
یکشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۶




رمان همسر اتفاقی،رمان دنباله دار،رمان عاشقانه ،دانلود رمان دنباله دار،دانلود رمان ،کتاب داستان،داستان شب،رمانهای زیبا،رمان همسر اتفاقی،قسمت دوازدهم رمان ،

رمان همسر اتفاقی،رمان دنباله دار،رمان عاشقانه ،دانلود رمان دنباله دار،دانلود رمان ،کتاب داستان،داستان شب،رمانهای زیبا،

مثل این که رفتار پیمان به تو هم سرایت کرده ها گاهی اوقات شیطون می شی!
با این حرف هر دومون زدیم زیر خنده. عاشق خندیدن هاش بودم.
معمولا خیلی کم می خندید.
یک دفعه حالتش تغییر کرد. دوباره چشمام رنگ غم گرفت:
ولی پیمان خیلی با من فرق می کنه.
اون خانواده ای داره که قدرشون رو می دونه و اگه یه روز اونا رو از دست بده
حسرت اینو نمی خوره که چرا باهاشون بد رفتاری کرده.
بازم رفت تو نخ گذشتش… رفتم جلوش ایستادم:
اومدیم پارک که حرف از غم هامون بزنیم؟
برو خدا رو شکر کن که بازم خانواده ای داشتی که به یادشون میاری
ولی من چی بگم که حتی خانوادم رو یادم نمیاد اونا هم که اصلا سراغی ازم نگرفتن…
(ادامه ی مطلب)

حتما اونقدر بد بودم که حتی دنبالم هم نگشتن.. شاید خیلی بدتر از تو.
اینو گفتم و به راهم ادامه دادم این بار احسان جلوی راه منو سد کرد:
کی گفته تو دختر بدی هستی؟
بعد یه مکثی کرد و با صدای آروم تر گفت:
تو یه فرشته ای که از آسمون رو زمین افتادی!
نمی دونم چرا از تعریفش قند تو دلم اب شد:
شاید فقط نسیم یه فرشتس نه دختری که قبل از تصادف بودم.
دیگه حرفی نزد.دوباره به راهمون ادامه دادیم.
نمی دونم چطور شد که یک دفعه بازوش رو گرفتم و تکیم رو دادم بهش.
سر جاش ایستاد. با تعجب بهم نگاه می کرد: تو حالت خوبه؟!
– اره!
نگاهش رفت روی دستم که بازوشو گرفته بود.
یک دفعه به خودم اومدم و دیدم بازوش رو گرفتم تو دستم.
سریعا دستش رو ول کردم : واقعا معذرت می خوام ….
اصلا نمی دونم چطور شد!
احسان- معذرت خواهی لازم نیست من فکر کردم که حالت بد شده!
– نه من خوبم… می شه دیگه برگردیم خونه؟
به درخواست من به خونه برگشتیم.
در طول راه هیچ حرفی با هم نزدیم.
من هنوز به خاطر کاری که کرده بودم تو شوک بودم.
اصلا نمی دونم چرا اون کارو کردم. چرا دلم خواست بهش تکیه کنم!!
وقتی رسیدیم دم خونه گفتم: می ری خونه؟
بدون این که بهم نگاه کنه گفت: نه دم در منتظر می مونم تا پیمان برگرده.
– خب چرا دم در؟! بیا تو خب…
احسان- نه…آخه… این طوری راحت ترم.
حق داشت بدبخت. با اون کاری که من تو پارک کردم حتما می ترسیده باهام تنها بشه.
بهش پیشنهاد کردم تو حیاط منتظر بمونه. اینو قبول کرد.
منم رفتم اتاق پیمان رو کمی مرتب کردم.
با این که اب پرتغالی که بعد از ظهر براش گرفته بودم رو نخورده بود
براش یه لیوان آب پرتغال تازه گرفتم تا وقتی میاد بهش بدم.
تازه کارم تموم شده بود که پیمان و پویان و احسان با هم وارد شدن.
رنگ و روی پیمان بهتر شده بود.
– پیمان جان اتاقت رو مرتب کردم. برو بالا استراحت کن.
پیمان- می خوام یه ذره پایین بشینم.
روی مبل نشست.
منم آب میوه رو براش گذاشتم تو بشقاب و بردم گرفتم جلوش: برش دار
با دستش اروم بشقاب رو پس زد: نه الان نمی خورم. میلم نمی کشه.
پویان- خودتو لوس نکن پیمان!
مگه ندیدی که دکترت گفت آبکی زیاد بخور تا ویروس از تنت خارج بشه.
احسان- می خوای مثل بچه ها دستاتو بگیریم و به زور بریزیم تو حلقت؟ بخور دیگه!
بالاخره با کلی اصرار آب میوش رو سر کشید.
چند دقیقه بعد احسان رفت. پویان هم سرش درد می کرد.
ازم خواهش کرد یه قرص مسکن بهش بدم بعد رفت خوابید.
ولی پیمان هنوز پائین بود.
پیمان- پویان برام تعریف کرد چه اتفاقایی افتاده… ببخشید تو هم اذیت شدی.
– نه این چه حرفیه! اصلا مهم نیست.
پیمان- مهرنوش داره شورش رو در میاره. باید یه فکر اساسی بکنم.
یه ان تصمیم گرفتم در مورد حرفایی که مهرتاش بهم زد بهش بگم:
مهرتاش همه چیرو در مورد تو و مهرنوش برام تعریف کرد.
حالا می فهمم چرا روز اول بهم پیشنهاد دادی که تظاهر کنم با هم رابطه داریم!
تقریبا بهت حق می دم.
پیمان- یعنی با شنیدن این حرفا کمکم می کنی؟!
” دوباره بدون فکر حرف زدم… چی بگم بهش!
– فرصت می خوام که فکر کنم.
پیمان- باشه… ولی اگه کمکم کنی ممنون می شم. فعلا شب بخیر.
پیمان که رفت به این فکر می کردم که اگه به پیمان کمک کنم
و مامان نرگس اینا در موردم فکر بدی کنن چی کار کنم…
خب من نمی خواستم ناراحتشون کنم.
من نون و نمک اونا رو خورده بودم درست نبود باعث ابروریزی بشم.
سرماخوردگیه پیمان بعد از چند روز خوب شد.
پنجشنبه پیمان تصمیم گرفت
من رو به چندتا از دوستای مشترک خودش و احسان و پویان معرفی کنه.
مامان نرگس از تصمیمش استقبال کرد.. به غیر از اینم انتظار نمی رفت..
مامان تمام تلاششو می کرد من تو خنشون احساس راحتی کنم.
احسان ساعت چهارنیم بود که اومد پیش ما
تا با هم بریم پارکی که پیمان با دوستاش قرار گذاشته بود.
قرار بود مهرتاش و پویان با هم بیان.
ساعت پنج بود که خواستم حاضر بشم
ولی تا اومدم از پله ها برم بالا زنگ خونه به صدا در اومد.
چون ایستاده بودم من برای باز کردن در رفتم.
به محض دیدن مهرنوش و نسرین خانم تو صفحۀ ایفون درونم لرزشی ایجاد شد.
یعنی یه جورایی دلم ریخت…
فکر کنم بازم باید سر و تنمو برای یه دعوای حسابی دیگه چرب کنم.
– نسرین خانم با مهرنوشه… من می رم تو اتاقم.
به وضوح دیدم که کمی رنگ مامان نرگش پرید.
اخمای پیمانم در هم شد. احسان هم با من اومد بالا.
فکر کنم احسان هم درست مثل من می ترسید که دوباره یه دعوا راه بیافته.
من رفتم تو اتاق خودم و اونم رفت تو اتاق پیمان.
از پشت شیشه اتاقم دیدم که احسان تو تراسه ایستادم به نگاه کردنش.
کمی باد میومد. موهای لخـ ـتش رو به هم ریخته بود.
در اون لحظه یه ان دلم خواست برم و موهای به هم ریختشو مرتب کنم.
” این دیگه چه فکریه؟ چرا باید موهای اونو مرتب کنم؟؟!!
سرم رو تکون دادم تا از خیال پردازی دست بردارم.
تا اومدم از پشت پرده برم کنار احسان برگشت سمتم.
دیگه خیلی ضایع بود اگه می خواستم یهو خودمو عقب بکشم.
لبخندی زدم و منم رفتم پیشش. توی تراس تو صندلی بود با یه میز کوچیک.
تا حالا امتحان نکرده بودم ولی احتمالا خوردن یه فنجون چای این جا نباید بد باشه.
با هم نشسته بودیم و حرف می زدیم.
احسان کمی از بچه هایی که قرار بود امروز باهاشون اشنا بشم برام گفت.
از خاطراتی که با هم داشتن تعریف کرد.
همون طور که مشغول صحبت بودیم متوجه شدیم در اتاق پیمان باز شد.
فکر کردیم پیمانه و اومده که حاضر بشه بریم.
اما به جای پیمان مهرنوش بود که با تعجب ایستاده بود و ما رو نگاه می کرد.
یه دسته گل هم دستش بود. نه من نه احسان بهش سلام نکردیم.
مهرنوش- ای وای ببخشید در نزده وارد شدم.
باز خدارو شکر که کار خاصی نمی کردین!!
احسان- شما نگران نباشین!
ما خودمون مراقب هستیم که کار اشتباهی ازمون سر نزنه!
مهرنوش- فعلا با تو کاری ندارم…
با نسیم کار دارم، بابت فضولی که کرد!
می خوام بدونم خودش می دونه دوباره همه چی رو به هم ریخت؟
احسان- ار منظورت در مورد خودت و پیمانه
که کلا چیزی درست نشده بود که بخواد خراب بشه…
در ضمن به نسیم ربطی نداره من همه چیو به پویان گفتم…
البته پشیمون هم نیستم!
مهرنوش با حرص دستشو مشت کرد:
ظاهرا شما دوتا فقط اینجاین که زندگی منو خراب کنین!
احسان- نسیم رو نمی دونم ولی من تمام سعیم می کنم…
این طوری هم به پیمان کمک می کنم
هم خیال مامان نرگس و بابا مجید در مورد پیمان راحت می شه.
” روی کلمۀ مامان و بابا تأکید بیشتری کرد.
انگار فقط این بشر افریده شده حرص مهرنوشو در بیاره!!
جشمای مهرنوش گرد شد و تو همون چشمای گردش خشم مج سواری می کرد:
تو چی گفتی؟! مامان و بابا؟!! از کی تا حالا اونا رو مامان و بابا صدا می کنی؟!
تا اون موقع من ساکت بودم ولی باخره باید خودی نشون می دادم دیگه…
واسه این که بیشتر اعصابشو خورد کنم
با خونسردی که خودم هم فکرشو نمی کردم گفتم:
خودشون خواستن مامان و بابا صداشون کنیم.
چشماش گرد تر شد: یعنی تو هم خالۀ منو مامان صدا می کنی؟! مسخرس!
قبل از این که من یا احسان حرفی بزنیم در اتاق باز شد.
این بار واقعا خود پیمان بود.
پیمان- تو قرار بود بیای دسته گل رو بزاری تو اتاق من و برگردی پایین!
مهرنوش پوز خندی زد و با سر به ما دو تا اشاره کرد:
دلم نیامد با دختر خاله و پسر خالۀ جدیدم خوش و بش نکنم!
پیمان- خب حالا اگه خوش و بشت تموم شد برو بیرون می خوام لباسم رو عوض کنم.
چون با دوستام قرار دارم… می خوام نسیم رو بهشون معرفی کنم.
اینارو با اخم بهش گفت. بعد با لبخند به سمت من گفت: نسیم جان برو حاضر شو بریم دیر شد.
برای این که بیشتر اعصاب مهرنوش رو خط خطی کنم
یه لبخند پسر کش در لبخند پیمان دادو و رفتم تو اتاق خودم.
دیگه متوجه نشدم مهرنوش کی اتاق پیمان رو ترک کرد.
وقتی حاضر شدم و از اتاقم بیرون رفتم پیمان و احسان منتظرم بودن.

به این پست امتیاز دهید.
Likes4Dislikes3
516 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : ۰ - در انتظار بررسی : 0
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.